آداب و رسوم مازندران

 

موسیقی منطقی مازندران را می‌توان به چند بخش جداگانه تقسیم کرد.

۱- موسیقی مناطق مرکزی مازندران از ساری تا نوشهر:
موسیقی این مناطق بر پایه‌ی اصیل‌ترین و کهن‌ترین نغمه‌ها و ملودی‌های چوپانی مازندران شکل گرفته است و محور اصلی موسیقی این بخش از سوی پنج مقام آوازی وزین و پر قدمت یعنی طبری بلند، طبری کوتاه، کتولی بلند، میون کتولی و تعداد زیادی قطعه ساز چوپانی است.

۲- موسیقی علی‌آباد کتول:
ساختار موسیقی کتول متکی بر دو مقام آوازی با عنوان «هرایی کوتاه» و «هرایی بلند» است. سازهای این منطقه عبارت اند از: دوتار، سازی با منشاء ترکمنی و خراسانی، نی هفت بند، نی سنتی ترکمنی، دهل، شمشاد، کمانچه و سرنا.

۳- موسیقی گداری:
گدارها تیره‌ای از خنیاگرانند که از جاهای دیگر به ایران آورده شده‌اند. موسیقی گداری در واقع بیان ویژه‌ای از موسیقی مازندران است که با احساس، دانش و فرهنگ موسیقی قوم گدار عجین شده است.

 ۴- موسیقی خاور مازندران:
امروزه این نوع موسیقی در نواحی میان دو رود سازی تا کوهپایه‌های طبری زبان گرگان کاربرد دارد. مهم ترین ساز در موسیقی شرق مازندران دو تار است، هسته‌ی مرکزی موسیقی شرق مازندران دو مقام بزرگ هراتی است که ریشه در موسیقی ترکمنی و موسیقی شمال خراسان دارد.

۵- موسیقی باختر مازندران:

موسیقی این مناطق بین چالوس تا غرب نشتارود و تا گیلان گسترده است و بیش تر با نواهای چوپانی همراه است.

موسیقی مذهبی مازندران:
پیدایش اولین گونه‌های موسیقی مذهبی در قالب شبیه‌خوانی‌ها، مرثیه خوانی و نوحه‌ها که بیش تر توسط تعزیه‌خوان ها و مدّاحان کومش و مناطق مرکزی ایران به اجرا در می‌آمد به لحاظ بار اعتقادی و مذهبی مورد توجه مردم منطقه قرار گرفت. این احتمال قابل طرح است که برخی منظومه‌های موسیقیایی مازندران هم چون نجما، حیدربک و صنمبر تحت تاثیر موسیقی مذهبی شکل یافته و بسیای از ترانه‌ها در چهارگاه و سه‌گاه نیز از همین موسیقی متأثر شده.

خوراک های سنتی:

آغورمسما، ته چین، ترش ترو، دوپَتی، اسپناساک، آش کدو، ناز خاتون، اسفناج مرجی، کهی انار، قلیه، خورش آلو، مارغانه انار.

سوغات استان مازندران

سوغات مازندران گلیم بافى، جاجیم بافى، ظروف سفالى، ظروف و مجسمه هاى چوبى و نمدبافى از مهمترین صنایع دستى استان مازندران محسوب هستند كه عمدتا در نواحى كوهستانى استان تولید و در سراسر منطقه عرضه میشوند. در این میان محصولات چوبى و نمدبافى از شهرت بیشترى برخوردارند.

برنج، مركبات، مرباها و ترشیجات از مهمترین مواد غذایى هستند كه بعنوان سوغاتى مازندران محسوب میشوند.



 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

عروسی در مازندران


انتخاب همسر

در گذشته های دور به ندرت پسران حق انتخاب همسر آینده ی خود را داشتند و پدر و مادرها بودند كه در این مورد تصمیم می گرفتند البته آنان ابتدا تصمیم خود را در مورد دختر مورد نظر با پسرشان در میان می گذاشتند و پسر حتی اگر مخالف بود در بسیاری از مواقع به خاطر حجب و حیا مخالفت خود را اظهار نمی داشت. اگر پدر و مادری به پسر پیشنهاد انتخاب همسر می دادند(البته نه خودشان بلكه با فرستادن پیغام برای پسرشان) باز هم اتفاق می افتاد كه پسر همه ی اختیارات و انتخاب همسر را به پدر و مادرش واگذار می كرد

گاهی اتفاق می افتاد كه پسری از سربازی می آمد و می دید كه دختری را برایش نامزد كرده اند او هم با كمال میل می پذیرفت. گاهی هم پسران به خاطر اهمیت موضوع ترجیح می دادند كه بزرگترهایشان مسؤولیت این امر خطیر به عهده بگیرند


كیجا اش یا دختر دیدن

پس از اینكه دختر مورد نظر انتخاب شد مادر پسر یا یكی از زنان اقوام كه تردست هم بود به بهانه ای به منزل دختر می رفت و چند ساعتی آن جا می ماند

او حركات دختر را زیر نظر می گرفت و بعد برمی گشت در صورت قطعی شدن تصمیم زنی را به عنوان "رافع" و راه باز كن به نزد مادر دختر می فرستادند. مادر دختر هم می گفت:"اختیار دختر دست پدرش است چند روز مهلت بدهید تا با پدر دختر در میان بگذارم". بعد از چند روز رافع مراجعت می كرد. اگر خانوده ی دختر مخالفت می كردند مادر دختر اظهار می داشت:"این آب از این جوی نمی رود". و یا می گفت: "این حرف را

همین جا بگذارید زیر فرش ". معنی اش این بود كه ما به شما دختر نمی دهیم . بزرگان قوم را به جان پدر دختر می انداختند تا بالاخره جواب ((بله)) بگیرند و اگر مصر نبودند با اندكی دلتنگی و كدورت از خانواده دختر پی كار خود میرفتند .

خازندی یا خواستگاری

بعد از انجام كارهای اولیه و موافقت خانواده ی دختر از طرف خانواده ی پسر شبی برای خازندی تعیین می گردید و این موضوع از قبل به اطلاع پدر دختر می رسید. در شب خواستگاری پدر پسر چند نفر ار بزرگان فامیل و یا ریش سفیدان محل را دعوت می نمود. معمولا شام را در خانه پسر می خوردند و بعد از شام به اتفاق هم به منزل دختر می رفتند. پدر دختر هم به همین نسبت از بزرگان فامیل دعوت به عمل می آورد و در خانه منتظر مهمانان بود.

بعد از ورود مهمانان و تعارفات معمول صرف چای و میوه بزرگترین فرد فامیل داماد به طور رسمی مساله خواستگاری را مطرح می نمود. معمولا جمله را بسیار خاضعانه ادا می نمود و می گفت: پسر فلانی را به غلامی خود قبول كنید و یا آقای فلانی (پدر داماد)از شما دس مره و یا قلیون اوكر می خواهد.

فامیل دختر برای گفتن بله به یكدیگر تعارف می كردند و بالاخره پدر دختر بله را می گفت و همه ی حضار صلوات می فرستادند و مادر دختر از همه با چای وشیرینی پذیرایی می نمود.
نامزدی

اره سری یا قند شكنی

یكی دو شب بعد از خواستگاری مراسم اره سری برگزار می شد كه در نقاط مختلف مازندران متفاوت بود.

در بعضی نقاط اگر داماد سید بود شال سبزی از طرف خانواده ی داماد پهن می شد و یك انگشتری نقره هم روی آن قرار می دادند. اگر داماد سید نبود باز هم یك قواره پارچه از جنس شال غیر سبز رنگ پهن می نمودند .

در نقاطی هم یك قواره پارچه به عنوان نشانه در مجمه ای قرار می دادند و به خانه عروس می بردند. كله قند پای تقریبا ثابت همه ی >> اره سری <<ها بود . در شب اره سری از طرف خانواده داماد یك نفر شیخ یا پا منبری خوان برای جاری كردن صیغه ی محرمیت دعوت می شد و پس از خواندن دعای مخصوص با چكش كله قند را می شكست. مادر عروس در سینی ای كه معمولا با یك بقچه ی زیبا تزیین شده بود یك قواره پارچه پیراهنی و یا دستمال و جوراب مردانه می گذاشت و به مجلس می برد كه این هدیه سهم كسی بود كه كله قند را شكست. تكه های كله قند را به مادر عروس می دادند تا عروس خانم آن را با خود به خانه بخت ببرد و با داماد نوش جان كند.

در مراسم "اره سری" معمولا مهریه و شیربها و مدت نامزدی و چند و چون مراسم شربت خوری و یا عقد كنان مطرح می شد.

اگر خانواده عروس برای تهیه جهزیه پول و یا لوازم زندگی مطالبه می كردند معمولا از اصل مهریه كم می شد. مثلا قید می كردند از كل مهریه 500 تومان 200 تومان گرفته و 300 تومان نگرفته . البته این مبلغ و این رسم بر می گردد به حدود صد سال پیش.

لوازم مورد مطالبه معمولا دو دسته بودند :

1) مجمعه با ظرف:شامل یك مجمعه ی مسی و 6 عدد بشقاب و 6 عدد كاسه و یك عدد دیس و یك دست قاشق. كاسه و بشقاب معمولا مسی و یا لعابی بودند.

2) سماور با ظرف: شامل سماور و قوری و سینی چای و استكان و نعلبكی و قندان



عروس خانم یك متكا و یك جاجیم بافته ی خود را به آ ن اضافه می نمود و در مجموع یك صندوق چوبی وسیله ای بود كه بار یك اسب می شد و جهزیه عروس را تشكیل می داد. در بعضی از نقاط رسم بر این بود كه مادر یا خواهر بزرگ داماد انگشتری هم به دست عروس خانم می زد. عروس و داماد تا روز عقد كنان در هیچ كدام از مراسم حضور نداشتند . در بعضی نقاط عروس و داماد تا روز عروسی چهره همدیگر را نمی دیدند.

 وظایف خانواده داماد در هنگام نامزدی

اگر در دوران نامزدی اعیاد و یا روزهای خاصی وجود داشت خانواده ی داماد وظایفی داشتند كه باید به فراخور وضع مالی خود به آن عمل می كردند.

مثلا قبل از عید نوروز شیر و بره و نان خانگی و حلوا و یك قواره پارچه برای عروس خانم می فرستادند. شیر و بره شامل سه من (9 كیلو) شیر و یك بره بود كه بره را خانواده ی عروس شب عید می كشتند و ته چین درست می كردند.

مادر عروس هم یك سبد تخم مرغ رنگ شده برای خانواده داماد می فرستاد. قبل از عید قربان هم گوسفندی برای قربانی به خانه عروس فرستاده می شد. برای شب تیر ماه سیزده تمام سور و سات این شب شامل پیسه گنده و پشت زیك و میوه و نان خانگی و حلوا و دختر دونه به منزل عروس فرستاده می شد. در روز عید بیست شش مادر داماد به خار خون بازار می رفت و هدایایی برای عروس خود می خرید و به منزل آنها می برد.

از مشخصه های دیگر دوران نامزدی این بود كه عروس و داماد كمتر یكدیگر را ملاقات می كردند. اگر ملاقاتی صورت می گرفت پنهانی و دور از چشم بزرگترها بود به خاطر اینكه حجاب كردن در مقابل دیگران خصوصا بزرگتر ها حرمت نگه داشتن محسوب می شد.

عروسی
مقدمات عروسی

هنگامی كه موعد عروسی نزدیك می شد خانواده ی داماد نزد پدر عروس می رفتند تا با كسب اطلاع از آمادگی آن ها و موافقت شان در مورد چگونگی برگزاری مراسم ازدواج به گفت و گو بپردازند

خانواده ی عروس مخیر بودند كه به هر دلیل روز عروسی را عقب بیندازند. وقتی كه قرارانجام مراسم عروسی گذاشته شد پدر داماد باید هزینه ی عروسی را تامین می كرد و به فكر انجام این مهم می شد.

خرج بار

وسایلی بود كه از طرف خانواده داماد برای پذیرایی از مهمانان عروس به خانه آنان فرستاده می شد. خرج بار شامل برنج و گوسفند و كره و زعفران و كشمش و نمك و زرد چوبه و فلفل تا برف و صابون و حنا برای شب حنا بندان می شد.
اوستی برش


به همراه خرج بار یك یا چند قواره پارچه برای عروس برده می شد. یكی از زن های فامیل عروس یا داماد با قیچی برشی به پارچه می زد و بقیه به عنوان رو نما پولی هدیه می كردند كه به عروس می رسید.

بار سری خاله

به همراه وسایلی كه از طرف داماد به خانه عروس می فرستادند زنی معتمد به منزل عروس می رفت و در همان جا می ماند و در روز عروسی همراه عروس بر می گشت.

خمیر او دینگوئن

در بعضی از نقاط مازندران ، رسم بر این بود كه چند روز قبل از عروسی ،مادر عروس روزی را به خمیر درست كردن و نان پختن برای عروس اختصاص می داد . همسایه ها و اقوام به آن جا رفته ،پولی به عنوان هدیه به عروس می دادند.

مجمه وری
در بسیاری از نقاط مازندران به خصوص در روستاها مراسم مجمه وری مرسوم است.

یك روز قبل از عروسی ،اقوام دور و نزدیك و همسایه های داماد طبق قرار قبلی و ساعتی معین سینی بزرگی كه محتویات آن به قرار زیر است را بر سر می گذارند و پشت سر هم از هر كوچه و برزنی به طرف خانه دامادبه راه می افتند و چشم اندازی زیبا به وجود می آورند . محتویات مجمعه عبارت است از كله قند، یك بسته چای ، یك جعبه شیرینی ،3 تا 4 كیلو میوه ،یك جعبه دستمال كاغذی و یك پاكت كه داخل آن امروزه حدود پنج هزار تومان پول به عنوان هدیه می گذارند . كسانی كه مجمعه آوردند بعد از صرف چای و شیرینی و حلوا به خانه خود باز می گردند .

این مراسم در روستا هایی كه از قدیم مرسوم بوده ،امروزه پر رونق تر از پیش بر گزار می گردد.

چتر سری
زمانی بود كه آرایشگر در منزل عروس حضو پیدا می كرد، اولین كاری كه می كرد این بود كه در جمع فامیل های نزدیك ،موهای جلوی سر عروس را با قیچی كوتاه می كرد. حاضرین پولی داخل پیش بند عروس می گذاشتند كه به آن چتر سری می گفتند. چتر سری به عروس و یا آرایشگر می رسید ،بعضی مواقع هم بین آن دو تقسیم می شد.

درزی ولاج(خیاط عروسی)

ولاج(ویلاج) به معنای عروسی می باشد.در خانه ی داماد سه تا هفت روز عروسی بوده و در تمام این مدت بساط خیاط پهن بود. در این مدت علاوه بر دوختن لباس عروس و داماد ،لباس های بقیه ی اقوام هم دوخته می شد. موقع برش كردن لباس عروس و داماد ، خیاط خطاب به اطرافیان می گفت كه: قیچی نمی برد، و این جمله به معنای درخواست پول به عنوان هدیه بود كه به آن مقراض تكی می گفتند. خیاط در آخرین روز عروسی چرخش را جمع می كرد.

لباس داماد و عروس

لباس داماد عبارت بود از كت و شلوار و جلیقه و پیراهن سفید كه همه را خیاط (درزی) در خانه داماد می دوخت. علاوه بر این، داماد كلاهی نمدی به نام شب كلا بر سرش می گذاشت.

لباس عروس شامل یك كت مخمل یا ترمه ،یك پیراهن حریر رنگارنگ ، یك روسری بزرگ گلدار به نام گل شفتالو ، یك چادر سفید و یك كله پوش بود. روی چادر سفید را با پول و سكه های مخصوص تزئین می كردند. كله پوش كه شبیه روسری بود را از پارچه عالی و گران قیمت تهیه می كردند و روی چادر بر سر عروس می گذاشتند. كله پوش سر و صورت را تا حدود كمر می پوشاند.


 وسایلی كه از طرف خانواده ی عروس برای داماد فرستاده می شد.

یك یا دو روز قبل از عروسی ،از طرف خانواده ی عروس بقچه یا چمدانی برای داماد برده می شد كه در آن وسایل استحمام داماد ،پیش بند سفید اصلاح و لوازم سلمانی به اضافه ی كمربند، جوراب و كیف پول بسته به وضع مالی خانواده عروس به عنوان تبرك اسكناس می گذاشتند.

حنابندان

حنابندان هم در مازندران سابقه ی دیرینی دارد و همانند امروزه در شب عروسی برگزار می شد، اما به شكلی ساده. عروس در جمع دوستان جوان خود وداماد هم در منزل خود و در بین جوانان محل جشن حنا بندان را بر پا می كرد.

بر كف دست داماد حنا می گذاشتند و پسران دم بخت با انگشت از كف دست او حنا بر می داشتند و معتقد بودند كه با این كار بخت شان زودتر باز می شود.

همین مراسم در خانه ی عروس هم اجرا می شد و تا پاسی از شب گذشته به جشن و پایكوبی می پرداختند.

عروس حمام و داماد حمام

در صبح روز عروسی ،داماد و دوستانش با جشن و پایكوبی از خانه داماد به طرف حمام به راه می افتادند. یكی دو نفر از دوستان نزدیك داماد همراه وی وارد گرمابه می شدند و بقیه جلوی حمام به جشن و شادی و رقص و آواز ادامه می دادند. بعد از استحمام داماد ، برایش گلپر دود می كردند و بر سرش نقل و پول خرد می ریختند و او را به خانه بر می گرداندند .

همین كار برای عروس هم اجرا می شد. زنان و دختران همراه عروس به حمام می رفتند و در آن جا آن قدر پایكوبی می كردند تا عروس از حمام خارج شود ،سپس او را با سلام و صلوات به منزل می آوردند.

این مراسم امروزه تقریبا منسوخ شده است.

هدیه روز عروسی

در آخرین روز عروسی یعنی روزی كه عروس را به خانه داماد میبرند ، در خانه داماد مهمانی مفصلی داده می شد و مهمانان پس از صرف نهار و چای و میوه تقاضای مجمع می كردند . اول ریش سفیدان و بعد بترتیب بقیه حاضرین پولی را به عنوان هدیه در آن مجمع می گذاشتند كه در واقع زیر بنای اقتصادی خانواده را محكم می كرد . به فردی كه اول هدیه می كرد و به مقدار پول او (( سر هدیه )) می گفتند .

دیوار پیچ

در خانه داماد اتاقی را به عروس و داماد اختصاص میدادند . قبل از آمدن عروس ، دیوار اتاق را با پارچه گلدار (( كودری)) تزئین میكردند ، كه به آن دیوار پیچ میگفتند و عروس بعدا با آن برای خود لباس می دوخت .

مراسم اصلاح داماد
بعد از نهار و جمع كردن پول (هدیه)نوبت به اصلاح صورت و موی سر داماد میرسید . در وسط حیاط خانه داماد جشن و پایكوبی براه بود و یكنفر بعنوان آرایشگر داماد دست بكار میشد و سر و صورت داماد را اصلاح میكرد . اعضای خانواده داماد و همه حاضرین پولی بعنوان چشم روشنی در پیشبند داماد میگذاشتند كه معمولا آن پول بین داماد و آرایشگر تقسیم میشد . بعد در همان حیاط لباس دامادی بر تن داماد می كردند و جشن میگرفتند .
بركت بنی

مادر عروس بهمراه عروس یك ظرف مسی بزرگ برنج می فرستاد كه عروس خانم باید هنگام ورود به خانه داماد لگدی به آن میزد و آن را داخل خانه میریخت . یك نفر برنج را جمع كرده ، به عنوان صدقه به نیازمندی می داد . معتقدند كه این كار بركت خانه را زیاد میكند .

طریقه بردن عروس به خانه داماد

برای بردن عروس داماد بخانه آنها نمی آمد در روز عروسی بعد از صرف نهار عروس را لباس پوشانده چادر و كله پوش بر سرش میگذاشتند پدر و مادر عروس او را سوار اسب مینمودند برادر عروس و یا یكی از محارم افسار اسب را در دست می گرفت كه به آن فرد جلودار میگفتند . یك نفر هم بعنوان همراه در كنار اسب عروس حركت میكرد و بقیه فامیل پشت سر انها حركت میكردند و با هلهله و شادی بطرف خانه داماد میرفتند در نیمه راه به یك منطقه سرسبز یا دشت وسیع كه میرسیدند داماد و چند تن از دوستانش سوار بر اسب از راه میرسیدند و داماد جلوی عروس خانم مانوری میداد و یك مشت نقل و نبات بر سر عروس میریخت و یا شیش میزد .

رونمای داماد به عروس

بعد از ورود عروس خانم به منزل قبل از آنكه داماد كله پوش را از روی عروس بردارد باید پولی را بعنوان رو نما به عروس خانم میداد تا صورتش را به او نشان دهد عروس آنقدر سر پا می ایستاد تا مادر شوهر برای نشاندن او بیاید و معمولا مادر شوهر به عروس خانم میگفت (( پسر مار بوی )) . عروس باید صبح زود فردای عروسی از خواب برمی خواست و صبحانه آماده میكرد و پای سماور می نشست و از خانواده داماد و میهمانها پذیرایی میكرد آنان هم پولی بعنوان هدیه به عروس خانم میدادند .

خلعت عروس

خلعت هدایائی است كه مادر عروس برای اقوام نزدیك داماد تهیه میكند و در چمدانی قرار داده و همراه عروس به خانه داماد میفرستد .

به سلام رفتن عروس و داماد

سه روز پس از عروسی عروس و داماد به خانه پدر عروس رفته و عرض ادب میكردند و رو نما میگرفتند كه پول یا كادو بود و بعد به خانه اقوام نزدیك عروس و داماد میرفتند و همه پول یا انگشتر یا كادو میدادند .

دس كله رفتن عروس
بعد از اتمام مراسم سلام عروس خانم وارد مرحله جدی زندگی خود میشود و باید تدارك شام مفصلی را ببیند و از نزدیكان خود و داماد پذیرائی بعمل آورد در واقع باید هنر آشپزی خود را بنمایش بگذارد . اگر آشپزی او خوب بود مادرش راضی و خوشحال می شود وگر نه موجب سرشكستگی و شرمندگی اش میشود .

غافلگیر نمودن عروس در شب دس كله

در زمان قدیم سند رسمی ازدواج مدتی بعد از ازدواج در دفاتر ثبتی نوشته میشد و داماد از فرصت استفاده میكرد و جهت كم كردن مهریه از عروس امتیاز میگرفت زمانیكه برنج بر روی آتش در حال جوشیدن بود داماد كفگیر را از ذست همسرش میگرفت و میگفت اگر فلان قدر مهریه ات را كم نكنی نمیگزارم برنج را آبكش كنی آنوقت پلو شل میشود و آبرویت جلوی مهمانها میرود و یا داماد و یا مادرش كاتی (نردبان) را میكشیدند و عروس را پشت بام گیر می انداختند و می خواستند تا مهریه اش را كم كند تا كاتی را سر جایش بگذارند تا پائین بیاید در آن وقت عروس یا مجبور به قبول كردن میشد و یا قبول نمیكرد و با وساطت دیگران بنفع عروس قضیه خاتمه پیدا میكرد . 



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

غذاهای محلی مازندرانی

غذاهای محلی مازندران
به عنوان چند نمونه از غذاهای محلی مازندران میتوان از غذاهای زیر نام برد:
آغوز مسما: خورشتی كه از گردو، مرغ، ترشی انار درست می شود.
ته چین: برنج همراه با گوشت.
ترش ترشو: برنج را همراه با حبوبات، ترشی آلوچه، مانند آش درست می كنند.
دوپتی: دوغ را به حبوبات پخته شده و سیر داغ اضافه می كنند.
اسپناساك: اسفناج پخته همراه دانه انار، عدس، سیر داغ، رب گوجه و آب انار و نارنج.
آش كدو: برنج پخته، كدوی پخته و له شده كه آب زرشك و شكر به آن اضافه شده است.
نازخاتون: بادمجان كبابی و له شده كه به آن آبغوره، ریحان، جعفری و سیر كوبیده اضافه می شود.
اسپنا مرجی: شامل اسفناج پخته، عدس، سیر، و انار ترش است.
كهی انار: كدوی پخته همراه باقلا و عدس پخته شده با گردوی ساییده و دانه انار، كه سیر داغ به آنها اضافه شده و مخلوط آن را همراه پلو می خورند.
قلیه: عدس، باقلا، اسفناج سرخ شده، گوشت، گردو ساییده شده را با هم مخلوط می كنند و دانه انار را در آخر اضافه می كنند موقع خوردن سیر داغ روی غذا می ریزند.
خورشت آلو: مرغ پخته همراه دانه انار، آلو سرخ شده و پیاز داغ.
انواع نان و شیرینی
آغوزنون: آرد گندم، شیر، تخم مرغ و شكر رابا هم مخلوط نموده سپس لای خمیر را گردو می گذارند.
پشت زیك: شكر یا قند را در یك قاشق آب حل کرده روی اجاق میگذارند بعد روغن و مقداری كنجد به آن اضافه كرده مایه را در سینی می ریزند و به اندازه دلخواه برش می دهند.
پیس گنده: این شیرینی شامل گردوی ساییده شكر قرمز و یا شیره خرمالو و آرد برنج سرخ شده و كنجد است.
رشته به رشته: برنج را خیسانده آرد می كنند و با آب خمیر می كنند. روی تشت كمی زرده تخم مرغ و كره می مالند و خمیر را روی تشت به شكل رشته می ریزند بعد سرخ می كنند روی رشته به رشته پودر قند و هل كوبیده می ریزند. نون قندی،دله دكرده نون، آب دندون، نسری، كوناك و تون سرنون از دیگر شیرینی های مازندرانی است.
تهیه شكر قرمز به روش سنتی: در چند دهه گذشته به منظور تهیه شكر قرمز كشت گیاه نیشكر در مناطق جلگه ای استان مازندران رواج داشته است. برای گرفتن شیره نیشكر و تبدیل آن به شكر قرمز از وسیله ای چوبی به نام كلیا كه به ابتكار اهالی محل تمامی از چوب ساخته شده استفاده می شود. به این منظور سرپناهی به ابعاد تقریبی 5*15 متر مربع با مصالح سنتی موجود در محل كه بیشتر از نی و چوب بود برپا می شد و در وسط این سرپناه كلیا قرار می گرفت. این وسیله چوبی بانیروی محركه حیواناتی مانند گاو یا اسب به دور محوری حركت دورانی داشته و در حین چرخش قطعات كوچك ساقه نیشكر در محلی به نام كلیادار فشرده شده و شیره نیشكر بر اثر فشار وارد شده به ساقه نیشكر ، به وسیله لوله چوبی به نام سله به داخل ظرف چوبی به نام نوكا می ریخت و با جوشانیدن شیره نیشكر در دیگ های مخصوص پس از طی مراحلی شكر قرمز جهت مصارف غذایی تولید می شد.
انواع شربت: بهار نارنج، آلبالو، انار
انواع ترشی: بادمجان ترشی، سیر ترشی، هفت بیجار، ترشی یارمسی
انواع مربا: مربای به، مربای آلبالو، مربای سیب، مربای پرتقال، مربای انجیر، مربای هویچ، مربای بالهنگ.
 

[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

غارهای طبیعی و تاریخی مازندران

در پیچ و خم بلندی های سلسله جبال البرز غارهای متعددی وجود دارد که بعضی از آنها مامن و پناهگاه انسان دیرین و بعضی دیگر باروی اسپهبدان مازندران بوده است. غارهای استان مازندران عبارتند از:
غار اسپهبد خورشید (در ارتفاعات و تنگه رود دوآب)- غار آب اسک (در نزدیکی آب اسک در دره هراز)- غار پیرزن خانی (روستای اوکلاو از منطقه نور و کجور)- غار دیو سپید (در مازگاه)- غار کبجاکچال (در دل جنگلهای ارتفاعات دوآب)- غار یخ مراد (این غار در نزدیکی گچسر حد فاصل استان تهران و مازندران قرار دارد و از عجایب غارهای جهان است زمستانهای گرم و تابستانهای بسیار سرد دارد و دارای قندیل های آهکی و یخی است)- غار سیاه پور (در منطقه امیری، بین دره هراز لاریجان و فیروزکوه)- غار هیلدو (در نزدیکی روستای شوراب ساری)- غار خرم آباد (در نزدیکی خرم آباد تنکابن)- غار کمربند و هوتو (در ردستای تروجن، در پنج کیلومتری جنوب غربی بهشهر واقع شده اند. نتایج حاصله از کاوشها و تحقیقات انجام شده مبین زندگی انسانهای نخستین در دوره های پارینه سنگی ، میانه سنگی و نوسنگی در غارهای فوق است. عمده ترین آثار بدست آمده از غارهای مورد نظر اسکلت سه انسان در غار کمربند است که احتمالا در ۷۵۰۰۰ سال پیش از میلاد می زیسته اند. غنا و گستردگی اطلاعات حاصله از این غارها به حدی است که نظیر آن در سراسر ایران کم تر مشاهده شده است) 

[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

کاخ ها و قصر های گوناگون از دوره های مختلف در مازندران

کاخ ها و قصر های گوناگونی از دوره های مختلف در مازندران وجود دارد که عبارتند از:
کاخ صفی آباد: این کاخ در بالای کوهی مشرف به بهشهر قرار دارد.این کاخ از جمله ابنیه تاریخی و باشکوه دوره صفویه است که در دوران قاجار به علت بی توجهی به کلی ویران شد، ولی در عهد پهلوی به دستور رضا شاه با همان اسلوب و ویژگی معماری عصر صفوی دوباره سازی شد.در این دوره همچنین محراب قدیمی آن که به مرور زمان خراب و مسدود شده بود، مجدداٌ بازسازی شد.سیستم آب رسانی آن در گذشته از طریق آب پلنگ چشمه، تاکاخ(که دوازده کیلومتر فاصله دارد)هدایت می شد و پس از عبور از دو حوض کاشی کاری،به شهر انتقال داده می شد تا مورد استفاده اهالی بهشهر نیز قرار گیرد.
عمارت و باغ صفوی “باغشاه”: این باغ همان باغشاه معروف به اشرف البلاد دوره صفوی است که به گفته سیاحان و جهانگردان، پر از درختان سرو صد ساله و گل های آراسته بوده است.
مجموعه صفوی فرح آباد: این مجموعه در روستای فرح آباد در 28 کیلومتری شمال ساری نزدیک دریای مازندران واقع شده است و در عهد سلاطین صفوی مخصوصا در زمان شاه عباس کبیر و از مهمترین بنادر شمال ایران و مرکز مبادلات تجاری محسوب می شد.به همین دلیل کاخ سلطنتی،مساجد،مدارس،بازار،حمام،پل و باغ در آن احداث شده بود و مدتی از سال نیز محل سکونت و تفرجگاه سلاطین صفویه بود.
کاخ اُجابت: این کاخ در دوره سلطنت پهلوی در روستای اجابت از بخش کلاردشت ساخته شد.این کاخ در محلی مشرف بر منطقه کلاردشت بنا شده،تزئینات و گچبری هایی زیبا به شیوه معماری اروپا دارد.محوطه این کاخ بسیار زیباست و در داخل آن لوسترهایی نفیس و گران قیمت قرار دارد.حیاط کاخ پوشیده از درختان سرو سرسبز است.
کاخ بابل: ساختمان این کاخ به دوره پهلوی مربوط است، در باغ مصفایی در جنوب بابل قرار دارد و محل فعلی دانشکده پزشکی مازندران است.بنای کاخ دو طبقه است با اتاق ها و سالن های متعدد و مزین به گچبری های بسیار زیبا.تزئین داخلی و خارجی کاخ،ویژگی های خاص و منحصر به فردی دارد که مشابه آن در کاخ های دیگر این دوره کمتر دیده می شود.
کاخ چایخوران: کاخ چایخوران چالوس اوایل سلطنت سلسله پهلوی ساخته شد و نمای داخلی و خارجی آن تزئینات گچبری و کاشی کاری بسیار زیبا دارد.نفوذ معماری اروپایی در ساختمان کاخ نیز به وضوح مشهود است.
کاخ تمیشان: این کاخ در 5 کیلومتری شرق شهرستان نور واقع شده است و در دوران سلطنت پهلوی به دستور اشرف(خواهر محمد رضا شاه)ساخته شد.این کاخ امروزه به عنوان موزه مورد بازدید عموم قرار می گیرد.روبروی این کاخ بنای زیبا و بزرگ دیگری وجود دارد که در کنار ساحل دریای مازندران ساخته شده و به عنوان پلاژ اختصاصی مورد استفاده قرار می گرفت.
عمارت و باغ رامسر: باغ تاریخی رامسر و ساختمانهای آن در شمار آثار ملی ایران به ثبت رسیده و تحت حمایت سازمان میراث فرهنگی،صنایع دستی و گردشگری کشور قرار گرفته است.این باغ با مساحت 60 هزار متر مربع از باغهای سنتی زیبای مازندران به شمار می رود.بنای این باغ ساختمان زیبایی است با مشخصه های معماری پهلوی اول که در یک طبقه به شکل مستطیل و  با وسعت 600 متر مربع ساخته شده است.
قلعه ها محصول دوران خان خانی و فئودالی و درگیری های حکومت مرکزی با عشایر و حاکمان محلی و نشان اقتدار صاحبان آنها بوده است.
اهم قلعه های مازندران عبارتند از: قلعه کنگلو،قلعه بلده،قلعه شاهاندشت،برج رسکت،برج لاجیم،برج سلطان زین العابدین

مراکز آب درمانی و چشمه ها

مراکز آب درمانی و چشمه ها
در دل طبیعت استان مازندران به ویژه در مناطق کوهستانی، تعدادی چشمه معروف و شناخته شده وجود دارد که مورد استفاده گردشگران قرار می گیرد. برخی از این چشمه ها چنان پر آب هستند که به آنها رود گفته می شود و برای کشاورزی مورد استفاده قرار می گیرند و برخی دیگر خواص درمانی دارند.
کانونهای چشمه های بزرگ مازندران عبارتند از: چشمه های آب گرم رامسر، جواهرده، کتالم، سادات محله، آب فرنگی، آب اسک، استراباکو، رینه، آمولو، لاریجان، هفت خونی، هلی کتی چشمه، شهربند، قلعه چشمه، قرمرض، گوکشان. چشمه های مذکور که حاصل فعل و انفعال درونی سلسله جبال مرکزی البرز است، دارای ترکیبات و خواصی هستند که در رفع برخی از بیماریهای مفصلی، استخوانی و پوستی نقش موثر درمانی دارند.

آداب و رسوم مردم مازندران

آداب و رسوم مردم مازندران
مازندران از آداب،فرهنگ و تمدن بسیار کهن و اصیل آریایی برخوردار است و به دلیل داشتن این تمدن باستانی و دیرینه و به دلیل علاقه به دین و مذهب آن زمان (زرتشتی) مراسم مذهبی و باستانی  بس با شکوهی در این دیار کهن برگزار می گردید، پس از گرویدن مردم آن به اسلام، برخی از مراسم باستانی زرتشتی بسته به فرهنگ مردمان مختلف مازندران با آداب اسلامی در آمیخته و بنا بر این شیوه اجرای آن در هر روستا با روستای دیگر متفاوت است.
نوروز خوانی
(زبان مازندرانی: نِئرو بَخونی ئی)
نوروز خوانان معمولا" پانزده روز قبل از فرا رسیدن عید نوروز به داخل روستاها می‌‌آیند و با خواندن اشعار در مدح امامان ترانه‌های محلی، طلیعه سال نو را به آنان مژده می‌‌دهند. نوروز خوانان چند نفر هستند که یک نفر اشعار را می‌‌خواند، یک نفر ساز می‌‌زند، نفر دیگر که به آن کوله کش (بارکش) می‌گویند به در خانه‌های مردم می‌رود و می‌‌خواند: 
باد بِهارون بِیَمو / نِئروز سِلطون بِیَمو
مژده هادین دوستان رِ / گل بیَمو گلستون رِ
بهار آمد بهار آمد خِش آمد / علی با ذولفقار آمد، خِش آمد
نِئروزتان نِئروز دیگر / شِه ما رِ سال نِئ بووئه مِوارِک
صاحب خانه نیز با دادن پول، شیرینی، گردو، تخم مرغ ،نخود و کشمش از آنان پذیرایی می‌کند.
چهارشنبه سوری
(زبان مازندرانی: پدرام سروش)
از مراسم به جامانده در سرزمین های آریایی (ایران و مازندران)، چهارشنبه سوری است که در پایان چهارشنبه هر سال برگزار می‌شود. صبح روز چهارشنبه آش هفت ترشی، درست می‌کنند. آشی که هفت نوع ترشی مانند آب نارنج، آب لیمو، آب انار، سرکه، گوجه سبز، و آب ازگیل در آن می‌‌ریزند و بعد از آماده شدن بین همسایه‌ها پخش می‌کنند غروب روز می‌‌خوانند با آرزوی شادی و خوشی برای خود و خانواده خود از روی آتش می‌‌پرند. آنها می‌‌خوانند : چهارشنبه سوری کِمّی پارسال دَسوری کِمّی، امسال دَسوری کِمّی
عید نوروز
(زبان مازندرانی: نِئرو زِ عِید)
هنگام تحویل سال افراد خانواده دور سفره هفت سین که با ظرافت و سلیقه خانم خانه چیده شده می‌‌نشینند و در حالیکه پدر خانواده دعای تحویل می‌‌خواند منتظر سال نو می‌شوند. در گذشته که امکانات ارتباطی مانند رادیو و تلویزیون نبود با تیراندازی یا گفتن اذان سال جدید را به همه اعلام می‌‌داشتند. بعد از این که سال نو شد کسی که به عنوان مادِرمه انتخاب شده با مجمعی که در آن قرآن، آیینه، آب، سبزه و شاخه‌های سبز جوان قرار دارد وارد خانه می‌شود چهارگوشه اتاق‌ها را آب می‌‌پاشد قرآن را کنار سفره هفت سین می‌‌گذارد و شاخه‌های سبز (درخت آلوچه) را به این نیت که سال سرسبز و خوش و خرمی برای خانواده باشد، جلوی در اتاق آویزان یا روی طاقچه اتاق می‌‌گذارد. دراین روز مادر خانه، غذای عید، سبزی پلو با ماهی،مرغ یا گوشت درست می‌کند. علاوه بر آن غذایی به عنوان خیرات برای اموات می‌‌پزند و بین مردم پخش می‌کنند. در غروب شب اول سال به این اعتقاد که چراغ خانه آنها همیشه روشن و نورانی باشد، به سر در خانه‌ها شمع یا شعله آتش آویزان می‌کنند.
جشن نوروز ماه
(زبان مازندرانی: نِئرو ما شو)
مردم مازندران در اواخر تیر ماه خورشیدی (26 نورُز ماه گاهشمار مازندرانی- تقویم طبری) جشنی به نام نوروز ماه دارند وقتی که اولین محصول برنج زودرس رسید بعد از جمع آوری و درو با همان برنج غذا درست می‌کنند و درخارج از روستا جشن پایان کار می‌‌گیرند. این مراسم درست مانند سیزده به در است و اعتقاد دارند که این روز را حتما" باید بیرون از روستا به سر برد در واقع این جشن یک نوع سپاسگزاری به درگاه خداوند است.
مراسم سیزدهم تیرماه
(زبان مازندرانی: تِرما سِزدِ شو)
از دیگر مراسم سنتی و رسمی مازندران تیرماه سیزده است که در اواسط آبان هر سال برگزار می‌شود. البته روایات مختلف در مورد تیرماه سیزده وجود دارد. می‌گویند پیروزی کاوه بر ضحاک و آرش کمانگیر و جشن مهرگان است. در این شب همه خانواده کنار هم جمع می‌شوند و تا پاسی از شب به خوردن تنقلات و گوش دادن به قصه و افسانه‌های بزرگترها سپری می‌کنند جوانان هم با در دست داشتن ترکه‌ای بلند که کیسه‌ای به انتهای آن بسته شده است. همراه کودکان به در خانه‌ها رفته و با سر و صدا و کوبیدن چوب به درخانه‌ها و لال بازی از صاحب خانه تقاضای هدیه می‌کنند به آنها پول، میوه، شیرینی داده می‌شود.هنگامی که لال به همراه گروه خود در کوچه‌ها شروع به حرکت می‌کند این اشعار را می‌‌خواند: لال بیمو، لال بیمو، پارسال و پیرار بیمو، چل بزن دیگه بزن، لال انه لالک انه، پیسه گنده خوانه، سالو ما ارزون نوه، لال مار رسوا نو، لال انه لالک انه، پاربورده امسال انه، لال آمده، لال آمده، پارسال و امسال امده، چرخ نخ ریسی را حرکت بده، به دیگ بزرم، لال آید، لال کوچک می‌آید، کسی که شیرینی پیس کنده می‌‌خواهد می‌آید، سال و ماه ارزان نمی‌شود، لال بزرگ رسوا نمی‌شود، لال می‌آید، لال کوچک می‌آید، پارسال رفته امسال می‌آید.
آرش کمانگیر
در برخی دیگر از نقاط مازندران نیز آن را منسوب به پرتاب تیر آرش از آمل به سوی ملک توران که موجب پایان بخشیدن به جنگ های چند ساله ایران و توران گردید می دانند و آن را در 12 تا 15 ماه تیر ( بسته به اعتقادات محلی ) و همین طور بنابر تقویم مازندرانی یا تقویم خورشیدی جشن می گیرند، شایان ذکر است که تیرما سیزده شو بسیار پابرجاست و از اهمیت ویژه ای برخوردار است و هرگز فراموش شدنی نیست هرچند در مورد آن اختلافات زیادی وجود دارد.
آیین سنتی ۲۶ عید ماه
آیین ویژه سنتی ۲۶ عید ماه طبری هر سال در تاریخ ۲۸ تیرماه شمسی در بیشتر روستاهای استان برگزار می‌شود. در روستای امامزاده حسن سوادکوه این مراسم با آداب خاصی انجام می‌شود این رسم به جشن مردگان نیز معروف است. بر اساس سنت رایج و باورهای مردم در زمان‌های قدیم فریدون پادشاه پیشدادی به خونخواهی پدرش جمشید شاه ضحاک پادشاه را در سرزمین مازندران و در دماوند کوه به بند می کشد، مردم خبر این پیروزی را در شب با آتش زدن بوته‌ها به یکدیگر اطلاع می‌‌دهند. و فردای آن روز با برپایی جشن و مسابقه کشتی این پیروزی را گرامی می‌‌دارند. امروزه نیز اهالی روستاهای اطراف همگی به امامزاده حسن می‌‌آیند و علاوه بر خیرات کردن برای اموات خود و روشن کردن شمع روی مزارها، تماشاگر مسابقه کشتی سنتی لوچو می‌شوند. در این روز کشتی گیران سوادکوه در این محوطه گرد می‌‌آیند و به مصاف هم می‌‌روند.در مناطق جلگه‌ای جشن مردگان در آرامگاه‌ها برگزار می‌شود.
مراسم چاه برف
(زبان مازندرانی: وَرف رِ چال)
یکی از مراسم قابل توجه در ارتباط با آب در روستای اسک واقع در جاده هزار مراسم ورف چال است. این مراسم در یکی از روزهای جمعه در فاصله اول تا پانزده اردیبهشت ماه که آخرین برف‌های زمستانی در حال ذوب شدن است. انجام می‌شود. تاریخ اجرای این مراسم قبلا" از طرف بزرگان محل به اطلاع عموم رسانده می‌شود. در این روز کلیه مردان محل جهت انجام مراسم ورف چال واقع در دامنه کوه دماوند پس از صرف صبحانه با همراه داشتن غذای ظهرو بساط میوه و چای از روستا را ندارد و امور روستا در این روز در دست زن‌های محل است که با اجتماع درمساجد و نقاط دیگر به اجرای برنامه‌هایی مانند عروس و داماد شاه وزیر بازی و ... سرگرم هستند از ورود هر مردی به داخل روستا جلوگیری می‌شود و زنان در روستا با آزادی کامل و سر و وضعی آراسته،در محوطه ای گرد می آیند و به شادمانی و انجام بازیهای مختلف می پردازندبر سر دروازه روستا دو زن پاسداری می کنند و از ورود مردان جلوگیری می نمایند و اگر مردی وارد شود او را به شکل زنان در می آورند و پیرامون محل می گردانند و آن روز حکومت در دست زنان است و یکی از زنان شایسته را بعنوان حاکم معرفی می نمایند.مردان روستا پس از رسیدن به محل ورف چال که از دوران گذشته چاهی درآنجا برای جمع آوری برف به وسیله شخصی به نام سید حسن ولی حفر شده و مقبره او نیز در روستای نیاک محل زیارت اهالی منطقه است اقدام به جدا کردن قطعات برف از کوه می‌کنند و هر کس به توانایی خود مقداری از قطعات آخرین برف زمستانی را به داخل چاه می‌‌ریزد. پس از پرشدن چاه از برف و پوشانیدن در چاه مردان به صرف ناهار و چای و میوه در اطراف چاه می‌‌پردازند و نماز به جامی آورند. سپس همگی به روستا باز می‌‌گردند. این مراسم ریشه در مبارزه با کم آبی برای مسافران و دام‌ها در فصل تابستان دارد با توجه به این که منطقه مورد بحث در گذشته یکی از مناطق دامداری محسوب می‌‌شد، دامدارها برای تأمین آب مورد نیاز دام‌ها در فصل تابستان که برف‌های روی کوه آب می‌‌شد اقدام به ذخیره برف در این چاه می‌‌کردند تا درموقع کم آبی، آب مورد نیاز دام‌ها را فراهم کنند. امروزه منطقه مورد بحث اهمیت گذشته خود را از نظر پرورش دام از دست داده ولی این سنت قدیمی همچنان در بین اهالی محل ادامه دارد. انجام مراسم برف چال در اسک ضمن آن که نشانه ای از تعاون و همیاری روستاییان ناحیه است،به کینه ها و کدورت هایی هم که در طول سال بین مردم ایجاد شده پایان می بخشد. مراسم ورف چال به عنوان میراث معنوی جهانیان در سازمان  یونسکو به ثبت جهانی رسیده است.
شب یلدا
(زبان مازندرانی: گِت چِله، در برخی گویش ها: چِله شو)
شب اول زمستان بنا به سنت دیرین همه افراد خانواده دور هم جمع می‌شوند و با خوردن هندوانه، ماست و میوه و آجیل سرمای فصل زمستان را از خود دور می‌کنند اعتقاد بر این است که با خوردن ماست یا هندوانه در شب یلدا، هرگز در زمستان سردشان نخواهد شد. در این شب دختران دم بخت با پوشاندن صورت خود از هفت خانه چیزی می‌‌گیرند اگر کسی آنها را ندید و نشناخت حتما" به آنچه نیت کرده‌اند خواهند رسید.
نوروز بل
بل در زبان محلی به معنی آتش است. به معنی جشن آتش نوروزی که در 10 تیرماه برگزار میشود. این جشن همانندی زیادی با جشن آگرنوروژی در کردستان دارد.
نورگون
نورگون به معنی گون های شعله ور جشنی است که در منطقه کوهستانی مازندران در روز 21 تیرماه برگزار میشود. مرکز این جشن در روستای نوا از توابع آمل است.

مراسم تمنای باران
از آنجا که اساس معیشت و کشاورزی بر پایه آب است، بنابر این کم و یا زیاد بودن باران و آب مشکلاتی را ایجاد می‌کند. اگر باران کم ببارد و دچار کمبود آب بشوند مراسم خاصی را به جای می‌‌آورندتا خداوند دعای آنها را مستجاب کرده وباران بفرستد. مراسمی که برای تمنای باران دارند به این شرح است: اهالی روستا همگی به امامزاده مسجد یا میدان بزرگ روستا و یا خارج از روستا می‌‌روند دعا می‌کنند و سید گوشه‌ای از جلد قرآن را خیس می‌کند یا منبر را به این نیت که باران بیاید، با گلاب می‌‌شوید. علاوه بر این مرسوم است که همه مردم شیر و برنج جمع می‌کنند و با آن شیر برنج درست کرده می‌‌خورند و مقداری از آن را با این باور که باران ببارد روی پشت بام می‌‌ریزند.
مراسم باران خواهی
(زبان مازندرانی: شِیلوون، در برخی از گویش ها: شِیلان)
یکی از مراسم رایج به هنگام خشک سالی مراسم باران خواهی است. به این منظور ابتدا از اهالی محل مواد اولیه برای پخت شیر و برنج و یا آش مورد نظر آن‌ها جمع آوری می‌شود در روز معین اهالی در مکان مقدسی مانند مسجد، تکیه، امامزاده و یا در اطراف درخت مقدس جمع می‌شوند و پس از پخت آش به وسیله زن‌های محل، مراسم دعا وروضه خوانی انجام می‌شود و از خداوند طلب باران می‌کنند. پس از صرف آش مراسم به پایان می‌‌رسد.از دیگر عقاید مردم منطقه در این زمینه، گذاشتن پایه منبر در آب و یا ریختن آب به روی فردی سید است.
آفتاب خواهی
اگر بارندگی زیاد باشد برای این باران بند بیاید نام هفت یا چهل کچل را بر کاغذ می‌‌نویسند و آن به بندی آویزان می‌کنند تا باد بخورد و باران قطع شود یا با خواندن دعا و نذورات مختلف از خداوند طلب آفتاب و در آمدن خورشید می‌کنند.
در روستای کرات کیاسر از توابع ساری، اگر باران ببارد و مانع فعالیت کشاورزی شود، زن‌های روستا به طور جمعی شعر زیر را می‌‌خوانند: باران کو، باران بی پایان کو، گندم که زیر خاکه، از تشنگی هلاکه، یا سلیمان، روز آفتاب و شب باران.
در روستا ولویه کیاسر ساری هنگامی که باران به مدت چند روز ادامه داشته باشد برای بند آمدن آن بچه‌های روستا قوطی‌های حلبی را به نخی می‌‌بندند و دو سر نخ را می‌‌گیرند و در کوچه‌های محل راه می‌‌روند و دسته جمعی شعر زیر را می‌‌خوانند: قوطی قوطی آفتاب کن، یک مشت برنج تو ابا کن، ما بچه‌های گرگیم، از سرمایی بَمِردیم، یا قرا، یا کتاب فردا بشه آفتاب.
در روستای کلیج کلا دودانگه در هنگام بارش زیاد باران، بچه‌های محل لباس کهنه می‌‌پوشند و با جارو و گل و لای کوچه‌ها را به هم می‌‌زنند و میخ وانند بابروم بابروم، امروز آفتاب فردا آفتاب پیرا (پس فردا) آفتاب آنگاه افراد هر خانواده به بچه‌ها مواد غذایی و یا شیرینی می‌‌دهند.در روستای علی آباد منطقه سواد کوه، وقت بارش زیاد باران اهالی محل پارچه‌ای را از امامزاده شاهزاده حسین می‌‌ربایند پس از آفتابی شدن هوا آن پارچه را به اضافه پارچه دیگر به امامزاده پس می دهند.
گرفتن ماه و خورشید
(زبان مازندرانی: سِیو)
گرفتگی ماه و خورشید را ظل (تاریکی) می‌‌نامند و معتقدند که اژدهایی جلوی آن را گرفته است در این حالت برای رهایی و برطرف شدن تاریکی از ماه به پشت بام‌ها می‌‌روند بر ظرف مسی می‌‌کوبند و با تفنگی تیراندازی می‌کنند. علاوه بر اینها نماز آیات می‌‌خوانند و دعا می‌کنند.
گهواره بندی
(زبان مازندرانی: گِوارِ دَبِستِنه ئی)
در بیشتر نقاط شهری و روستایی مازندران رسم بر این است که در دهمین روز تولد نوزاد عده‌ای از بستگان و آشنایان برای صرف ناهار دعوت شوند پس از صرف ناهار و چای و شیرینی مادر بزرگ و یا قابله کودک را در گهواره می‌‌بندند در بعضی مناطق اگر نوزاد فرزند اول باشداین وظیفه را مادر بزرگ طرف مادری به عهده می‌گیرد سپس مدعوین پولی به عنوان هدیه در گهواره طفل می‌‌گذارند. در بعضی از روستاهای شهرستان نور پس از خوابانیدن نوزاد در گهواره، بستگان طرف مادری نوزاد، روی گهواره گردو یا نبات می‌‌شکنند و یا گهواره را چند بار به شدت تکان می‌‌دهند این کار به این دلیل انجام می‌شود که اگر در طول زندگی بین پدر و مادر نزاعی رخ داد گوش طفل به سر و صدا عادت کرده باشد.
دندان سری
یکی از مراسم دوران کودکی مراسم دندان سری است که هم‌زمان با ظاهر شدن اولین دندان‌های طفل برگزار می‌شود. در این مراسم مادر کودک شیر برنج یا آشی که انواع حبوبات در آن وجود داشته باشد می‌‌پزند و کاسه‌ای از آش را به خانه فامیل‌ها و دوستان می‌‌دهد معمولا" رسم است که افراد هنگام پس دادن کاسه، هدیه‌ای مانند جوراب، روسری یا پول در آن می‌‌گذارند.
مراسم ازدواج
مراسم عروسی در شهرها و روستاهای مازندران با مشابهت هایی برگزار می شود.در این جا به نمونه ای از این مراسم اشاره می شود:
بدین ترتیب که جشن پلوخوران مفصلی همراه با ترانه ها،رقص ها و آوازهای محلی ترتیب می دهند و سازهای محلی می نوازند. جشن عروسی در خانه پدر عروس ترتیب می یابد.پس از انجام تشریفات عروسی،عروس را سوار بر اسب به خانه داماد می برند.داماد هم از فاصله دور سوار بر اسب به پیشواز عروس می آید و برای اطرافیان مقداری سکه و نقل پخش می کند. در قدیم به جای سکه و نقل، نارنج پرت می کردند. از مراسم جالب توجه عروسی های مهم ساکنین اطراف چالوس، کشتی گیری و گاوبازی است. در صورتی که عروس و داماد هر دو، یا یکی از آنها از خانواده ثروتمند یا سرشناس باشند، مراسم کشتی گیری و گاوبازی خاصی ترتیب می دهند که در زبان طبری به آن "ورزا جنگی" می گویند. 



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

آشنایی با استان مازندران

 
استان مازندران با حدود 24 هزار کیلومتر مربع مساحت بین 47 دقیقه تا 38 درجه و 5 دقیقه عرض شمالی و 50 درجه و 34 دقیقه تا 56 درجه و 14 دقیقه طول شرقی از نصف النهار گرینویچ قرار گرفته است.
دریای مازندران در شمال، استان تهران، سمنان و قزوین در جنوب و استان‌های گیلان و گلستان به ترتیب در غرب و شرق آن قرارگرفته است.
براساس آخرین تقسیمات کشوری با توجه به تفکیک استان گلستان از استان مازندران، این استان درحال حاضر با مرکزیت ساری دارای 16 شهرستان به نام‌های آمل، بابل، بابلسر، بهشهر، تنکابن، جویبار، چالوس، رامسر، سوادکوه، قائمشهر، گلوگاه، محمودآباد، نکا، نور و نوشهر است و دارای51 شهر،44 بخش، 113 دهستان و 3697  آبادی می‌باشد.
جغرافیای تاریخی استان
درباره تاریخ باستانی استان مازندران اطلاع زیادی دردست نیست و اساسا وضع اقلیمی آن اجازه نمی‌دهد ابنیه وآثار معماری پایدار بمانند. درجلگه های ساحلی مازندران آثار معتبری از ادوار قبل از اسلام به دست نیامده وحتی از شهرهای معتبر صدر اسلام (دوره‎‎ پادشاهان طبرستان ودیلم) هم به جز آمل وساری یادگاری بجانمانده است.
بعداز غلبه آریایی‌های مهاجم ومهاجرت بومیان، ساکنان جدید پس از مدتها ظاهر زیرفرمان هخامنشیان قرار گرفتند. درکتیبه بیستون سرزمین مازندران به نام پشتخوارگی ودر اوستا پزشخوارگر آمده است وبه نظرمیرسدکه مازندران جزو قلمرو اشکانیان بوده است.
هم زمان بافتوحات مسلمانان از سلسله های پادوسبانان، آل باوند و افراسیابیان نام برده شده است که در طبرستان یاقسمتی ازآن حکومت می کرده اندو استقلال نسبی داشته اند. مورخان درباره اولین حمله مسلمین به طبرستان وحدت نظرندارند.
بنابه قول عده ای ازنویسندگـان درسال 30 هجری قمری ـ زمان خلافت عثمان ـ اولین بار سعد بن عاص حاکم کوفه درصدد فتح طبرستان برآمد و سرانجام سواحل طبرستان، رویان ودماوند رابه تصرف خود درآورد.
درزمان مروان بن محمد(132ـ 126 هـ .ق) آخرین خلیفهْ بنـی - امیه ،اهالی طبرستان علیه حکام عرب سربه شورش برداشتند. دردوره‎‎‎ خلافت ابوالعباس سفاح (ـ132 هـ .ق ) اولین خلیفه عباسی ـ یکی از عاملان وی رهسپار طبرستان شد وبا اهالی آن منطفه از طریق صلح و مدارا کنارآمد، لیکن دردورهْ ـ خلافت ابوجعفر منصور (158 - 136 هـ. ق) دومین خلیفه عباسی مردم طبرستان برای چندمین بار سر بـه شورش برداشتند. سرانجام طبرستان کاملاُ تحت اطاعت اعراب درآمده ولی بعد ازآن نیز در سرزمین طبرستان مانند سابق ،مسکوکاتی باخط پهلوی ضرب شد. سرانجام درسال 167 هجری قمری ونداد هرمز لا سلسله مستقلی در طبرستان تاسیس کرد.
درقرن چهارم وپنجم هجری، طبرستان میدان کشمکش سلسله آل زیار و آل بویه از یک طرف و سامانیان و غزنویان ازطرف دیگر شده بود، اغلب اوقات طبرستان تحت اداره اموای آل زیاربود. درسال 426 هجری قمری، سلطان مسعــود غزنـــوی ازطریق گرگان وارد طبرستان شد و صدمات و خسارات جانی و مالی زیادی به اهالی آن سامان وارد آورد. هنوز این خرابه ـ ها ترمیم نشده بود که طغرل اول مو‎ْسس سلسله سلجوقی به گرگان وطبرستان حمله ورشد ودرسال 606 هجری قمــــری  طبرستان ازجمله کبود جامه به دست سلطان محمد خوارزمشاه افتادو اسپهید کیودجامه به نام رکن الدین کبودجامه و فرزندانش به دست سلطان محمد خوارزمشاه اسیر شدند.
زمانی که سلطان محمد خوارزمشاه از نبرد با سپاهیان مغول فــرار می کرد، رکن الدین، مغولان را به جایگاه سلطان محمد هدایت کردوبه اثر این خوش خدمتی، از طرف مغولان به حکومت کبود جامه رسید و سرانجام توسط تیموریان بساط حکمرانی آنها نیز برچیده شد. بعد از درگذشت امیرتیمور، ســــادات ـ مرعشی با کسب اجازه از شاهرخ میرزا (850 807 هـ. ق) به مازندران برگشتند و به عنوان باج گزار این نواحی سلطنت کردند.
سرانجام در زمان سلطنت شاه عباس اول به طور کلی قدرت سادات مرعشی از بین رفت. پس ازبرچیده شدن بساط حکومت ملوک الطوایفی طبرستان که تا سال 1006 هجری قمری ادامه داشت، این منطقه تحت نظارت شاه عباس اول و سلاطین بعدی سلسله صفوی تامین قرار گرفت. شاهان صفوی درطول هرسال به کرات به عنوان شکارویا پس ازاحـداث فرح‌آباد جهت استراحت به این منطقه سفرمی کردند.
نادرشاه افشار برای مقابله بادشمنان به ویژه دشمنان شمالی وروس هـا، درمازندران یک کارخانه کشتی سازی دایرکردوبه رونق هرچه بیشتر منطقه افزود. ازدوره فتحعلی شاه قاجار، به منطقه سـر ـ سبز و زیباو دل انگیزمازندران، به عنوان یک منطقه استراحتی ـ تفریحی توجه گردیده و ناصرالدین شاه طی دوسفر دستور تعمیر راه ها و کاروان سراها را صادر کرد. دردوران ملطنت پهلوی منطقه مازندران مانند سایرمناطق کشور از راههای ارتباطی برخوردار شد و به علت شرایط محیطی و آب وهوای معتدل، چشم اندازهای زببا  نزدیکی اش به تهران، محل استراحت و تفریح قسمت اعظم مردم کشور شد.
 

للـه‌وا

در تداول زبان تبري «للـه» به معني ني و «وا» به مفهوم باد به كار مي‌رود.

در فرهنگ موسيقي منطقه للـه‌وا سازي بادي از جنس ني است كه در فرهنگ فارسي با عنوان ني چوپاني شناخته مي‌شود. اين ساز اختصاص به روابط و معيشت دامپروري داشته و نغمات مربوط به آن بازگوكننده‌ي مجموعه‌ي روابط و سازوكار معيشتي چوپانان و نيز آرمان‌ها و حرمان‌هاي آنان است. قديمي‌ترين نغمات مربوط به اين ساز مانند «سلك حال» اختصاص به جابه‌جايي، چرا و وصف دام دارد. بعدها برخي نغمات و قطعات مربوط به رپرتوار سرنا و قطعات موسيقي مراسمي مانند «رقص مقوم» و يا برخي الحان و نغمات آوازي همچون «كتولي» و «كل‌حال» نيز به مجموعه‌ي نغمات اين ساز افزوده شدند.

در حال حاضر، مهم‌ترين نغماتي كه توسط اين ساز اجرا مي‌شوند، به شرح زير است:

سماحال، كشتي مقوم، بورسري، كمرسري، كل‌حال، نقرسري، سلك‌حال، چراغ‌حال، مش‌حال (ميش‌حال)، تريكه‌سري، جلويي، رقصي (رقص مقوم)، سماحال، غريبي، همه ره بُردن، ياغي بورده، كردِ حال (چپون‌حال) اميري، كتولي، و گروهي از ترانه‌ها و ريزمقام‌ها.

تیرِ ماه سیزدهِ (13) در مازندران - خطیرکوه

تیرِ ماه سیزدهِ (13) در مازندران - خطیرکوه

يادداشتي از:کیانوش جلالی کندلوسی به بهانه تیرمه سیزده شو                                 

 

نشانه های جشن تیرگان از قرن ششم به بعد در سندهای تاریخی اندک است. در روزگار ما فقط در شهرهای مازندران تیرما سیزده شو بر جای مانده است. تیرما در تقویم مازندرانی (مانند تقویم فرس قدیم) مصادف با آبان ماه در تقویم جلالی (تقویم امروز ایران) است. محاسبه فصل ها , فعالیت های کشاورزی و جشن های کهن بر پایه تقویم محلی مازندرانی تا یک نسل پیش رایج بود. (لازم به ذکر است هنوز هم در بعضی از روستاهای مازندران بر مبنای تقویم مازندرانی محاسبات انجام می گرد .

تیرماه در تقویم ایرانی , چند سده به آغاز فصل پاییز رسیده بود. بدین معنی که از زمان خسرو پرویز در پی نابسامانی های کشور, محاسبه کبیسه به دست فراموشی سپرده شد. در نتیجه به گذشت زمان آغاز سال , یعنی فروردین از اول بهار (ورود خورشید به برج حمل) به اول تابستان (ورود خورشید به برج سرطان) کشانده شد و مدت ها در این وضعیت کبیسه می کردند. در کتاب واژه نامه طبری تالیف دکتر صادق کیا درباره محاسبه ماه های سال برپایه گاه شماری فرس قدیم در مازندران (طبرستان) چنین آمده است. اکنون نوروز آنان(مازندرانی ها) در نیمه اول اونه ماه (آبان ماه) و تیرماه آنان در پاییز است و جشن تیرگان را در پاییز می گیرند.

این جشن در روز سیزدهم آبان ماه هر ساله برگزار و به (تیرمه سیزده شو) معروف است.

این جشن اکنون در مناطق مختلفی از مازندران و همسایگان آن از جمله مناطقی همچون : سوادکوه , شهمیرزاد , خطیرکوه ، سنگسر , فیروزکوه , دماوند , بهشهر , دامغان , ماها , ساری , بابل , آمل و ... برگزار می گردد.

 


مازندران



اولین مصاف مدیریت جدید سیاسی استان مازندران با مدیریت برتر کشور در تهران نتیجه ای نداد و تهرانی ها با اقتدار، به نفع خود رای داده و با جراحی قدرت مدارانه، گدوک که عضوی از پیکره مازندران است را برای ادامه حیات خود از مازندران جدا و مصادره کردند! کاری که چند سال قبل سمنانی ها هم در قضیه جداسازی خطیرکوه به بهانه تامین آب شرب سمنان تجربه کردند و آب از آب تکان نخورد!


از مدتها قبل، ماموران و کارکنان برخی از دستگاههای اداری فیروزکوه، ظاهراً با چراغ سبز پایتخت نشین ها حملات شبانه و شبیخون گونه ای را متوجه برخی سازمانهای مازندرانی مستقر در گدوک می کردند و گروگان گیری و تهدید و مصادره اموال را در دستور کار خود قرار داده، تا اصطلاحاً کار را در همین سطح به پایان رسانده و یکسره کنند، اما غیرت و مقاومت مازندرانی ها مانع از تحقق هدف آنها در این سطوح می شد!

تا اینکه کار به شکایت و برگزاری جلسه و نهایتاً حکمیت در تهران کشیده شد و ما در فضایی آکنده از امید و با پشتوانه های کاملاً مستند تاریخی و اسناد قانونی و نیز مواضع محکم نمایندگان و مدیران مازندران و ترجیحاً طبقه مدیریتی شهرستان سوادکوه، مطمئن به پیروزی مازندران در این مذاکرات ملی بودیم!

اما ظاهراً اینگونه نشد و این حکمیت خیلی زودتر از هر زمان متصور، در طرفةالعینی رای علیه مازندران داد و گدوک را قلدرانه به تهران سپرد، تا مدیران سوادکوهی به مسئولیت فرماندار، برای دومین بار، مسابقه مذاکره را به حریف واگذار کنند و دست از پا درازتر به سرزمین مادری برگردند! همانگونه که قبلاً نیز چنین باختی را در عملیات فریبکارانه سمنانی ها تجربه کرده بودند و خطیرکوه را با آن همه ویژگی های ناب اقلیمی و قابلیت های بالای توریستی از دست داده و در حسرت مالکیت مجدد آن سوختند!

نمی دانم، شاید حق با سمنانی ها و تهرانی ها باشد، این وسط شاید حقیر توجیه کافی نشده باشم! چرا که همیشه احتمال رو شدن اسناد، دلایل، شواهد و قرائن مکتوم در این جلسات می رود و یا شاید هم نیاز آنها به این مناطق بکر و خوش اقلیم بیشتر از ما بوده و یا بدتر از همه، شاید صلاحیت سمنانی ها و تهرانی ها در اداره و نگهداری امور این مناطق بیشتر از مازندرانی ها بوده و اهالی این مناظق نیز خواهان الحاق به همان مشتریان و مدعیان مالکیتی جدیدند!

اتفاقی که نزدیک بود در باره شهرستان گلوگاه نیز اتفاق بیافتد و گلستان و سمنان با وعده شهرستان کردن گلوگاه، نظر اهالی گلوگاه را جذب کرده و تا مرزهای قانونی کردن این الحاق پیش رفته بودند که خدا رحم کرد و بخیر گذشت و گلوگاه شهرستان شد! و این همه مخالفت کشوری با شهرستان شدن گلوگاه در حالی انجام می گرفت که در گلستان شهرهایی به مراتب بسیار کوچک تر شهرستان شده و به گلوگاه نیز قول قطعی شهرستان شدن می دادند!

وقتی نفوذ ما در تهران تا این اندازه کم است که سمنانی ها و گلستانی ها و تهرانی ها به این راحتی می توانند، ازآب کره بگیرند و از هیچ، همه چیز بسازند، اما ما حتی قادر به نگهداری و تعالی داشته های خود نیستیم، شاید حق با همان ها باشد و ما بی جهت، آب در هاون می کوبیم!!

مطمئناً حق دادنی نیست، بلکه گرفتنی است و این نیازمند افزایش صلاحیت حق خواهی در ماست و قرآن مجید هم می فرماید:ما سرنوشت هیچ قوم را تغییر نمی دهیم، مگر آنکه خودشان بخواهند!

بهر حال ما نمی خواهم قصور نابخشودنی مدیران گذشته را با مدیران امروز تسویه حساب کنیم، اما مدیران امروز استان باید با شفافیت هر چه تمام تر، علت صدور چنین رایی علیه مازندران را برای افکار عمومی تشریح و روشن کنند، چرا که حس تحقیر شدن در ما اوج گرفته و در فردا روزی باید منتظر تحقق آرزوهای گیلانی ها در غرب استان، آرزوی قزوینی ها در جنوب غربی استان، آرزوی کرجی ها در همان منطقه،آرزوی دماوندی ها در منطقه امامزاده هاشم آمل و نیز آرزوی گلستانی ها در مالکیت نسبی میانکاله باشیم و این برای مازندران و ترجیحاً برای مدیرانی که مدعی برخورداری از نفوذ در تهران و مقامات پایتخت نشین اند، اصلاً خوب نیست!

واقعاً چه جوابی در مقابل سوال عمومی مردم داریم؟!نمایندگان سوادکوه و فرماندار سوادکوه چه پاسخی برای سوادکوهی ها دارند؟!مدیران استانداری و ترجیحاً استاندار محترم به معترضین و منتقدین و به افکار عمومی و مشخصاً به رسانه ها چه خواهد گفت؟!

جالب اینجاست که این اتفاق در شرایطی بوقوع پیوست که ادعا می کنیم بیشترین حضور مسئولیتی مازندران در مصادر و مناصب ملی را در حال تجربه کردن هستیم و این بسیار تاسف بار است که این حضور گسترده منجر به جلوگیری از خورده شدن حق مازندران نشود!

امیدوارم که این رای قطعی نبوده و جا برای اعتراض مستند مازندران وجود داشته باشد و امکان بررسی جامع تر این مسئله مورد اختلاف فراهم باشد و یا حداقل کمیسون های مجلس وارد ماجرا شده و به بررسی مجدد ادعاها بپردازند، تا شاید فرجی حاصل شود!

منبع : شمال نیوز

زبان کنوني مازندراني

زبان کنوني مازندراني ،شاخه اي از زبان شمال غربي ايراني ميانه (پهلوي اشکاني)است...



زبان شناسان،در نمودار زبان هاي جهاني،زبان ساکنان کرانه هاي جنوبي درياي مازندران را شاخه اي از زبان هاي شمالِ غربي ايراني ميانه مي دانند.[1]

به روايت تاريخ پيش از هجوم اقوام آريايي به درون فلاتِ ايران،دو قوم بزرگ تپور و آمارد،در مازندران زندگي مي کردند.اگر اين واقعيت را بپذيريم با پرسش تازه اي روبرو مي شويم: آيا اقوام ياد شده داراي زبان نبودند؟ گمانه زني هاي باستان شناختي،حضور تمدن ديرين را در مازندران ثابت کرده است. پس حضور زباني مستقل در اين قلمرو که بيرون از حلقه ي تاريخي زبان هند و اروپايي بود، قطعي به نظر مي رسد .

هرتسفلد در گزارشي مي گويد:«اقوام ايلامي،لولوبي،گوتي و اوراتو که به ترتيب در حوالي زاگرس از جنوب به شمال درهمسايگي يکديگر قرار داشتند از يک گروه نژادي و زباني به نام کاس يا کاسپي هستند.»[2]

همچنين «از بعضي اقوام گذشته ي دور گيلان و مازندران مانند کاسي ها ،آثار مکتوبي به دست آمده است که گواه است بر وجود خط، حتي پيش از ورود آريائيان که از آن جمله است مهر استوانه اي با خط کاسي و نقشي از يک فرد کاسي با لباس و کلاه نوک تيز که در شکل قهرمان مارليک هم ديده مي شود.»[3]

در ضمن «طي کاوش هاي باستان شناختي در تپه مارليک، خط ميخي ديگري به دست آمد که دکتر نگهبان با به نظر رساندن آن خط به پرفسور جرج کامرون،معلوم داشته که آن خط مربوط به اواخر هزاره ي دوم و اوايل هزاره ي اول پ.م بوده و پس از اين دوران به کلي اين خط از بين رفته است »[4]

غار كيجا كچّال (كرچال)

غار كيجا كچّال (كرچال)

در روزگاران‌گذشته، دختري از نژاد پريانكه از آدميان مي‌ترسيد در اين غاركه‌كسي بدان دسترسي نداشت مسكن‌گزيده بود. سرگرمي‌اش بافندگي بود (هنوز چوب‌هاي دستگاه بافندگي او در جلوی غار افتاده است) شب‌ها روز شد و روزها شب تا روزي چوپاني همراه گوسفندان خود به اين غار نزديك شد شكل و شمايل دختر را در دَم غار ديد و در دل عاشق او شد. چوپان روزها به پاي غار مي‌آمد و به ني‌زدن مي‌پرداخت تا ترس اين پري پيكر از آدميان‌كم شد وكم‌كم به او نزديك شد و سر بر شانه‌ي چوپان نهاد . چوپان‌كه دلبر را در اختيار خود ديدكام دل از او بگرفت. دختر پري‌زادكه از شور و هيجان عشق به خود آمد، ديد كار از كارگذشته است و از هوش برفت. چوپان جوان دختر پري‌زاد را كه دامنش آلوده به خون بود بر دوش‌گرفت تا به آبي برساند و شستشو كند. چند قطره از خون او بر خاك دامنه‌ي غار ، نزديك رودخانه ريخت (خاك سرخي كه اكنون در آنجاست يادگارآن است) سرانجام چوپان، دختر را به چشمه‌اي رساند و او را نظافت و طهارت‌كرد. اين چشمه امروز به «پري چشمه يا پرو چشمه » مشهور است و آب زلال و گواراي آن به رودخانه‌ي تالار مي‌ريزد.
دختر پس از به هوش آمدن رضايت داد كه با پسر چوپان به خانه‌ي او برود. پسر چوپان كه اهل «شامرزا» (شهميرزاد) بود از دل و جان راضي شد و قدم در راه نهادند. راه «دوآب» به «شامرزاد» را در پيش‌گرفتند به «شامرزاد» رسيدند. در «شامرزاد» تا امروز تيره‌اي بنام «اپري Apory» هستندكه بازماندگان نسل اين دو هستند. دختران اين طايفه از زيبايي بسيار برخوردار هستند به طوري كه زبانزد خاص و عام هستند. معروف است بهاران‌كه درخت سنجد به‌گل مي‌افتد تمايل‌آنها به معاشقه و معانقه به جايي مي‌رسد كه مجبور مي‌شوند پاي دختران را بخوكنند تا از خانه بيرون نروند.

پری رو تاب مستوري ندارد---------- در اَر بندي سر از روزن برآرد

 


امیری و طالبا (داستان زهره و طالب)

امیری و طالبا (داستان زهره و طالب)

 

به نام خدا

اشعار امیری و طالبا امروزه در بین مردم مازندران از اهمیت خاصی برخوردار می باشد و مازندرانی ها در مراسم و جشن ها به خواندن اشعار امیری و طالبا می پردازند ، طالب اهل مازندران بوده که به روایتی شاعر و ملا بوده که علاقه خاصی به زهره  داشته و طالب مادر نداشت و با مادر ناتنی خود با پدرش زندگی می کرد که کم کم حس حسادت در مادر ناتنی طالب نسبت به او زیاد می شود و با خوراندن او با سم طالب مسموم

می شود . و تا کنون اشعار زیبای طالبا هنوز هم در بین مازندرانی ها خوانده می شود . روحش شاد یادش گرامی

امیری

اول  بوم  بسم الله   نوم   خداره

صلوات برس بر محمد صل الله ره

خله مرد خامبه جواب بوه الهی

یونس پیغمبر دره شکم ماهی

دریا پشت آب بند و آب پشت ماهی

ماهی پشت آب بند و سر الهی

***

بوم  یا علی  سو  دکفه  امه  دل

علی  باله ماس  هسه  قیامت  پل

قیامت  پل  یه  موی  نازکی  یه

چند تا بی نماز اون پله یور نشی یه

***

حسن و حسین (ع)  فاطمه  بزاره

عجب نوری پاک داشته وشون دتاره

امیر المومنین (ع)  وشون  بابا هه

ونگ هکنم  ونه  خواره  صداره

***

امیر باته یک بار بورم جوون بهووم

کله  سنگه  دشته  جوون    بهووم

بورم  مدرسه  قرآن  خون  بهووم

پیش محمد(ص) رو گردون نهووم

***

ناماشون صحرا وا  دکته صحراره

داره  چله  چو  بورده  مه   قواره

تازه  بوره  شیر  دکفه  مه  پلاره

خبر  بمو  ورگ  بزو  مه  گیلاره

***

دریوی کنار بدیمه یک ستاره

قنبر جلو دار شاهه مردان سواره

شاهه مردان برس مه مدعاره

بورم کشه بزنم قبر امام رضاره

***

سئوال و جواب امیری

این نوع از اشعار به صورت سئوال و جواب مطرح شده است که به نوبه خود از اهمیت خاصی برخوردار می شده است و سئوال کننده سئوال خود را مطرح می کرد و جواب هم به صورت شعر جواب داده می شده است:

کدوم روزه که افتاب یک نم درنه؟

زمین مرس بون و چشم کفا درنه؟

کدوم شخصه که گارز گرنه و تن انه؟

کدوم شخصه که به داد ملت انه؟

روز قیامت هسه افتاب یک نم درنه

زمین مرس بونه چشم کفا درنه

جبرئیل امین گارز گرنه تن انه

محمد (ص) رسول الله  به داد ملت انه

***

ونه بدونم ناف دونیا کجوهه؟

مغرب تا مشرق چند گز و چند وجوهه؟

هفت دریای او چند قطره و چند تپوهه؟

اگه جواب را بتی کل امیر ته بندوه

مکه معظمه ناف دونیا اونجوهه

مغرب تا مشرق خدای یک وجوهه

هفت دریای او علی (ع) ره یک تپوهه

این هم ته جواب بی بور ته آرزوهه

***

کدوم شخصه که نادین دارنه نا ایمون؟

کدوم شخصه که مقصره به زندون؟

کدوم شخصه که شیر هکرده پالون؟

کدوم شخصه که افتاب ره بیارده سامون؟

ابلیس لعین نا دین دارنه نا ایمون

همچنین وه مقصره به زندون

علی (ع) شیر هکرده پالون

خلاق جهون افتاب ره بیارده سامون

***

کدوم مرغه پر دارنه پا ندارنه؟

کدوم سوره وه بسم الله ندارنه؟

کدوم گله وه بو ندارنه؟

کدوم جاهه که مجشگاه ندارنه؟

اون مرغ ماهی هسه پر دارنه پا ندارنه

سوره توبه هسه که بسم الله ندارنه

اون گل پنبه هسه وه بو ندارنه

ته دریل هسه که مجشگاه ندارنه

***

کدوم سازه که دست نزه سرونه؟

کدوم اسبه که مار نزا کروهه؟

کدوم شمعه که شب تا صواحی سوهه؟

کدوم تیغه که استا چکش نزوه؟

اون ساز بلبله که دست نزه سرونه

اون اسب دول دوله که مار نزا کروهه

اون شع ستاره هسه شب تا صواحی سوهه

اون تیغ ذولفقاره که استا چکش نزوهه

***

گل دارمی گلاب ره کورمی؟

شیر دارمی کله قند نبات ره کورمی؟

دین اسلام دارمی جهان ره کورمی؟

روز قیامت دارمی حساب ره کورمی؟

گل دارمی گلاب هم ورنه

شیر دارمی کله قند نبات هم ورنه

دین اسلام دارمی جهان هم ورنه

روز قیامت دارمی حساب هم ورنه

***

ونه بدونم اول و آخر کی هه؟

ونه بدونم پیر منور کی هه؟

ونه بدونم فولاد انور کی هه؟

ونه بدونم شیر دلاور کی هه؟

خالق یکتا اول و آخر وهه

خلاق جهون پیر منور وهه

ذولفقار شاه فولاد انور وهه

علی (ع) شیر دلاور وهه

***

اشعار طالبا

مه طالب گم بیه فصل جوانی

ونه قسمت دیبیه ته خانمانی

ندارمه مار مه سه هاکنه مادری

خردمه مار هاکرده لاغلی سری

دله ره دکرده بیهوشه داری

مه طالب بخرده وا بهیه راهی

لعنت بر خورده مار و شی پسر داری

لعنت بر خورده مار و شی پسر داری

انده بورده طالب میونه هندی

هندی یه کنار داشته جفته انجیلی

ونه بالا نیشبیه کوتر چمپلی

ونه زیر نیشبیه آدم آبی

آدم آبی تو مه طالب ره ندی؟

طالب ره بخرده دریوی ماهی

بزنم سالیک و بیرم طلاجی

گردم ره دکنم رز رز شاهی

طالب مه طالب و طالب فرامرز

هر کجه دری خدا بیامرز

***

طالب ره بدیمه میون هندی

هندی مردمون قلیون او کرده

هندی زنانه وچه رو خو کرده

هندی کیجائونه کشه خو کرده

هندی مردمون چراغ سو کرده

قلی چار بیدار تو مه طالب ره ندی

قلی چار بیدار تو مه طالب ره ندی

قلی چار بیدار تو مه طالب ره بیار

طالب نمو ونه دعا کتاب ره بیار

صد تا گسفن دمه همه وره مار

صد تا مادیون دمه همه کره مار

صدتا گومش دمه همه باقه مار

صد تا شتر دمبه قطار به قطار

صد تمن پول اشمامه دمبه میون

بلکه ول هاکنن طالب نوجوون

گدا کیجا بیمه درمه بیابون

دعا کمبه پیدا بوه مه خاهون

طالب مه طالب و طالب خرما چش

از عشق زهره دل دارنه ناخش

***

عاشقی نکنین عاشقی سخته

عاشقی کره دیم دائم زرده

هر کی عاشقی شه کسب هاکرده

عمره صد و بیسته وه شصت سال هاکرده

عاشقی ره هاکردنه پیغمبرون

یوسف عشق ذلیخا بورده زندون

نجما و رعنا برار بینه سرگردون

خسرو و شیرین بوم دونا دون

مسکین و فاطمه گدای دل بیه خون

حضرت عباس من ته بازوی قربون

دمه ذولفقار هاکرده مسلمون

***

الهی لال بوه عمو ته دهون

دیگه این صوبت ره نیار مه میون

مه سره سیو می بوه مه رنگ دندون

غیر از طالب زهره نیره شه خاهون

صادق گد کله هسه سا تشی دندون

طالب فقط هسه مه جان خاهون

گمبه یا عباس مره صادق نونه

یا امام رضا   مره  صادق  نونه

اون  قفل طلا  مره  صادق نونه

محمد  صل الله  مره صادق نونه

علی  مرتضی   مره  صادق  نونه

مره  طالب  ورنه  و  خدا  ندنه

***

گالشی   هاکرد بیمه  کنار  بیشه

به  درگاه  الله  زهره   ناله  تنیشته

دسه تور بزو  مه جان شه لینگه تاشه

زمینه   هاکرده  ممرزه   ریشه

صد تا گو بزا مه جان نخرده ششه

دکنم  پیله  طالب کم بخت جانه شه

طالب  مه  طالب  طالب  مهربون

گدا کیجا   بیمه  و  درمه  بیابون

***

گرد آوری کننده

میر حمزه طاهری هریکنده ای نوپا

اشعار محلی مازندرانی

بهاریه

یاد دش بخیراون قدیما

یره به کینکه  ، خرما جرینگ جرینگ –چه گل بهار نازنین

چش درکا ،چلیک مار

گوپان و پشتی.. چدومبه صد تا هنر داشتنه وچون

اتا اشکم داشتنه پلا و بلا وشون سه بیه یکسون

کنس و ولیک، وشونسه بیه عسل ماز واری شیرین - بدونه چاشت و نهار

سر بینه ،صویی تا  نماشون- اینهمه ناز و ادا نداشتنه

 

زمستون- اسب میک ره هر کی داشته

اتا لتکاره تله جه کرده اورک

واش خواره تیکا ره خوندسه که برو

 اسپه چینک – سیو تیکا - هنوالی تله ی ور کشیه دوک

"هنو الی  هنوالی  دودوک بکش

همین راسته  همین راسته اجیک دره خله مسته  تره وسته"

زندگی تله ی ور ، وروشه ی په - مثل اوی واری - کلاک زوئه شی یه

زمستون گته وارش, گته وا, وقتی که دار ره زوئه کشه

صوایی اغوزدار بن - پر بیه - وچه و کچه

هر کسی اتا خله اغوز ره گیته کرده  تریک

تا نماشته کشته کا بیه ونه کار

نه هول بز داشته  نه بز کله و  یار

زمستون اسپه اسب - سک و صغیر بینه سوار

وره پیش کردنه تا گذر بهار

هلی تی تی که ایمو بهار سلوم

هول و تکون بیه گت گتای ارمون

بوردن شهر- لکلا بیتنه وچون

نو کلوش-  شبره دوندی

نقل و نبات - برای سفره ی عیدی

دنگ سر بوردن وچال بنی هاکردن

اغوز نون – پیسه گنده – اتا بنه سیر و سنجه- ونه په - سرکه و سکه

... همه به یک کنار- گرد دیه ی سره - حسینی خنه ی قران- که دیه منبر بالا

که بیه برکت خنه –

فکر مادرمه  که وسه - به نوم اتا نفراز کته تا گت

هر کی هسته ونه نوم - خوار بوئه- وقت استخاره

 همه ی اینها به کنار

گت ما ر مشهدی فضه که همش داد زوئه گته

انتی وقت –صد تا چش و دس داری کمه

بد غلطه بهو وم  - امه دل  دل ره خنه ریه بتیم ره- نکنه- یک سال نشستی بمونده

    سال نو بوئه دل گر - وچون اما..عیدی سفره ره وشون دوش دوندی گنه کمه

زنجپیلی نون نشنه- به درک!

 هر کی اینه-  گنه که  شاخ دار کرک مرغنه خوامبه شمه جه- مرغنه  جنگی وسه خله خواره ---   سیو حلواره ونه جا بدائن  - وچه نوینه

عیدی که اینه ننا  - لیز دینه اسپه گل جه  کوهنه خنه ره  - خنه بونه هنتا عاروس

 چند خشه ونه دله دوه عاروس

مرغنه جنگی و عیدی – ونه په جینگای وچون

این سر تا اون سر خنه – دیه مهمون

دوست و دشمن بینه یک سون- همه با هم کدورت و ناخشی ره کردنه گوم

هلی – تی تی جه شه سر ره کشیه لا

دیاری عاروس ره موندسه – که خوانه

یک نفر وره تعارف هاکنه بوه بفرما

شه وسه ناز هاکنه  - کلک سری هادین تا بی ام

سور دار ململ تن- هرس سایی ویشه ره په نه

افرای گوشه واره مرواریه -  چش خوانه که وره بوینه

این همه مهر و محبت همه از لطف خدا – مهر  بهاره

ککی سر نا زنده  تی تی کا ک  - نقاره

نوروز خون شه وسه حال و هوای دیگه دارنه

این سره اون سره سر دینه صدا ره - گنه که :

مشتی عموی با خدا – شمه سر پیش ره دواره زمبه پا

خدا شماره سلامتی هاده – هر چی ته دل خوانه و گتی هاده

ته پسر رخت دامادی دپوشه –شمه کل تلار ره گل بن هاکنه

شمه مله پر بوئه از سک و سو—شمه لتکا  پربوئه از بک و بو

 حا جی  فیروزه با اون ناز و ادا- دایره زنگی ره هی یارده صدا–

گته که مه رو سیاه هسته بدون – خشی هر درد دوا هسته بدون

سال نو شمه تن قوا بوئه  روز خش حال و روز شما بوئه

مال جدی  ایموئه  با شه الم – آقا جل ره وندسه وچون دس

چشمه ی او ونوشه ره – په گیته

لب و لوچه جه خشالی ره گیته

چشمه ی او – خشالی –عیدی گردش- سفره ی هفت سین

قرانی –اسکناس پنج زاری - نو لکلا – در کنار اینهمه

لطف خدا – شماره مبارکا



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اون قدیما کله په وچونا

سک و  صغیر کشه زونه تچکل و انگشت کلو ره

ناله بن ورف دیه تا ساخ

کرچه مار جاج کرده شیه چیندکا ره گیته شه ور

زرده سگ کت کته په لب بیه تن تن کرده لوحه

وا اغوزه داره دیمره گته شیش واری روشته

پا بزا وقتی که خواسته بوره بریم

ونه په اتا نفر هم بیه راهی

نکنه آل بیه تازه چل مار بوه بی وقتی

وره بیره بوره اونجه که ندومبه کجوئه

اینجه و اونجه و یا هر کجه بیبو

زک و زا بمپری کاک کردنه شینه خنه ره اشتنه شه سر

کاتی ور

بامبلوی رزه اگه دیگه نیبو

کترازن مثل اجل معلق بیه حاضر

گت ببا چش قلی کرده که یعنی

جق بکنین کترا زن صدا زمبه شمه سر بوسنده

زکا زا وقتی که کاتی ره اشانه

بامبلوی رزه ره تا که دینه وا

شه خدر وردنه گت گتا ی په

گت ببا تله قلیون ره گیته دس

کچکه قلیون تکنه ره کشیه هورت

 ونه کف وقتی بیه کوک

صدا ره سردائه خوندسته امیری کتولی نجما و رعنا

زکه زای دین و ایمون بیه کاتی

زائو پتج همیشه تجسته ال

وشونه پتج همیشه کاتی ور

اتا رمه کله وسن دییه

بیرون وچه گیر ونگه زن دراز قوا

شوکه قبرستون میون نصیبه ورگ و سگ شال نییبو هاکرد بو هدار

مرده لینگ زنده ره گیته همیشه

شو زمونی که ایمو افتاب ره ورده اون وره سی

تاریکی بزه واری دشت چرسته

ما دکته شو اگر بیبو که هیچی

وای ازون زمون که آسمون ماه بیبو نا پیدا

همه جا جن دییه هر جمنده ورد زبون بیه بسم الله

شو بیه  شو په ی سه تراکنش، تیلنده چایی و نخاری

غرصه ی بتتن و بی کس و کاری

هول تکون سک و صغیر سره

برمه باره ی وچه که دره گهر ه

اون زمونی که طلا بی وقتی خوندش ره گیته سر

کله یه دی خنه ره کرده قلیه

سرخه دیم زکه زائون میس میس اندا ،تچکل ور اسوک اسوک

خو کلین واری لا زوئه وشون ره

گت خی ملک ورا کرده و شیه اون وره سی

سگ شال یاردنه نغوم

ورگ زوزه ایش کشیه داهون

اتا مردی که ونه نوم بیه میراب

ونه دل میس میس اندا دهیه خون

برای ابرو داری خسه تن ره کشیه لوش

شه پلی هی کرده سروش

شیه تا گت کیله ی سر

کال دشت ره کرده هدار

روز و شو لت روئه ره کشه زوئه

گل به گل خیال ایمو وره تری کرده که بپره

دل ترکندی دشت ونه بتتن

ونه بپا بوئن وقتی بونی میراب

صد تا چش داشتن و خو ره خو بدین

خو ونه وقتی که میراب بونی

ارمون بوئه

میسه قله بوئه گلی سر هنیشه تا که نخسی

تیناری را دکفی گت کیله ی ور

سگ و شاله په بتجی تا صوایی

تیناری ورگ واری بکشه زوزه

گل به گل هول تکون سگ واری تره بجوئه

را ره کج کندی اگه بونه دگردی

ایش خی تره پنه

صداره کال زمین دله سر دنی گنی

" اهای های های

                     اهای های های

                                       اهای های ..."

اسمون استاره ی سو دنیه اتا کرپ ماه اگه بیبو دنیه

ارمجی واری شو چفنه تن ره

غرصه لوش کشنه ته ره

لت کی ورگ واری ورنه

پرچین په – کرسه رو – نفاره سر

بامبلوی رزه هنتا دیگه نیه       



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

من ته جه هستمه، بنده ی خدا جان برار

مره گنه مشت حسن دشت دله ته کس و کار

من فقط خوامبه ته جه وقتی اینه پائیز ماه

هپاته بینج تاچه زندی، امه هوا ره دار

همیشه پیدا بونه مشتی حسن وقت نشاء

معرفت دره ،نمرده انتی سال و روزگار

**

سگ و شال واری زوزه کشنی با زندگی

 چنده آسوک مجنی، با اتا دریا زندگی

بوی گل در نینه تا استا واوجی بوه سوز

اتا آدم دنیه بهوه زیبا زندگی

اتا آدم  که ونه دل مثل آسمون بوئه

بهووه ،هنتا دره اینور درکا زندگی

دل خوانه ،ورف زمستون ره، تی تی او هاکنه

کهنه سال ماه بوره بهووه پیدا زندگی

گته مار چل و معکو ره دماسه رج بزنه

انتری گب بزنه، نکته از  تا زندگی

چه ونه هرکی شه راه ره کج هاکنه یک طرف

هر کسی بوره شه سی هاکنه  سیوا زندگی

بختی  خو کشنی ؟ دل ته بلاره راست بواش !!

من  ته جه هستمه، شه چش ره هاکن وا زندگی

کوه و جنگل دست به دست هم هدانه تا ابد

کی گنه وسنی بوییم همیشه با همدیگه بد؟

به جای دوسن سد بلند، بی خدی

بزنیم به سینه ی اخم و کدورت دست رد

راس بواش تیلند شو ره ته نکن دستک ماس

خوامبه با ته هاکنم شه مهربونی ره رصد

عقل و تدبیر شما مسند شاهی نه شنه

صد زمانی صد بونه دهووه هشتاد و نود

 خوامبه همه بدونن، گتا ونه مرام دارن

گت نیه هر کی بوئه مردم سه سنگ لحد

برو تا با همدیگه همیشه مهربون بوئیم

بعد ما ، دنواشه ، یزید و شمرو ابن سعد

**

ته بدون بین من و ته صد تا دریا دکشن

یا که دیوار چینی تا عرش اعلا دکشن

همه درمونده بوئیم که چتی  با هم دواشیم

گل خرزهره ره با اوجی و استا دکشن

اتا خنه بسازن نه در،نه  پنجره نداره

تازه ونه میونه اگر و اما دکشن

همه ی لوشه نفیر بوئه به وقت همدلی

به جای فکر درس ارمون بی جا دکشن

معلومه که دشمنه چکه سما بونه بلند

نونه بلیم بی ین امه سه فردا دکشن

چنده خشه که با هم، پلی بسازیم، دل وشا

پلی که خدا خوانه میون دلها دکشن

**

وطن از عشق من و ته، دینه بوی پاپلی

وقتی که فرقی نداره ته گلی و مه گلی

آسمون پر بونه از روجا و ونگ روشنی

طلا شونه دار سر، گنه اذان هم دلی

مثل آیینه بونه اتا وضوجه دل و دین

دل نماز په شونه، هنتا خداوند پلی

اونجه که درد بی درمون همه دوا بونه

خط قرمز کشنه بر سر  اما و ولی

ونوشه قطار قطار چکه سما کنده اینه

تا که مل مل بکشه بهار رو بند هلی

دواره گیسه ی افرا و اوجا بوه دیار

بی یه شونه بکشه، جنگل ذلفه ولولی

 حیف که هر کی بیه فاق یکی ره بهیره

حیف که رج بزنیم بر سر  راه هم تلی

**

ته همون بالا بلندی  حیفه پائین دکفی

چه ونه با بی خیالی از سر زین دکفی

عقل و تدبیر ته کو  کجه وره او بدایی؟

بالا سر خدا دره نکنه از دین دکفی

وقتشه، با یا علی، کاری کارستون هاکنی

زندگی پل صراطه حیفه از این دکفی




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

جور دیگر بییه الان زمانه           همسایه همسایه ره نشناسنه

دم بدا بییه اسب پالون و زین    اسب شیره بییه بیب بیب ماشین

به جای کلک و کردی و پشکار    کاپشن بمو با آمریکایی شلوار

کالچرم جا بمو چکمه افسری    اسبه چارقد جا سیو روسری

سرخ جمه کننه پرجایی کیجا    دکل ملوم نیه کیجا و زنا

الان سخت بییه همه روز و شو   پرجایی بییه این رو و اون رو

لل- وا بشکسه خونش بمرده     شو روز نئی امه لمپا دمرده

سجرو مه رییه ته او درازی   هر چی که من گمه تو نونی راضی

اسا که تموم که نوونه تنه او   ونه تموم بووشه مه گفتگو




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اونکه همش خو نشونه ویشاره، مِه ماره

گَرِه ی وَر، نیشته و بی قراره، مه ماره

اونکه مِره کانده همش نواجش

بودِنِ وِه، مثّه گال بهاره، مه ماره

اونکه خاشه جانده دِنه مِوِسته

غصه و غم وِنِ شوم و قَینیاره، مه ماره

اونکه همش اِشکُفنه بو دِنه

اُورشِم رنگ مثه گال اِناره، مه ماره

اونکه نَشونه هیچگُدِر چرخ تو

سره دله همش مه ور تیناره، مه ماره

اونکه مره دارنه همش خاشه کَش

یِتّا خله غم وِنه دِلده باره، مه ماره

اونکه مره شیر هِدا سُز بموندم

نخاتی جِه تن ونه زرده زاره، مه ماره

اونکه مِوِه اِفتا واری سو دنه

هر جا دَوو برکت مه تِلاره، مه ماره

اونکه قرآن، وِرِه هِدائه وعده

بهشت وِنه لینگ تَه جِه دِیاره، مه ماره

اونکه غلام هَسّه وِنِه خاطر خواه

همش گونه وِه مِنه اعتباره، مه ماره




 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

وقتی ته دس پول دره شه فقیری ره یاد نکن

پتو گلبافت ته سر دره لمه گلی ره یاد نکن

زبون فارسی یاد بهیتی مازرونی ره یاد نکن

با کلاسه کفش پوشنی لینگ تلی ره یاد نکن

غذای شهری خرنی لوه لاقلی ره یاد نکن



 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

فتانه جانه دل چه بشتی بوردی

مره غم دار هاکردی بشتی بوردی

شه یاده ایون سر بشتی بوردی

شه درده مه دله ور بشتی بوردی

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

دلبر ته حاله روزه دارمه خبر

بیتابی کنیو گیرنی مه خبر

دلبر جان دوموا ندارنی گناه

گناه ره دارنه ته بمرده ننا

دلبر جان دوموا نکردی کاری

سوزنی سازنی تو بیقراری

دلبر عالم بسوزه تره ورمه

ته دسه گیرمه وا شه همراه ورمه

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

جانه دل بشتونسمه کنی برمه

شبا نیشتی پتو بن کنی ناله

خدا درد بیاره ته ماره دله

غصه ندابو وه مه جانه دله

روزی بونه ته مار بونه پشیمون

وینه وه ته غم ره وه بونه دلخون

پشیمون بونه وا خدا شه دونه

دیگر پشیمونی فایده نداینه

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

شومه انگر محله شه جانه محله

قدم زمه منو هی زمه ناله

شومه آقا سیدرضی زیارت

بلکه وه هکنه منه شفاهت

آقا سید رضی ته نامه قربون

مه دل درد دره وا بویه پرخون

مه دله درده تو هاده درمون

من بومه غلامه ته چهار تا ستون

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

خبر نارنه حسین شه یاره حاله

ندارنه قاصدو وه زنه ناله

امید قلی زاده گمه شه درده

حسین قلی پوره دل پوره درده

امید گنه عباس تو بزن ناله

حسین دله درد در بونه پاره

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

 

ای دپیته عطر مه مازندرون سرخ گل       دل ره غش ایارنه نوای بلبلون مس دل

سبز شال وندنه تسکا شه کمر افرای پیش     تتی کاک سلوم شونه خشک چنار چو و چل

از صفارود تا هراز و تجن روشن او           او چه اویی کننهو شربته شربت عسل

ونوشه گیرنه بهار بک و بو دل دنشه          سرپیش سرخ انار وندنه سرره سرخ جل

تفت کلاک زمسون خر و خش بورده پئی          خرد چله غلطه بییه اسا پنمه شل

تو تراک ورف روز توم بونه افتاب کشه          تش انگشت شونه مار سیو بونه سرخ کتل

دس وندمه حنا کمه شه تن اسپه جمه        شومبه تا رنگ بکنم عیدی بن مرغنه کل

هشته ازال منه جور ورزا همن اورگ بزه        رسنه نوبت ورز و واردنی کسو کمل

بنشا المه شه دشته کوچ بار سمت اوریم       که اگر در بجومندم کفنه اسببه سپل

مازرون سفره پر برکتی و پر بک و بو              آرزو کممه تره باقی بداره ته عمل


 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]
هوشته مره پلای سر گنه تن نگار انه

سفره ره جم نکن نور یار سر نهار انه

درانه دساپا هاکن، بور همه ره صدا هاکن
چکه بزن سما هاکن سرزده با وقار انه

تشت بور لگن بیار طبل و دسر کتن بیار
دشمن ور کفن بیار بورده پار و پرار انه

دهره بیار گلن بزن گو ره بور همن دون
خارک پیراهن دکن یار سمن سوار انه

لمتکا و متکا بیار، کاسه و پیلکا بیار
بزکله جونکا بیار مظهر کردگار انه

زهره انه روجا انه نقره انه طلا انه
خنده انه صفا انه جلوه شام تار انه

لینگ نشون گنه انه، دسا دهون گنه انه
دور زمون گنه انه بلبل بی قرار انه

اسپه میها ره بو نرو وارش و وا ره بو نرو
سرد هوا ره بو نرو چرده دوسه دار انه

حجله نشین هلی ره بو ممرز و ولولی ره بو
پج بدا انجلی ره بو ککی و ککی مار انه

غرصه نخر صوا انه روز دهون الا انه

یار نئو خدا انه دلبر غرصه خوار انه

چله شونه هوا شونه ورف شونه میها شونه
چکه شونه سما شونه یار تن کنار انه

سبزه پرس چمن پرس دره پرس همن پرس
مرده در کفن پرس چله سر بهار انه

زردکلا کئی انه سرخ تتی ائی انه
ورف دهون هئی انه باغ انه نپار انه

تازه پچا پچا ره بو ترنه ونوشه ها ره بو
پهلم و گندیما ره بو سوزی سبزه زار انه

درد انه دوا انه عشق انه جفا انه
برمه و ونگ وا انه غرصه بیشمار انه

ظلم دره ستم دره محبت دم به دم دره
غم دره گاه کم دره گاه هزار هزار انه

لاله همن همن انه، سنبل و یاسمن انه
قاصدک چمن انه، سرخ تتی انار انه

حافظ خوش سخن گنه عمر دراز ره بخواه
راسه نمیر بهار انه، کمبزه با خیار انه

این همه ره فنا بوین همه ره نابجا بوین
جای همه خدا بوین عشقه که پایدار انه

حجت دل دماغ دور باته امیدوار باش
عمر ننه زمون ننه گردش روزگار انه [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اسارت اهل بیت علیه السلام

ای سر ز تن بیه جدا

تن بمونسه قتلگاه

کربلا ره دپیته اون صدای قرآن تو

هنوز که دارمه انّه خون از تن عریان تو

بکوشتنه تره عدو

غرق خون بیه ته گلو

بمونسه سیاه حسین در این بیابون بلا

من دارمه شومبه اسیری همراه ته زین العابدین امام

هر جا بورم در به دری

تو مه دل دله دری

ته وچون ره گیرمه شه دوش

هر جا شه هوراه ورمه

سه سره کنار نیشتمه

ته وسه غصه خرمه

تو چلچراغ خواخری

مه مار جان پسری

مه همسفر هستی برار بر سر نیزه این سفر

بالای نیزه نیشتی و هر جا مره دارنی نظر

من که شوره تا سوایی

کشمبه چنده بی خویی

بیداری کشمبه ته این

رز رزه وچون باخسن

همه خستونه خون به دل

همه لینگ دره رسن



 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

برار برار برار  برار خواخر نفسه  

اخ برار برار براربرار   خوار برار همه کسه

من تک سواری داشتمه 

شه وسه یاری داشتمه 

مه دل دره پاره وونه 

روزی براری داشتمه 

هر وقت مره غم دئیه 

 حسین مه ناز ر کشیه 

هم زینب برار بیه 

هم مه پیر مه مار بیه

برا با هم بخوندیم ناله ها ر

 برا محمل دوندیم ناقه ها ر 

برا تا  به قیامت غم بهیریم 

برا  واویلتا  ر   دم   بهیریم 

برا از کربلا دائیم بخوندیم 

برا از  غصه دارون  جا نموندیم

برا  مشتی  امام رضائی بویم

خدا  هاکانه  کربلائی  بویم

اشعار محلی مازندرانی


تِلا وَنْگ بَزو ، فِرو بُورْده شُو ، مِه یار نِمو
دِل پِره دَرده ، نُور ره بَوِرْده ، مِه چِشمه سُو
بَس که هارِشیمه دِرازه راه ره
بَس که وَنْگ هِدامه جانه خدا ره
دِل بَیّه  لِر، درد بَیْته سَر
کِه ره بَووهِم شه حال وزاره
خدایا بَرِسِن مه جانه یار ره
دِلداره سه دِل زَنّه پَر
هاکِرده غم مه دِل ره پِر ، شه جانه جا بَهیمه سِر
خدا مه یار دَره کِجه ، هاکِرده چه وِه اَنْده دِر
♂شیشِک بَیّه گوم  شو بَیّه تِموم ، وا بَیّه روز
آفتاب بَزو سَر ، روجا بَیْته پَر ، دِل دارْنه سو
مثال چِلچِلا دِل زَنّه پَرپَر ، خوانه پَر بَکِشه یاره خانه سَر
وِه هَسّه مه دله قِرار
خستگی دَر شونه مه تَنْجه وِلّا
وقتی که یار گِنه خدا قوت یار ، خدا وِره مِوِسّه دار
اِنا اِنا مه جانه یار که اِسّائه مه انتظار
بِرو بِرو هِنیش مه وَر ، که بَیْره تا مه دل قِرار
رَفت و روش وَسّه ، اَی وُونی خَسّه ، مه وَر هِنیش
♀غُصّه نِدارْمه تا تِه ره دارْمه شه چِشه پیش
ته مه چِشه سو و دله قِراری
مه ره پیر هاکِرْده چشم انتظاری
دِرازه شو نَشومْبه خو
♂چَنْده پِرمِهری و شیرین زِبونی
به قربون ته  و ته مهربونی
ته نَوی مه چِش نِدارْنه سو
ته هَسّی مه دله قِرار ، مِنو بِهار مه جانه یار
بِرو که دم غنیمِته ، فَلِک نِدارْنه اعتبار




 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

بورم یزد و ته وِ یزدی بیارم           ته وسّه مخمل عالی بیارم

کاری نکن ته سر وسنی بیارم      ته ململ چش ره عصری بیارم

 

ته بوردن بوردن آ مه هارش هارش قشنگ کیجا جان دنبال ره هارش

 کهو آسمون ره کمبه سفارش      ته بوری بین راه دئیره وارش

 

 سر تپه نماز کند کیجا جان          کمر ره دلا راس کند کیجا جان

 خدا جه التماس کند کیجا جان     مه ره شِه ور دراز کند کیجاجان

 

اونجه ته اسّایی مه روبروئه        ته تن کت و شلوار رنگ کهوئه

 اگر دونم این عاشقی دروئه        یک مثقال تریاک این جان گروهه

 

 دیاری دیاری نزن اشاره             دشمنون بیتنه دور اماره

 الهی دشمن دل بووئه پاره         من آ ته عاشقی ندارنه چاره   

 

اگر مه ره خوانی شب تار برو      ندارنی وسیله با قطار برو

 اگر دشمن بهیته سر راه ره       هاکن میون برو آب دریاره

 

 برو تا گندم یک دانه بویم           برو تا اب رودخانه بویم

 همین که شو بیّه دستی به گردن که روز روشن بیه بیگانه بویم



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

مرغنه جنگی

عمو نوروز بره مرغنه جنگی        

بزن بشکن درو و دل ده رنگی

ات کل دت کل سه تا چارتا نووشه

پایین تا بال مله رسوا بووشه

سیوئی اسبه دیمه رو نیئنه

تیلاشی دل خنه ره سو نیئنه

بزن بشکن رنگی هاکرده کله

نشون هاده وه رسماسیه دل ره

بشکسه مرغنه هاکرده خنه

نکرده استخاره بوی مارمه

اته بیار ونوشه بک و بو ره

روشن هاکن خنه بی سک و سو ره

بشن او کنای سر مشت هاووشه

روشنگ چرخ هاییره وشت هاووشه

همیشگ پنجره ور خو بووشه

نو سال توم بووئه تا شو بووشه

بزن بشکن بخون کنا به کنا

بخون خار خار بخون دل دل بوو وا

((باد بهارون بیئمو

نوروز سلطون بیئمو

مژده دهید دوستون

گل در گلستون بیئمو

مشت عموی با خدا

ایشالا بوری کربلا

باد بهارون بیئمو

نوروز سلطون بیئمو)) 

ته کیسکاگ مشته مشته عمو نوروز

خداوری ته ور شوئه یا گه روز

جمع هاکن بشکنی کل و سیو دل

دوش هاییر پید ساله هچی سرچل



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]
مه مازندرون
Me mazenderon
تره ویمبه مه چش هی کنده اسلی
Tere vimbe me chesh hey kendeh asli
ناخش تن دارنی و جـان من هسی
Nakhesh tan darni o jane men hasi
تـه مــه مـازنـدرونی مه چش سو
Te me mazenderoni me chesh so
کی بکـــوشته تــره دل هسه سیو
Ki bakoshteh tere del bayeh siyoh
ته صــحرای همنـــدی بـــلاره
Te sahraye hemendiye belare
دماونده بلندی ی بـــلاره
demavandeh belendiyeh belareh
همــن سبزه قـــوا ره کی بروته
Hemen sabze ghevare ki baroteh
کهــــو سنگه طــلا ره کی بروته
Kaho sange telere ki baroteh
خونش دم للــــواره من بنــازم
Khonesh dam lalevare men benazem
تــه اون قد و بــالا ره من بنازم
Te on ghad o balare men benazem
تــه دریـــوی صدا کلاک اوره
Te deryoye seda kelake ore
ته صـــحرا ته هوای بک و بوره
Te sahra te hevaye bek o bore
ته جنگل و صفـــا ره کی بروشته
Te jangel o sefare ki baroshte
ته لمپا نیمچه سوره کی دکـوشته
Te lampa nimche sore ki dakoshteh
تــره ویمبه، نویمبه نـالـــه دارمه
Tere vimbeh navimbeh naleh darmeh
بمــوئن تـه پلی ره بـــانه دارمه
Bemoan te palire bane darmeh
زمسون ورف و سرمـا ره چی بیه
Zemeson varf o sermare chi bayeh
زلال اوی  بچـــــاره چــی بیه
Zelale oye bechare chi bayeh
خیابــون گو و گوگزاره چی بیه
Khiyabon goo o gogzare chi bayeh
چپون و گسفن همــراره چی بیه
Chapon o gesfen hemrare chi bayeh
خنه چــاچ و وه گالـه سر نویمبه
Khene chach o ve galeh sar navimbeh
کاکل زرده کــلاره سر نــویمبه
Kakel zarde kelare sar navimbeh
هنــه لو اسبه کوکو ره نــویمبه
Hane loo esbeh kokore navimbeh
خیابون ونگــه منگــوره نویمبه
Khiyabon vange mangore navimbeh
دشونـه کـــره دوره آرزومــه
Deshone kare dore arezomeh
ایـوونــه گره تـوره آرزومــه
Ivone gare tore arezomeh
مسلمونـون مسلمونـی چـی بیه
Mesalmonon mesalmoni chi bayeh
شو نشینی امیر خونی چـی بیه
Sho neshini amir khoni chi bayeh
اگـه رسم وطـن داری وه هسه
Age rasme vatendari ve haseh
برو مازنـــدرون اینجه ته هسه
Bero mazenderon injeh te haseh
ته اون ذلف طلاره من بگردم
Te on zelfe telare men bagerdem
شونه بزه کــــلاره من بگردم
Shoneh baze kelare men bagerdem
کر و بینج و کوفاره من بگردم
Kar o binja kofare men bagerdem
جینگا سر هی و هاره من بگردم
Jingasar hay o hare men bagerdem
اودنگه سر شه اوره چاره کردن
Odange sar she ore chare kerden
خشک هیته لب دباره تازه کردن
Kheshk hayte lab debare taze kerden
کتولــی و نجمــاره سر هدامه
Katoli o najmare sar hedameh
امیری ، طــالبا ره سر هـــدامه
Amiri taleba re sar hedameh
تیل و تیل دکتی ره ونگ هدامه
Til o til daketi re vang hedameh
دل اشکستنی ره سنگ هـدامـه
Dele eshkasteni re sang hedameh
کوتره بهــارماره پـر هــدانــه
Kotere behar mare par hedaneh
لچــری دود و آره ور هـدانـه
Lacheri dod o are var hedaneh
ته مسه چش همیشه خــو نشونه
Te mase chesh hamisheh kho nashoneh
تـه گـد روخنه چـــه او نشونه
Te gad rokheneh che o nashoneh
تـه دریـا و بیابــــون برمه کنه
Te darya o biyabon bermeh keneh
غم و قصه خـــله دل پاره کنه
Gham o gheseh khale del pare keneh
تــه خسه لینگه  ویمه  لنگ بهیه
Te khase linge vimeh lang bahiyeh
جنگل تــور تـــاشه ونگ بهیه
Jangel tor o tashe ye vang bahiyeh
ته سنگین بـــلاره دوش کشمه
Te sanguine belare dosh kashemeh
حرف اینتا اونتاره گوش کشمه
Harfe inta ontare gosh kashemeh
ته اون خشک هیته جاره سبزه کمه
Te on khesh hayteh jare sabzeh kemeh
تـه اون گل نیه جـاره خنه کمه
Te on gel nayeh jare kheneh kemeh
تـه لتکـــای دلــــه دار کشمه
Te letkaye delere dar kashemeh
تـه سامونــــه صناور دار کشمه
Te samone senavar dar kashemeh
دعـا لب من خــداره ونگ وامه
Deaa lab men khedare vangevameh
تیم دکــاشته بنه ره چش به رامه
Tim dekashte benere chesh berameh




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

آرشی دیگر                                          

      هوا لم بیته دشمن دم

زمین ره وارش نم نم

نه بویی از زلنگ اینه

نه ونگی از کل کوهی

نغوم پیت کله و زوزه ی ورگ و بهو کر شال

پیغومه روزگار غرصه و درد

پسه حا ل و هوای دین مرد و زن عاشق

هوای عاشقی سرد

و این غدار دشمن خله نا مرد

  صدایی در نه نه نا از گلی و سینه ی آدم

گمون کندی پلنگ ویشه ره دیگر دنیه دم

میون داری دنیه تا کهر ره بوره جینگا

ونه شیهه دپیجه تادل صحرا، میون کیمه در آیش

بوره  تا جنگل افرا

همو ن افرا که هج و راست وه کوه دماوند دنه لا لا

- کمین افراسیاب اینجه کمین دره

بفکر بیتن  این سر زمین دره

کمین تهمینه ره با شه بلشت چش  دوسه چش

مگر این خاک رستم خیز

بی رستم بموندسه؟

که انتی از هدار هاکردن این ملک

دشمن ره بموئه خش

  درفش کاوه ره کی  خوانه  دس بیره؟

شه  دشمن نفس بیره

وجب به وجب این خاک

که با خون سیا وش ها عجین هسته

و شا باش هزاران مرد در این سر زمین هسته

ونه با غیرت هر مرد ایرانی بوئه  آباد

خله بده                                                                

ور هدائن

 شه غیرت ره پر هدائن

پلنگ لاش سر ورگ بتتن؟!

نکمبه باور

 ونه مرد خطر بویم

اتا مازندرونی مرد

اتا ازاده ی شبگرد

اتا سر باز اهل درد

کسی که بزنه شه دل ره به دریا

نداره ترس

ونه چرخه تو جه دشمن بهیره غم

اگر چه ونه نوم  افراسیاب و هر که نامرده

پرس سه با کمانی که ونه په غیرت ایران و ایرانی

بکشه  پر

بوره تا اون سر دنیا- آمو دریا

ازون جه بوره بالا تر

هنتا تا منزل عنقا

خله اونور ترک -اونجه

که آسمون لمبرهسته نا پیدا

دشمن شام آخر بوه دگرده  -

 امه چنبلی کوتر بوه  بگرده

برامنده - زمستونه سیو ابر تتاری ره

 روز و شوی نخاری ره

چه ونه سینه سو-هر کس  

 شه نعش بوره از این خنه بیرون

بوینه این ، تیلنده شو

دره  دار و بنه ره کشنه داهون

صدا اینه

صویی، که دار طلای ونگ

کشنه اسپه چادر ره                                              

میون ایش و جنگل

  - دره رزه ره وا هاکن!

زمین نموندنه بی مرد

بی  کلوکی و خوندش

 بی بته تن چشمه ، بی شوکا ی مست  کوه

که تاش آریو برزن در این ملک

ولی امروز

که دشمن شه بلشت چش ره دوسه

به امه  چش

زنده جینگا- خوانه تا امه خواری  جه

بهووه خش

ونه  تن تن سو- در کرک ره بیارم پائین

بختن ؛  یا شه خد کت په بیتن- ور هدائن ،بتر سین؛

خدا دونده ،که انتی تیم تال

 این ملک میونه نبونه سوز

درفش کاوه ره بروکه دس بیریم

هرس سیم  سینه به سینه ی دماوند

 شه دشمن نفس بیریم

بدونه دشمن خونی

که  هنتا یک نفر اسا

اتا مرد خطر اسا

همون تا یی که با تیری کلوم و دود مان هر چه نا مرد-         بزوئه تش

هر چی دشمن دل گر

صدا اینه

هوا لم بیته دشمن دم

نغوم پیت کله و زوزه ی ورگ و بهو کر شال               

چه نه نه کم!

 کل کوهی دشونه کوه

اتا چش ونه پیش و – صد تا چش دنبال                        

چکل ره سینه سو کنده

سر کوه ورف او کنده

بچاه بچاه ره بو کنده

  شونه تا غله ی دب بند

– اسپه دب ره دونده بند

هنیشه با  خدایی که دره سر کوه

و جر کوه - لشکر ورگ وبهو کر شال

هنتا  دارو بنه ره کشنه داهون

گمون کنده امه دراز شو دیگر نوونه توم

صدا اینه

خدایی، از بلند کوی جا اینه

دی بیته خنه ره ونه بیارم سو

کوتر چمبلی ره بال و پر هادم

 امسه چلچلا بوه

ونه خوندش ،امه درد  دوا بوه

کمین دشمن امه خاک کمین دره

بفکر بیتن  این سر زمین دره

کل کوهی دماوند سرین اسا

به عشق آرش این سر زمین اسا

بورین بوین عمو نوروز

دواره داستانی ره بهیره سر

به نوم آرشی دیگر

      به نوم آرشی دیگر 



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اشعار محلی مازندرانی


تِلا وَنْگ بَزو ، فِرو بُورْده شُو ، مِه یار نِمو
دِل پِره دَرده ، نُور ره بَوِرْده ، مِه چِشمه سُو
بَس که هارِشیمه دِرازه راه ره
بَس که وَنْگ هِدامه جانه خدا ره
دِل بَیّه  لِر، درد بَیْته سَر
کِه ره بَووهِم شه حال وزاره
خدایا بَرِسِن مه جانه یار ره
دِلداره سه دِل زَنّه پَر
هاکِرده غم مه دِل ره پِر ، شه جانه جا بَهیمه سِر
خدا مه یار دَره کِجه ، هاکِرده چه وِه اَنْده دِر
♂شیشِک بَیّه گوم  شو بَیّه تِموم ، وا بَیّه روز
آفتاب بَزو سَر ، روجا بَیْته پَر ، دِل دارْنه سو
مثال چِلچِلا دِل زَنّه پَرپَر ، خوانه پَر بَکِشه یاره خانه سَر
وِه هَسّه مه دله قِرار
خستگی دَر شونه مه تَنْجه وِلّا
وقتی که یار گِنه خدا قوت یار ، خدا وِره مِوِسّه دار
اِنا اِنا مه جانه یار که اِسّائه مه انتظار
بِرو بِرو هِنیش مه وَر ، که بَیْره تا مه دل قِرار
رَفت و روش وَسّه ، اَی وُونی خَسّه ، مه وَر هِنیش
♀غُصّه نِدارْمه تا تِه ره دارْمه شه چِشه پیش
ته مه چِشه سو و دله قِراری
مه ره پیر هاکِرْده چشم انتظاری
دِرازه شو نَشومْبه خو
♂چَنْده پِرمِهری و شیرین زِبونی
به قربون ته  و ته مهربونی
ته نَوی مه چِش نِدارْنه سو
ته هَسّی مه دله قِرار ، مِنو بِهار مه جانه یار
بِرو که دم غنیمِته ، فَلِک نِدارْنه اعتبار




 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

بورم یزد و ته وِ یزدی بیارم           ته وسّه مخمل عالی بیارم

کاری نکن ته سر وسنی بیارم      ته ململ چش ره عصری بیارم

 

ته بوردن بوردن آ مه هارش هارش قشنگ کیجا جان دنبال ره هارش

 کهو آسمون ره کمبه سفارش      ته بوری بین راه دئیره وارش

 

 سر تپه نماز کند کیجا جان          کمر ره دلا راس کند کیجا جان

 خدا جه التماس کند کیجا جان     مه ره شِه ور دراز کند کیجاجان

 

اونجه ته اسّایی مه روبروئه        ته تن کت و شلوار رنگ کهوئه

 اگر دونم این عاشقی دروئه        یک مثقال تریاک این جان گروهه

 

 دیاری دیاری نزن اشاره             دشمنون بیتنه دور اماره

 الهی دشمن دل بووئه پاره         من آ ته عاشقی ندارنه چاره   

 

اگر مه ره خوانی شب تار برو      ندارنی وسیله با قطار برو

 اگر دشمن بهیته سر راه ره       هاکن میون برو آب دریاره

 

 برو تا گندم یک دانه بویم           برو تا اب رودخانه بویم

 همین که شو بیّه دستی به گردن که روز روشن بیه بیگانه بویم



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

مرغنه جنگی

عمو نوروز بره مرغنه جنگی        

بزن بشکن درو و دل ده رنگی

ات کل دت کل سه تا چارتا نووشه

پایین تا بال مله رسوا بووشه

سیوئی اسبه دیمه رو نیئنه

تیلاشی دل خنه ره سو نیئنه

بزن بشکن رنگی هاکرده کله

نشون هاده وه رسماسیه دل ره

بشکسه مرغنه هاکرده خنه

نکرده استخاره بوی مارمه

اته بیار ونوشه بک و بو ره

روشن هاکن خنه بی سک و سو ره

بشن او کنای سر مشت هاووشه

روشنگ چرخ هاییره وشت هاووشه

همیشگ پنجره ور خو بووشه

نو سال توم بووئه تا شو بووشه

بزن بشکن بخون کنا به کنا

بخون خار خار بخون دل دل بوو وا

((باد بهارون بیئمو

نوروز سلطون بیئمو

مژده دهید دوستون

گل در گلستون بیئمو

مشت عموی با خدا

ایشالا بوری کربلا

باد بهارون بیئمو

نوروز سلطون بیئمو)) 

ته کیسکاگ مشته مشته عمو نوروز

خداوری ته ور شوئه یا گه روز

جمع هاکن بشکنی کل و سیو دل

دوش هاییر پید ساله هچی سرچل



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]
مه مازندرون
Me mazenderon
تره ویمبه مه چش هی کنده اسلی
Tere vimbe me chesh hey kendeh asli
ناخش تن دارنی و جـان من هسی
Nakhesh tan darni o jane men hasi
تـه مــه مـازنـدرونی مه چش سو
Te me mazenderoni me chesh so
کی بکـــوشته تــره دل هسه سیو
Ki bakoshteh tere del bayeh siyoh
ته صــحرای همنـــدی بـــلاره
Te sahraye hemendiye belare
دماونده بلندی ی بـــلاره
demavandeh belendiyeh belareh
همــن سبزه قـــوا ره کی بروته
Hemen sabze ghevare ki baroteh
کهــــو سنگه طــلا ره کی بروته
Kaho sange telere ki baroteh
خونش دم للــــواره من بنــازم
Khonesh dam lalevare men benazem
تــه اون قد و بــالا ره من بنازم
Te on ghad o balare men benazem
تــه دریـــوی صدا کلاک اوره
Te deryoye seda kelake ore
ته صـــحرا ته هوای بک و بوره
Te sahra te hevaye bek o bore
ته جنگل و صفـــا ره کی بروشته
Te jangel o sefare ki baroshte
ته لمپا نیمچه سوره کی دکـوشته
Te lampa nimche sore ki dakoshteh
تــره ویمبه، نویمبه نـالـــه دارمه
Tere vimbeh navimbeh naleh darmeh
بمــوئن تـه پلی ره بـــانه دارمه
Bemoan te palire bane darmeh
زمسون ورف و سرمـا ره چی بیه
Zemeson varf o sermare chi bayeh
زلال اوی  بچـــــاره چــی بیه
Zelale oye bechare chi bayeh
خیابــون گو و گوگزاره چی بیه
Khiyabon goo o gogzare chi bayeh
چپون و گسفن همــراره چی بیه
Chapon o gesfen hemrare chi bayeh
خنه چــاچ و وه گالـه سر نویمبه
Khene chach o ve galeh sar navimbeh
کاکل زرده کــلاره سر نــویمبه
Kakel zarde kelare sar navimbeh
هنــه لو اسبه کوکو ره نــویمبه
Hane loo esbeh kokore navimbeh
خیابون ونگــه منگــوره نویمبه
Khiyabon vange mangore navimbeh
دشونـه کـــره دوره آرزومــه
Deshone kare dore arezomeh
ایـوونــه گره تـوره آرزومــه
Ivone gare tore arezomeh
مسلمونـون مسلمونـی چـی بیه
Mesalmonon mesalmoni chi bayeh
شو نشینی امیر خونی چـی بیه
Sho neshini amir khoni chi bayeh
اگـه رسم وطـن داری وه هسه
Age rasme vatendari ve haseh
برو مازنـــدرون اینجه ته هسه
Bero mazenderon injeh te haseh
ته اون ذلف طلاره من بگردم
Te on zelfe telare men bagerdem
شونه بزه کــــلاره من بگردم
Shoneh baze kelare men bagerdem
کر و بینج و کوفاره من بگردم
Kar o binja kofare men bagerdem
جینگا سر هی و هاره من بگردم
Jingasar hay o hare men bagerdem
اودنگه سر شه اوره چاره کردن
Odange sar she ore chare kerden
خشک هیته لب دباره تازه کردن
Kheshk hayte lab debare taze kerden
کتولــی و نجمــاره سر هدامه
Katoli o najmare sar hedameh
امیری ، طــالبا ره سر هـــدامه
Amiri taleba re sar hedameh
تیل و تیل دکتی ره ونگ هدامه
Til o til daketi re vang hedameh
دل اشکستنی ره سنگ هـدامـه
Dele eshkasteni re sang hedameh
کوتره بهــارماره پـر هــدانــه
Kotere behar mare par hedaneh
لچــری دود و آره ور هـدانـه
Lacheri dod o are var hedaneh
ته مسه چش همیشه خــو نشونه
Te mase chesh hamisheh kho nashoneh
تـه گـد روخنه چـــه او نشونه
Te gad rokheneh che o nashoneh
تـه دریـا و بیابــــون برمه کنه
Te darya o biyabon bermeh keneh
غم و قصه خـــله دل پاره کنه
Gham o gheseh khale del pare keneh
تــه خسه لینگه  ویمه  لنگ بهیه
Te khase linge vimeh lang bahiyeh
جنگل تــور تـــاشه ونگ بهیه
Jangel tor o tashe ye vang bahiyeh
ته سنگین بـــلاره دوش کشمه
Te sanguine belare dosh kashemeh
حرف اینتا اونتاره گوش کشمه
Harfe inta ontare gosh kashemeh
ته اون خشک هیته جاره سبزه کمه
Te on khesh hayteh jare sabzeh kemeh
تـه اون گل نیه جـاره خنه کمه
Te on gel nayeh jare kheneh kemeh
تـه لتکـــای دلــــه دار کشمه
Te letkaye delere dar kashemeh
تـه سامونــــه صناور دار کشمه
Te samone senavar dar kashemeh
دعـا لب من خــداره ونگ وامه
Deaa lab men khedare vangevameh
تیم دکــاشته بنه ره چش به رامه
Tim dekashte benere chesh berameh




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

آرشی دیگر                                          

      هوا لم بیته دشمن دم

زمین ره وارش نم نم

نه بویی از زلنگ اینه

نه ونگی از کل کوهی

نغوم پیت کله و زوزه ی ورگ و بهو کر شال

پیغومه روزگار غرصه و درد

پسه حا ل و هوای دین مرد و زن عاشق

هوای عاشقی سرد

و این غدار دشمن خله نا مرد

  صدایی در نه نه نا از گلی و سینه ی آدم

گمون کندی پلنگ ویشه ره دیگر دنیه دم

میون داری دنیه تا کهر ره بوره جینگا

ونه شیهه دپیجه تادل صحرا، میون کیمه در آیش

بوره  تا جنگل افرا

همو ن افرا که هج و راست وه کوه دماوند دنه لا لا

- کمین افراسیاب اینجه کمین دره

بفکر بیتن  این سر زمین دره

کمین تهمینه ره با شه بلشت چش  دوسه چش

مگر این خاک رستم خیز

بی رستم بموندسه؟

که انتی از هدار هاکردن این ملک

دشمن ره بموئه خش

  درفش کاوه ره کی  خوانه  دس بیره؟

شه  دشمن نفس بیره

وجب به وجب این خاک

که با خون سیا وش ها عجین هسته

و شا باش هزاران مرد در این سر زمین هسته

ونه با غیرت هر مرد ایرانی بوئه  آباد

خله بده                                                                

ور هدائن

 شه غیرت ره پر هدائن

پلنگ لاش سر ورگ بتتن؟!

نکمبه باور

 ونه مرد خطر بویم

اتا مازندرونی مرد

اتا ازاده ی شبگرد

اتا سر باز اهل درد

کسی که بزنه شه دل ره به دریا

نداره ترس

ونه چرخه تو جه دشمن بهیره غم

اگر چه ونه نوم  افراسیاب و هر که نامرده

پرس سه با کمانی که ونه په غیرت ایران و ایرانی

بکشه  پر

بوره تا اون سر دنیا- آمو دریا

ازون جه بوره بالا تر

هنتا تا منزل عنقا

خله اونور ترک -اونجه

که آسمون لمبرهسته نا پیدا

دشمن شام آخر بوه دگرده  -

 امه چنبلی کوتر بوه  بگرده

برامنده - زمستونه سیو ابر تتاری ره

 روز و شوی نخاری ره

چه ونه سینه سو-هر کس  

 شه نعش بوره از این خنه بیرون

بوینه این ، تیلنده شو

دره  دار و بنه ره کشنه داهون

صدا اینه

صویی، که دار طلای ونگ

کشنه اسپه چادر ره                                              

میون ایش و جنگل

  - دره رزه ره وا هاکن!

زمین نموندنه بی مرد

بی  کلوکی و خوندش

 بی بته تن چشمه ، بی شوکا ی مست  کوه

که تاش آریو برزن در این ملک

ولی امروز

که دشمن شه بلشت چش ره دوسه

به امه  چش

زنده جینگا- خوانه تا امه خواری  جه

بهووه خش

ونه  تن تن سو- در کرک ره بیارم پائین

بختن ؛  یا شه خد کت په بیتن- ور هدائن ،بتر سین؛

خدا دونده ،که انتی تیم تال

 این ملک میونه نبونه سوز

درفش کاوه ره بروکه دس بیریم

هرس سیم  سینه به سینه ی دماوند

 شه دشمن نفس بیریم

بدونه دشمن خونی

که  هنتا یک نفر اسا

اتا مرد خطر اسا

همون تا یی که با تیری کلوم و دود مان هر چه نا مرد-         بزوئه تش

هر چی دشمن دل گر

صدا اینه

هوا لم بیته دشمن دم

نغوم پیت کله و زوزه ی ورگ و بهو کر شال               

چه نه نه کم!

 کل کوهی دشونه کوه

اتا چش ونه پیش و – صد تا چش دنبال                        

چکل ره سینه سو کنده

سر کوه ورف او کنده

بچاه بچاه ره بو کنده

  شونه تا غله ی دب بند

– اسپه دب ره دونده بند

هنیشه با  خدایی که دره سر کوه

و جر کوه - لشکر ورگ وبهو کر شال

هنتا  دارو بنه ره کشنه داهون

گمون کنده امه دراز شو دیگر نوونه توم

صدا اینه

خدایی، از بلند کوی جا اینه

دی بیته خنه ره ونه بیارم سو

کوتر چمبلی ره بال و پر هادم

 امسه چلچلا بوه

ونه خوندش ،امه درد  دوا بوه

کمین دشمن امه خاک کمین دره

بفکر بیتن  این سر زمین دره

کل کوهی دماوند سرین اسا

به عشق آرش این سر زمین اسا

بورین بوین عمو نوروز

دواره داستانی ره بهیره سر

به نوم آرشی دیگر

      به نوم آرشی دیگر 



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

بهاریه

یاد دش بخیراون قدیما

یره به کینکه  ، خرما جرینگ جرینگ –چه گل بهار نازنین

چش درکا ،چلیک مار

گوپان و پشتی.. چدومبه صد تا هنر داشتنه وچون

اتا اشکم داشتنه پلا و بلا وشون سه بیه یکسون

کنس و ولیک، وشونسه بیه عسل ماز واری شیرین - بدونه چاشت و نهار

سر بینه ،صویی تا  نماشون- اینهمه ناز و ادا نداشتنه

 

زمستون- اسب میک ره هر کی داشته

اتا لتکاره تله جه کرده اورک

واش خواره تیکا ره خوندسه که برو

 اسپه چینک – سیو تیکا - هنوالی تله ی ور کشیه دوک

"هنو الی  هنوالی  دودوک بکش

همین راسته  همین راسته اجیک دره خله مسته  تره وسته"

زندگی تله ی ور ، وروشه ی په - مثل اوی واری - کلاک زوئه شی یه

زمستون گته وارش, گته وا, وقتی که دار ره زوئه کشه

صوایی اغوزدار بن - پر بیه - وچه و کچه

هر کسی اتا خله اغوز ره گیته کرده  تریک

تا نماشته کشته کا بیه ونه کار

نه هول بز داشته  نه بز کله و  یار

زمستون اسپه اسب - سک و صغیر بینه سوار

وره پیش کردنه تا گذر بهار

هلی تی تی که ایمو بهار سلوم

هول و تکون بیه گت گتای ارمون

بوردن شهر- لکلا بیتنه وچون

نو کلوش-  شبره دوندی

نقل و نبات - برای سفره ی عیدی

دنگ سر بوردن وچال بنی هاکردن

اغوز نون – پیسه گنده – اتا بنه سیر و سنجه- ونه په - سرکه و سکه

... همه به یک کنار- گرد دیه ی سره - حسینی خنه ی قران- که دیه منبر بالا

که بیه برکت خنه –

فکر مادرمه  که وسه - به نوم اتا نفراز کته تا گت

هر کی هسته ونه نوم - خوار بوئه- وقت استخاره

 همه ی اینها به کنار

گت ما ر مشهدی فضه که همش داد زوئه گته

انتی وقت –صد تا چش و دس داری کمه

بد غلطه بهو وم  - امه دل  دل ره خنه ریه بتیم ره- نکنه- یک سال نشستی بمونده

    سال نو بوئه دل گر - وچون اما..عیدی سفره ره وشون دوش دوندی گنه کمه

زنجپیلی نون نشنه- به درک!

 هر کی اینه-  گنه که  شاخ دار کرک مرغنه خوامبه شمه جه- مرغنه  جنگی وسه خله خواره ---   سیو حلواره ونه جا بدائن  - وچه نوینه

عیدی که اینه ننا  - لیز دینه اسپه گل جه  کوهنه خنه ره  - خنه بونه هنتا عاروس

 چند خشه ونه دله دوه عاروس

مرغنه جنگی و عیدی – ونه په جینگای وچون

این سر تا اون سر خنه – دیه مهمون

دوست و دشمن بینه یک سون- همه با هم کدورت و ناخشی ره کردنه گوم

هلی – تی تی جه شه سر ره کشیه لا

دیاری عاروس ره موندسه – که خوانه

یک نفر وره تعارف هاکنه بوه بفرما

شه وسه ناز هاکنه  - کلک سری هادین تا بی ام

سور دار ململ تن- هرس سایی ویشه ره په نه

افرای گوشه واره مرواریه -  چش خوانه که وره بوینه

این همه مهر و محبت همه از لطف خدا – مهر  بهاره

ککی سر نا زنده  تی تی کا ک  - نقاره

نوروز خون شه وسه حال و هوای دیگه دارنه

این سره اون سره سر دینه صدا ره - گنه که :

مشتی عموی با خدا – شمه سر پیش ره دواره زمبه پا

خدا شماره سلامتی هاده – هر چی ته دل خوانه و گتی هاده

ته پسر رخت دامادی دپوشه –شمه کل تلار ره گل بن هاکنه

شمه مله پر بوئه از سک و سو—شمه لتکا  پربوئه از بک و بو

 حا جی  فیروزه با اون ناز و ادا- دایره زنگی ره هی یارده صدا–

گته که مه رو سیاه هسته بدون – خشی هر درد دوا هسته بدون

سال نو شمه تن قوا بوئه  روز خش حال و روز شما بوئه

مال جدی  ایموئه  با شه الم – آقا جل ره وندسه وچون دس

چشمه ی او ونوشه ره – په گیته

لب و لوچه جه خشالی ره گیته

چشمه ی او – خشالی –عیدی گردش- سفره ی هفت سین

قرانی –اسکناس پنج زاری - نو لکلا – در کنار اینهمه

لطف خدا – شماره مبارکا



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اون قدیما کله په وچونا

سک و  صغیر کشه زونه تچکل و انگشت کلو ره

ناله بن ورف دیه تا ساخ

کرچه مار جاج کرده شیه چیندکا ره گیته شه ور

زرده سگ کت کته په لب بیه تن تن کرده لوحه

وا اغوزه داره دیمره گته شیش واری روشته

پا بزا وقتی که خواسته بوره بریم

ونه په اتا نفر هم بیه راهی

نکنه آل بیه تازه چل مار بوه بی وقتی

وره بیره بوره اونجه که ندومبه کجوئه

اینجه و اونجه و یا هر کجه بیبو

زک و زا بمپری کاک کردنه شینه خنه ره اشتنه شه سر

کاتی ور

بامبلوی رزه اگه دیگه نیبو

کترازن مثل اجل معلق بیه حاضر

گت ببا چش قلی کرده که یعنی

جق بکنین کترا زن صدا زمبه شمه سر بوسنده

زکا زا وقتی که کاتی ره اشانه

بامبلوی رزه ره تا که دینه وا

شه خدر وردنه گت گتا ی په

گت ببا تله قلیون ره گیته دس

کچکه قلیون تکنه ره کشیه هورت

 ونه کف وقتی بیه کوک

صدا ره سردائه خوندسته امیری کتولی نجما و رعنا

زکه زای دین و ایمون بیه کاتی

زائو پتج همیشه تجسته ال

وشونه پتج همیشه کاتی ور

اتا رمه کله وسن دییه

بیرون وچه گیر ونگه زن دراز قوا

شوکه قبرستون میون نصیبه ورگ و سگ شال نییبو هاکرد بو هدار

مرده لینگ زنده ره گیته همیشه

شو زمونی که ایمو افتاب ره ورده اون وره سی

تاریکی بزه واری دشت چرسته

ما دکته شو اگر بیبو که هیچی

وای ازون زمون که آسمون ماه بیبو نا پیدا

همه جا جن دییه هر جمنده ورد زبون بیه بسم الله

شو بیه  شو په ی سه تراکنش، تیلنده چایی و نخاری

غرصه ی بتتن و بی کس و کاری

هول تکون سک و صغیر سره

برمه باره ی وچه که دره گهر ه

اون زمونی که طلا بی وقتی خوندش ره گیته سر

کله یه دی خنه ره کرده قلیه

سرخه دیم زکه زائون میس میس اندا ،تچکل ور اسوک اسوک

خو کلین واری لا زوئه وشون ره

گت خی ملک ورا کرده و شیه اون وره سی

سگ شال یاردنه نغوم

ورگ زوزه ایش کشیه داهون

اتا مردی که ونه نوم بیه میراب

ونه دل میس میس اندا دهیه خون

برای ابرو داری خسه تن ره کشیه لوش

شه پلی هی کرده سروش

شیه تا گت کیله ی سر

کال دشت ره کرده هدار

روز و شو لت روئه ره کشه زوئه

گل به گل خیال ایمو وره تری کرده که بپره

دل ترکندی دشت ونه بتتن

ونه بپا بوئن وقتی بونی میراب

صد تا چش داشتن و خو ره خو بدین

خو ونه وقتی که میراب بونی

ارمون بوئه

میسه قله بوئه گلی سر هنیشه تا که نخسی

تیناری را دکفی گت کیله ی ور

سگ و شاله په بتجی تا صوایی

تیناری ورگ واری بکشه زوزه

گل به گل هول تکون سگ واری تره بجوئه

را ره کج کندی اگه بونه دگردی

ایش خی تره پنه

صداره کال زمین دله سر دنی گنی

" اهای های های

                     اهای های های

                                       اهای های ..."

اسمون استاره ی سو دنیه اتا کرپ ماه اگه بیبو دنیه

ارمجی واری شو چفنه تن ره

غرصه لوش کشنه ته ره

لت کی ورگ واری ورنه

پرچین په – کرسه رو – نفاره سر

بامبلوی رزه هنتا دیگه نیه       



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

من ته جه هستمه، بنده ی خدا جان برار

مره گنه مشت حسن دشت دله ته کس و کار

من فقط خوامبه ته جه وقتی اینه پائیز ماه

هپاته بینج تاچه زندی، امه هوا ره دار

همیشه پیدا بونه مشتی حسن وقت نشاء

معرفت دره ،نمرده انتی سال و روزگار

**

سگ و شال واری زوزه کشنی با زندگی

 چنده آسوک مجنی، با اتا دریا زندگی

بوی گل در نینه تا استا واوجی بوه سوز

اتا آدم دنیه بهوه زیبا زندگی

اتا آدم  که ونه دل مثل آسمون بوئه

بهووه ،هنتا دره اینور درکا زندگی

دل خوانه ،ورف زمستون ره، تی تی او هاکنه

کهنه سال ماه بوره بهووه پیدا زندگی

گته مار چل و معکو ره دماسه رج بزنه

انتری گب بزنه، نکته از  تا زندگی

چه ونه هرکی شه راه ره کج هاکنه یک طرف

هر کسی بوره شه سی هاکنه  سیوا زندگی

بختی  خو کشنی ؟ دل ته بلاره راست بواش !!

من  ته جه هستمه، شه چش ره هاکن وا زندگی

کوه و جنگل دست به دست هم هدانه تا ابد

کی گنه وسنی بوییم همیشه با همدیگه بد؟

به جای دوسن سد بلند، بی خدی

بزنیم به سینه ی اخم و کدورت دست رد

راس بواش تیلند شو ره ته نکن دستک ماس

خوامبه با ته هاکنم شه مهربونی ره رصد

عقل و تدبیر شما مسند شاهی نه شنه

صد زمانی صد بونه دهووه هشتاد و نود

 خوامبه همه بدونن، گتا ونه مرام دارن

گت نیه هر کی بوئه مردم سه سنگ لحد

برو تا با همدیگه همیشه مهربون بوئیم

بعد ما ، دنواشه ، یزید و شمرو ابن سعد

**

ته بدون بین من و ته صد تا دریا دکشن

یا که دیوار چینی تا عرش اعلا دکشن

همه درمونده بوئیم که چتی  با هم دواشیم

گل خرزهره ره با اوجی و استا دکشن

اتا خنه بسازن نه در،نه  پنجره نداره

تازه ونه میونه اگر و اما دکشن

همه ی لوشه نفیر بوئه به وقت همدلی

به جای فکر درس ارمون بی جا دکشن

معلومه که دشمنه چکه سما بونه بلند

نونه بلیم بی ین امه سه فردا دکشن

چنده خشه که با هم، پلی بسازیم، دل وشا

پلی که خدا خوانه میون دلها دکشن

**

وطن از عشق من و ته، دینه بوی پاپلی

وقتی که فرقی نداره ته گلی و مه گلی

آسمون پر بونه از روجا و ونگ روشنی

طلا شونه دار سر، گنه اذان هم دلی

مثل آیینه بونه اتا وضوجه دل و دین

دل نماز په شونه، هنتا خداوند پلی

اونجه که درد بی درمون همه دوا بونه

خط قرمز کشنه بر سر  اما و ولی

ونوشه قطار قطار چکه سما کنده اینه

تا که مل مل بکشه بهار رو بند هلی

دواره گیسه ی افرا و اوجا بوه دیار

بی یه شونه بکشه، جنگل ذلفه ولولی

 حیف که هر کی بیه فاق یکی ره بهیره

حیف که رج بزنیم بر سر  راه هم تلی

**

ته همون بالا بلندی  حیفه پائین دکفی

چه ونه با بی خیالی از سر زین دکفی

عقل و تدبیر ته کو  کجه وره او بدایی؟

بالا سر خدا دره نکنه از دین دکفی

وقتشه، با یا علی، کاری کارستون هاکنی

زندگی پل صراطه حیفه از این دکفی




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

جور دیگر بییه الان زمانه           همسایه همسایه ره نشناسنه

دم بدا بییه اسب پالون و زین    اسب شیره بییه بیب بیب ماشین

به جای کلک و کردی و پشکار    کاپشن بمو با آمریکایی شلوار

کالچرم جا بمو چکمه افسری    اسبه چارقد جا سیو روسری

سرخ جمه کننه پرجایی کیجا    دکل ملوم نیه کیجا و زنا

الان سخت بییه همه روز و شو   پرجایی بییه این رو و اون رو

لل- وا بشکسه خونش بمرده     شو روز نئی امه لمپا دمرده

سجرو مه رییه ته او درازی   هر چی که من گمه تو نونی راضی

اسا که تموم که نوونه تنه او   ونه تموم بووشه مه گفتگو




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اونکه همش خو نشونه ویشاره، مِه ماره

گَرِه ی وَر، نیشته و بی قراره، مه ماره

اونکه مِره کانده همش نواجش

بودِنِ وِه، مثّه گال بهاره، مه ماره

اونکه خاشه جانده دِنه مِوِسته

غصه و غم وِنِ شوم و قَینیاره، مه ماره

اونکه همش اِشکُفنه بو دِنه

اُورشِم رنگ مثه گال اِناره، مه ماره

اونکه نَشونه هیچگُدِر چرخ تو

سره دله همش مه ور تیناره، مه ماره

اونکه مره دارنه همش خاشه کَش

یِتّا خله غم وِنه دِلده باره، مه ماره

اونکه مره شیر هِدا سُز بموندم

نخاتی جِه تن ونه زرده زاره، مه ماره

اونکه مِوِه اِفتا واری سو دنه

هر جا دَوو برکت مه تِلاره، مه ماره

اونکه قرآن، وِرِه هِدائه وعده

بهشت وِنه لینگ تَه جِه دِیاره، مه ماره

اونکه غلام هَسّه وِنِه خاطر خواه

همش گونه وِه مِنه اعتباره، مه ماره




 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

وقتی ته دس پول دره شه فقیری ره یاد نکن

پتو گلبافت ته سر دره لمه گلی ره یاد نکن

زبون فارسی یاد بهیتی مازرونی ره یاد نکن

با کلاسه کفش پوشنی لینگ تلی ره یاد نکن

غذای شهری خرنی لوه لاقلی ره یاد نکن



 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

فتانه جانه دل چه بشتی بوردی

مره غم دار هاکردی بشتی بوردی

شه یاده ایون سر بشتی بوردی

شه درده مه دله ور بشتی بوردی

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

دلبر ته حاله روزه دارمه خبر

بیتابی کنیو گیرنی مه خبر

دلبر جان دوموا ندارنی گناه

گناه ره دارنه ته بمرده ننا

دلبر جان دوموا نکردی کاری

سوزنی سازنی تو بیقراری

دلبر عالم بسوزه تره ورمه

ته دسه گیرمه وا شه همراه ورمه

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

جانه دل بشتونسمه کنی برمه

شبا نیشتی پتو بن کنی ناله

خدا درد بیاره ته ماره دله

غصه ندابو وه مه جانه دله

روزی بونه ته مار بونه پشیمون

وینه وه ته غم ره وه بونه دلخون

پشیمون بونه وا خدا شه دونه

دیگر پشیمونی فایده نداینه

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

شومه انگر محله شه جانه محله

قدم زمه منو هی زمه ناله

شومه آقا سیدرضی زیارت

بلکه وه هکنه منه شفاهت

آقا سید رضی ته نامه قربون

مه دل درد دره وا بویه پرخون

مه دله درده تو هاده درمون

من بومه غلامه ته چهار تا ستون

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

خبر نارنه حسین شه یاره حاله

ندارنه قاصدو وه زنه ناله

امید قلی زاده گمه شه درده

حسین قلی پوره دل پوره درده

امید گنه عباس تو بزن ناله

حسین دله درد در بونه پاره

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

 

ای دپیته عطر مه مازندرون سرخ گل       دل ره غش ایارنه نوای بلبلون مس دل

سبز شال وندنه تسکا شه کمر افرای پیش     تتی کاک سلوم شونه خشک چنار چو و چل

از صفارود تا هراز و تجن روشن او           او چه اویی کننهو شربته شربت عسل

ونوشه گیرنه بهار بک و بو دل دنشه          سرپیش سرخ انار وندنه سرره سرخ جل

تفت کلاک زمسون خر و خش بورده پئی          خرد چله غلطه بییه اسا پنمه شل

تو تراک ورف روز توم بونه افتاب کشه          تش انگشت شونه مار سیو بونه سرخ کتل

دس وندمه حنا کمه شه تن اسپه جمه        شومبه تا رنگ بکنم عیدی بن مرغنه کل

هشته ازال منه جور ورزا همن اورگ بزه        رسنه نوبت ورز و واردنی کسو کمل

بنشا المه شه دشته کوچ بار سمت اوریم       که اگر در بجومندم کفنه اسببه سپل

مازرون سفره پر برکتی و پر بک و بو              آرزو کممه تره باقی بداره ته عمل


 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]
هوشته مره پلای سر گنه تن نگار انه

سفره ره جم نکن نور یار سر نهار انه

درانه دساپا هاکن، بور همه ره صدا هاکن
چکه بزن سما هاکن سرزده با وقار انه

تشت بور لگن بیار طبل و دسر کتن بیار
دشمن ور کفن بیار بورده پار و پرار انه

دهره بیار گلن بزن گو ره بور همن دون
خارک پیراهن دکن یار سمن سوار انه

لمتکا و متکا بیار، کاسه و پیلکا بیار
بزکله جونکا بیار مظهر کردگار انه

زهره انه روجا انه نقره انه طلا انه
خنده انه صفا انه جلوه شام تار انه

لینگ نشون گنه انه، دسا دهون گنه انه
دور زمون گنه انه بلبل بی قرار انه

اسپه میها ره بو نرو وارش و وا ره بو نرو
سرد هوا ره بو نرو چرده دوسه دار انه

حجله نشین هلی ره بو ممرز و ولولی ره بو
پج بدا انجلی ره بو ککی و ککی مار انه

غرصه نخر صوا انه روز دهون الا انه

یار نئو خدا انه دلبر غرصه خوار انه

چله شونه هوا شونه ورف شونه میها شونه
چکه شونه سما شونه یار تن کنار انه

سبزه پرس چمن پرس دره پرس همن پرس
مرده در کفن پرس چله سر بهار انه

زردکلا کئی انه سرخ تتی ائی انه
ورف دهون هئی انه باغ انه نپار انه

تازه پچا پچا ره بو ترنه ونوشه ها ره بو
پهلم و گندیما ره بو سوزی سبزه زار انه

درد انه دوا انه عشق انه جفا انه
برمه و ونگ وا انه غرصه بیشمار انه

ظلم دره ستم دره محبت دم به دم دره
غم دره گاه کم دره گاه هزار هزار انه

لاله همن همن انه، سنبل و یاسمن انه
قاصدک چمن انه، سرخ تتی انار انه

حافظ خوش سخن گنه عمر دراز ره بخواه
راسه نمیر بهار انه، کمبزه با خیار انه

این همه ره فنا بوین همه ره نابجا بوین
جای همه خدا بوین عشقه که پایدار انه

حجت دل دماغ دور باته امیدوار باش
عمر ننه زمون ننه گردش روزگار انه [
مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اسارت اهل بیت علیه السلام

ای سر ز تن بیه جدا

تن بمونسه قتلگاه

کربلا ره دپیته اون صدای قرآن تو

هنوز که دارمه انّه خون از تن عریان تو

بکوشتنه تره عدو

غرق خون بیه ته گلو

بمونسه سیاه حسین در این بیابون بلا

من دارمه شومبه اسیری همراه ته زین العابدین امام

هر جا بورم در به دری

تو مه دل دله دری

ته وچون ره گیرمه شه دوش

هر جا شه هوراه ورمه

سه سره کنار نیشتمه

ته وسه غصه خرمه

تو چلچراغ خواخری

مه مار جان پسری

مه همسفر هستی برار بر سر نیزه این سفر

بالای نیزه نیشتی و هر جا مره دارنی نظر

من که شوره تا سوایی

کشمبه چنده بی خویی

بیداری کشمبه ته این

رز رزه وچون باخسن

همه خستونه خون به دل

همه لینگ دره رسن



 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

برار برار برار  برار خواخر نفسه  

اخ برار برار براربرار   خوار برار همه کسه

من تک سواری داشتمه 

شه وسه یاری داشتمه 

مه دل دره پاره وونه 

روزی براری داشتمه 

هر وقت مره غم دئیه 

 حسین مه ناز ر کشیه 

هم زینب برار بیه 

هم مه پیر مه مار بیه

برا با هم بخوندیم ناله ها ر

 برا محمل دوندیم ناقه ها ر 

برا تا  به قیامت غم بهیریم 

برا  واویلتا  ر   دم   بهیریم 

برا از کربلا دائیم بخوندیم 

برا از  غصه دارون  جا نموندیم

برا  مشتی  امام رضائی بویم

خدا  هاکانه  کربلائی  بویم

اشعار محلی مازندرانی


تِلا وَنْگ بَزو ، فِرو بُورْده شُو ، مِه یار نِمو
دِل پِره دَرده ، نُور ره بَوِرْده ، مِه چِشمه سُو
بَس که هارِشیمه دِرازه راه ره
بَس که وَنْگ هِدامه جانه خدا ره
دِل بَیّه  لِر، درد بَیْته سَر
کِه ره بَووهِم شه حال وزاره
خدایا بَرِسِن مه جانه یار ره
دِلداره سه دِل زَنّه پَر
هاکِرده غم مه دِل ره پِر ، شه جانه جا بَهیمه سِر
خدا مه یار دَره کِجه ، هاکِرده چه وِه اَنْده دِر
♂شیشِک بَیّه گوم  شو بَیّه تِموم ، وا بَیّه روز
آفتاب بَزو سَر ، روجا بَیْته پَر ، دِل دارْنه سو
مثال چِلچِلا دِل زَنّه پَرپَر ، خوانه پَر بَکِشه یاره خانه سَر
وِه هَسّه مه دله قِرار
خستگی دَر شونه مه تَنْجه وِلّا
وقتی که یار گِنه خدا قوت یار ، خدا وِره مِوِسّه دار
اِنا اِنا مه جانه یار که اِسّائه مه انتظار
بِرو بِرو هِنیش مه وَر ، که بَیْره تا مه دل قِرار
رَفت و روش وَسّه ، اَی وُونی خَسّه ، مه وَر هِنیش
♀غُصّه نِدارْمه تا تِه ره دارْمه شه چِشه پیش
ته مه چِشه سو و دله قِراری
مه ره پیر هاکِرْده چشم انتظاری
دِرازه شو نَشومْبه خو
♂چَنْده پِرمِهری و شیرین زِبونی
به قربون ته  و ته مهربونی
ته نَوی مه چِش نِدارْنه سو
ته هَسّی مه دله قِرار ، مِنو بِهار مه جانه یار
بِرو که دم غنیمِته ، فَلِک نِدارْنه اعتبار




 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

بورم یزد و ته وِ یزدی بیارم           ته وسّه مخمل عالی بیارم

کاری نکن ته سر وسنی بیارم      ته ململ چش ره عصری بیارم

 

ته بوردن بوردن آ مه هارش هارش قشنگ کیجا جان دنبال ره هارش

 کهو آسمون ره کمبه سفارش      ته بوری بین راه دئیره وارش

 

 سر تپه نماز کند کیجا جان          کمر ره دلا راس کند کیجا جان

 خدا جه التماس کند کیجا جان     مه ره شِه ور دراز کند کیجاجان

 

اونجه ته اسّایی مه روبروئه        ته تن کت و شلوار رنگ کهوئه

 اگر دونم این عاشقی دروئه        یک مثقال تریاک این جان گروهه

 

 دیاری دیاری نزن اشاره             دشمنون بیتنه دور اماره

 الهی دشمن دل بووئه پاره         من آ ته عاشقی ندارنه چاره   

 

اگر مه ره خوانی شب تار برو      ندارنی وسیله با قطار برو

 اگر دشمن بهیته سر راه ره       هاکن میون برو آب دریاره

 

 برو تا گندم یک دانه بویم           برو تا اب رودخانه بویم

 همین که شو بیّه دستی به گردن که روز روشن بیه بیگانه بویم



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

مرغنه جنگی

عمو نوروز بره مرغنه جنگی        

بزن بشکن درو و دل ده رنگی

ات کل دت کل سه تا چارتا نووشه

پایین تا بال مله رسوا بووشه

سیوئی اسبه دیمه رو نیئنه

تیلاشی دل خنه ره سو نیئنه

بزن بشکن رنگی هاکرده کله

نشون هاده وه رسماسیه دل ره

بشکسه مرغنه هاکرده خنه

نکرده استخاره بوی مارمه

اته بیار ونوشه بک و بو ره

روشن هاکن خنه بی سک و سو ره

بشن او کنای سر مشت هاووشه

روشنگ چرخ هاییره وشت هاووشه

همیشگ پنجره ور خو بووشه

نو سال توم بووئه تا شو بووشه

بزن بشکن بخون کنا به کنا

بخون خار خار بخون دل دل بوو وا

((باد بهارون بیئمو

نوروز سلطون بیئمو

مژده دهید دوستون

گل در گلستون بیئمو

مشت عموی با خدا

ایشالا بوری کربلا

باد بهارون بیئمو

نوروز سلطون بیئمو)) 

ته کیسکاگ مشته مشته عمو نوروز

خداوری ته ور شوئه یا گه روز

جمع هاکن بشکنی کل و سیو دل

دوش هاییر پید ساله هچی سرچل



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]
مه مازندرون
Me mazenderon
تره ویمبه مه چش هی کنده اسلی
Tere vimbe me chesh hey kendeh asli
ناخش تن دارنی و جـان من هسی
Nakhesh tan darni o jane men hasi
تـه مــه مـازنـدرونی مه چش سو
Te me mazenderoni me chesh so
کی بکـــوشته تــره دل هسه سیو
Ki bakoshteh tere del bayeh siyoh
ته صــحرای همنـــدی بـــلاره
Te sahraye hemendiye belare
دماونده بلندی ی بـــلاره
demavandeh belendiyeh belareh
همــن سبزه قـــوا ره کی بروته
Hemen sabze ghevare ki baroteh
کهــــو سنگه طــلا ره کی بروته
Kaho sange telere ki baroteh
خونش دم للــــواره من بنــازم
Khonesh dam lalevare men benazem
تــه اون قد و بــالا ره من بنازم
Te on ghad o balare men benazem
تــه دریـــوی صدا کلاک اوره
Te deryoye seda kelake ore
ته صـــحرا ته هوای بک و بوره
Te sahra te hevaye bek o bore
ته جنگل و صفـــا ره کی بروشته
Te jangel o sefare ki baroshte
ته لمپا نیمچه سوره کی دکـوشته
Te lampa nimche sore ki dakoshteh
تــره ویمبه، نویمبه نـالـــه دارمه
Tere vimbeh navimbeh naleh darmeh
بمــوئن تـه پلی ره بـــانه دارمه
Bemoan te palire bane darmeh
زمسون ورف و سرمـا ره چی بیه
Zemeson varf o sermare chi bayeh
زلال اوی  بچـــــاره چــی بیه
Zelale oye bechare chi bayeh
خیابــون گو و گوگزاره چی بیه
Khiyabon goo o gogzare chi bayeh
چپون و گسفن همــراره چی بیه
Chapon o gesfen hemrare chi bayeh
خنه چــاچ و وه گالـه سر نویمبه
Khene chach o ve galeh sar navimbeh
کاکل زرده کــلاره سر نــویمبه
Kakel zarde kelare sar navimbeh
هنــه لو اسبه کوکو ره نــویمبه
Hane loo esbeh kokore navimbeh
خیابون ونگــه منگــوره نویمبه
Khiyabon vange mangore navimbeh
دشونـه کـــره دوره آرزومــه
Deshone kare dore arezomeh
ایـوونــه گره تـوره آرزومــه
Ivone gare tore arezomeh
مسلمونـون مسلمونـی چـی بیه
Mesalmonon mesalmoni chi bayeh
شو نشینی امیر خونی چـی بیه
Sho neshini amir khoni chi bayeh
اگـه رسم وطـن داری وه هسه
Age rasme vatendari ve haseh
برو مازنـــدرون اینجه ته هسه
Bero mazenderon injeh te haseh
ته اون ذلف طلاره من بگردم
Te on zelfe telare men bagerdem
شونه بزه کــــلاره من بگردم
Shoneh baze kelare men bagerdem
کر و بینج و کوفاره من بگردم
Kar o binja kofare men bagerdem
جینگا سر هی و هاره من بگردم
Jingasar hay o hare men bagerdem
اودنگه سر شه اوره چاره کردن
Odange sar she ore chare kerden
خشک هیته لب دباره تازه کردن
Kheshk hayte lab debare taze kerden
کتولــی و نجمــاره سر هدامه
Katoli o najmare sar hedameh
امیری ، طــالبا ره سر هـــدامه
Amiri taleba re sar hedameh
تیل و تیل دکتی ره ونگ هدامه
Til o til daketi re vang hedameh
دل اشکستنی ره سنگ هـدامـه
Dele eshkasteni re sang hedameh
کوتره بهــارماره پـر هــدانــه
Kotere behar mare par hedaneh
لچــری دود و آره ور هـدانـه
Lacheri dod o are var hedaneh
ته مسه چش همیشه خــو نشونه
Te mase chesh hamisheh kho nashoneh
تـه گـد روخنه چـــه او نشونه
Te gad rokheneh che o nashoneh
تـه دریـا و بیابــــون برمه کنه
Te darya o biyabon bermeh keneh
غم و قصه خـــله دل پاره کنه
Gham o gheseh khale del pare keneh
تــه خسه لینگه  ویمه  لنگ بهیه
Te khase linge vimeh lang bahiyeh
جنگل تــور تـــاشه ونگ بهیه
Jangel tor o tashe ye vang bahiyeh
ته سنگین بـــلاره دوش کشمه
Te sanguine belare dosh kashemeh
حرف اینتا اونتاره گوش کشمه
Harfe inta ontare gosh kashemeh
ته اون خشک هیته جاره سبزه کمه
Te on khesh hayteh jare sabzeh kemeh
تـه اون گل نیه جـاره خنه کمه
Te on gel nayeh jare kheneh kemeh
تـه لتکـــای دلــــه دار کشمه
Te letkaye delere dar kashemeh
تـه سامونــــه صناور دار کشمه
Te samone senavar dar kashemeh
دعـا لب من خــداره ونگ وامه
Deaa lab men khedare vangevameh
تیم دکــاشته بنه ره چش به رامه
Tim dekashte benere chesh berameh




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

آرشی دیگر                                          

      هوا لم بیته دشمن دم

زمین ره وارش نم نم

نه بویی از زلنگ اینه

نه ونگی از کل کوهی

نغوم پیت کله و زوزه ی ورگ و بهو کر شال

پیغومه روزگار غرصه و درد

پسه حا ل و هوای دین مرد و زن عاشق

هوای عاشقی سرد

و این غدار دشمن خله نا مرد

  صدایی در نه نه نا از گلی و سینه ی آدم

گمون کندی پلنگ ویشه ره دیگر دنیه دم

میون داری دنیه تا کهر ره بوره جینگا

ونه شیهه دپیجه تادل صحرا، میون کیمه در آیش

بوره  تا جنگل افرا

همو ن افرا که هج و راست وه کوه دماوند دنه لا لا

- کمین افراسیاب اینجه کمین دره

بفکر بیتن  این سر زمین دره

کمین تهمینه ره با شه بلشت چش  دوسه چش

مگر این خاک رستم خیز

بی رستم بموندسه؟

که انتی از هدار هاکردن این ملک

دشمن ره بموئه خش

  درفش کاوه ره کی  خوانه  دس بیره؟

شه  دشمن نفس بیره

وجب به وجب این خاک

که با خون سیا وش ها عجین هسته

و شا باش هزاران مرد در این سر زمین هسته

ونه با غیرت هر مرد ایرانی بوئه  آباد

خله بده                                                                

ور هدائن

 شه غیرت ره پر هدائن

پلنگ لاش سر ورگ بتتن؟!

نکمبه باور

 ونه مرد خطر بویم

اتا مازندرونی مرد

اتا ازاده ی شبگرد

اتا سر باز اهل درد

کسی که بزنه شه دل ره به دریا

نداره ترس

ونه چرخه تو جه دشمن بهیره غم

اگر چه ونه نوم  افراسیاب و هر که نامرده

پرس سه با کمانی که ونه په غیرت ایران و ایرانی

بکشه  پر

بوره تا اون سر دنیا- آمو دریا

ازون جه بوره بالا تر

هنتا تا منزل عنقا

خله اونور ترک -اونجه

که آسمون لمبرهسته نا پیدا

دشمن شام آخر بوه دگرده  -

 امه چنبلی کوتر بوه  بگرده

برامنده - زمستونه سیو ابر تتاری ره

 روز و شوی نخاری ره

چه ونه سینه سو-هر کس  

 شه نعش بوره از این خنه بیرون

بوینه این ، تیلنده شو

دره  دار و بنه ره کشنه داهون

صدا اینه

صویی، که دار طلای ونگ

کشنه اسپه چادر ره                                              

میون ایش و جنگل

  - دره رزه ره وا هاکن!

زمین نموندنه بی مرد

بی  کلوکی و خوندش

 بی بته تن چشمه ، بی شوکا ی مست  کوه

که تاش آریو برزن در این ملک

ولی امروز

که دشمن شه بلشت چش ره دوسه

به امه  چش

زنده جینگا- خوانه تا امه خواری  جه

بهووه خش

ونه  تن تن سو- در کرک ره بیارم پائین

بختن ؛  یا شه خد کت په بیتن- ور هدائن ،بتر سین؛

خدا دونده ،که انتی تیم تال

 این ملک میونه نبونه سوز

درفش کاوه ره بروکه دس بیریم

هرس سیم  سینه به سینه ی دماوند

 شه دشمن نفس بیریم

بدونه دشمن خونی

که  هنتا یک نفر اسا

اتا مرد خطر اسا

همون تا یی که با تیری کلوم و دود مان هر چه نا مرد-         بزوئه تش

هر چی دشمن دل گر

صدا اینه

هوا لم بیته دشمن دم

نغوم پیت کله و زوزه ی ورگ و بهو کر شال               

چه نه نه کم!

 کل کوهی دشونه کوه

اتا چش ونه پیش و – صد تا چش دنبال                        

چکل ره سینه سو کنده

سر کوه ورف او کنده

بچاه بچاه ره بو کنده

  شونه تا غله ی دب بند

– اسپه دب ره دونده بند

هنیشه با  خدایی که دره سر کوه

و جر کوه - لشکر ورگ وبهو کر شال

هنتا  دارو بنه ره کشنه داهون

گمون کنده امه دراز شو دیگر نوونه توم

صدا اینه

خدایی، از بلند کوی جا اینه

دی بیته خنه ره ونه بیارم سو

کوتر چمبلی ره بال و پر هادم

 امسه چلچلا بوه

ونه خوندش ،امه درد  دوا بوه

کمین دشمن امه خاک کمین دره

بفکر بیتن  این سر زمین دره

کل کوهی دماوند سرین اسا

به عشق آرش این سر زمین اسا

بورین بوین عمو نوروز

دواره داستانی ره بهیره سر

به نوم آرشی دیگر

      به نوم آرشی دیگر 



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

بهاریه

یاد دش بخیراون قدیما

یره به کینکه  ، خرما جرینگ جرینگ –چه گل بهار نازنین

چش درکا ،چلیک مار

گوپان و پشتی.. چدومبه صد تا هنر داشتنه وچون

اتا اشکم داشتنه پلا و بلا وشون سه بیه یکسون

کنس و ولیک، وشونسه بیه عسل ماز واری شیرین - بدونه چاشت و نهار

سر بینه ،صویی تا  نماشون- اینهمه ناز و ادا نداشتنه

 

زمستون- اسب میک ره هر کی داشته

اتا لتکاره تله جه کرده اورک

واش خواره تیکا ره خوندسه که برو

 اسپه چینک – سیو تیکا - هنوالی تله ی ور کشیه دوک

"هنو الی  هنوالی  دودوک بکش

همین راسته  همین راسته اجیک دره خله مسته  تره وسته"

زندگی تله ی ور ، وروشه ی په - مثل اوی واری - کلاک زوئه شی یه

زمستون گته وارش, گته وا, وقتی که دار ره زوئه کشه

صوایی اغوزدار بن - پر بیه - وچه و کچه

هر کسی اتا خله اغوز ره گیته کرده  تریک

تا نماشته کشته کا بیه ونه کار

نه هول بز داشته  نه بز کله و  یار

زمستون اسپه اسب - سک و صغیر بینه سوار

وره پیش کردنه تا گذر بهار

هلی تی تی که ایمو بهار سلوم

هول و تکون بیه گت گتای ارمون

بوردن شهر- لکلا بیتنه وچون

نو کلوش-  شبره دوندی

نقل و نبات - برای سفره ی عیدی

دنگ سر بوردن وچال بنی هاکردن

اغوز نون – پیسه گنده – اتا بنه سیر و سنجه- ونه په - سرکه و سکه

... همه به یک کنار- گرد دیه ی سره - حسینی خنه ی قران- که دیه منبر بالا

که بیه برکت خنه –

فکر مادرمه  که وسه - به نوم اتا نفراز کته تا گت

هر کی هسته ونه نوم - خوار بوئه- وقت استخاره

 همه ی اینها به کنار

گت ما ر مشهدی فضه که همش داد زوئه گته

انتی وقت –صد تا چش و دس داری کمه

بد غلطه بهو وم  - امه دل  دل ره خنه ریه بتیم ره- نکنه- یک سال نشستی بمونده

    سال نو بوئه دل گر - وچون اما..عیدی سفره ره وشون دوش دوندی گنه کمه

زنجپیلی نون نشنه- به درک!

 هر کی اینه-  گنه که  شاخ دار کرک مرغنه خوامبه شمه جه- مرغنه  جنگی وسه خله خواره ---   سیو حلواره ونه جا بدائن  - وچه نوینه

عیدی که اینه ننا  - لیز دینه اسپه گل جه  کوهنه خنه ره  - خنه بونه هنتا عاروس

 چند خشه ونه دله دوه عاروس

مرغنه جنگی و عیدی – ونه په جینگای وچون

این سر تا اون سر خنه – دیه مهمون

دوست و دشمن بینه یک سون- همه با هم کدورت و ناخشی ره کردنه گوم

هلی – تی تی جه شه سر ره کشیه لا

دیاری عاروس ره موندسه – که خوانه

یک نفر وره تعارف هاکنه بوه بفرما

شه وسه ناز هاکنه  - کلک سری هادین تا بی ام

سور دار ململ تن- هرس سایی ویشه ره په نه

افرای گوشه واره مرواریه -  چش خوانه که وره بوینه

این همه مهر و محبت همه از لطف خدا – مهر  بهاره

ککی سر نا زنده  تی تی کا ک  - نقاره

نوروز خون شه وسه حال و هوای دیگه دارنه

این سره اون سره سر دینه صدا ره - گنه که :

مشتی عموی با خدا – شمه سر پیش ره دواره زمبه پا

خدا شماره سلامتی هاده – هر چی ته دل خوانه و گتی هاده

ته پسر رخت دامادی دپوشه –شمه کل تلار ره گل بن هاکنه

شمه مله پر بوئه از سک و سو—شمه لتکا  پربوئه از بک و بو

 حا جی  فیروزه با اون ناز و ادا- دایره زنگی ره هی یارده صدا–

گته که مه رو سیاه هسته بدون – خشی هر درد دوا هسته بدون

سال نو شمه تن قوا بوئه  روز خش حال و روز شما بوئه

مال جدی  ایموئه  با شه الم – آقا جل ره وندسه وچون دس

چشمه ی او ونوشه ره – په گیته

لب و لوچه جه خشالی ره گیته

چشمه ی او – خشالی –عیدی گردش- سفره ی هفت سین

قرانی –اسکناس پنج زاری - نو لکلا – در کنار اینهمه

لطف خدا – شماره مبارکا



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اون قدیما کله په وچونا

سک و  صغیر کشه زونه تچکل و انگشت کلو ره

ناله بن ورف دیه تا ساخ

کرچه مار جاج کرده شیه چیندکا ره گیته شه ور

زرده سگ کت کته په لب بیه تن تن کرده لوحه

وا اغوزه داره دیمره گته شیش واری روشته

پا بزا وقتی که خواسته بوره بریم

ونه په اتا نفر هم بیه راهی

نکنه آل بیه تازه چل مار بوه بی وقتی

وره بیره بوره اونجه که ندومبه کجوئه

اینجه و اونجه و یا هر کجه بیبو

زک و زا بمپری کاک کردنه شینه خنه ره اشتنه شه سر

کاتی ور

بامبلوی رزه اگه دیگه نیبو

کترازن مثل اجل معلق بیه حاضر

گت ببا چش قلی کرده که یعنی

جق بکنین کترا زن صدا زمبه شمه سر بوسنده

زکا زا وقتی که کاتی ره اشانه

بامبلوی رزه ره تا که دینه وا

شه خدر وردنه گت گتا ی په

گت ببا تله قلیون ره گیته دس

کچکه قلیون تکنه ره کشیه هورت

 ونه کف وقتی بیه کوک

صدا ره سردائه خوندسته امیری کتولی نجما و رعنا

زکه زای دین و ایمون بیه کاتی

زائو پتج همیشه تجسته ال

وشونه پتج همیشه کاتی ور

اتا رمه کله وسن دییه

بیرون وچه گیر ونگه زن دراز قوا

شوکه قبرستون میون نصیبه ورگ و سگ شال نییبو هاکرد بو هدار

مرده لینگ زنده ره گیته همیشه

شو زمونی که ایمو افتاب ره ورده اون وره سی

تاریکی بزه واری دشت چرسته

ما دکته شو اگر بیبو که هیچی

وای ازون زمون که آسمون ماه بیبو نا پیدا

همه جا جن دییه هر جمنده ورد زبون بیه بسم الله

شو بیه  شو په ی سه تراکنش، تیلنده چایی و نخاری

غرصه ی بتتن و بی کس و کاری

هول تکون سک و صغیر سره

برمه باره ی وچه که دره گهر ه

اون زمونی که طلا بی وقتی خوندش ره گیته سر

کله یه دی خنه ره کرده قلیه

سرخه دیم زکه زائون میس میس اندا ،تچکل ور اسوک اسوک

خو کلین واری لا زوئه وشون ره

گت خی ملک ورا کرده و شیه اون وره سی

سگ شال یاردنه نغوم

ورگ زوزه ایش کشیه داهون

اتا مردی که ونه نوم بیه میراب

ونه دل میس میس اندا دهیه خون

برای ابرو داری خسه تن ره کشیه لوش

شه پلی هی کرده سروش

شیه تا گت کیله ی سر

کال دشت ره کرده هدار

روز و شو لت روئه ره کشه زوئه

گل به گل خیال ایمو وره تری کرده که بپره

دل ترکندی دشت ونه بتتن

ونه بپا بوئن وقتی بونی میراب

صد تا چش داشتن و خو ره خو بدین

خو ونه وقتی که میراب بونی

ارمون بوئه

میسه قله بوئه گلی سر هنیشه تا که نخسی

تیناری را دکفی گت کیله ی ور

سگ و شاله په بتجی تا صوایی

تیناری ورگ واری بکشه زوزه

گل به گل هول تکون سگ واری تره بجوئه

را ره کج کندی اگه بونه دگردی

ایش خی تره پنه

صداره کال زمین دله سر دنی گنی

" اهای های های

                     اهای های های

                                       اهای های ..."

اسمون استاره ی سو دنیه اتا کرپ ماه اگه بیبو دنیه

ارمجی واری شو چفنه تن ره

غرصه لوش کشنه ته ره

لت کی ورگ واری ورنه

پرچین په – کرسه رو – نفاره سر

بامبلوی رزه هنتا دیگه نیه       



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

من ته جه هستمه، بنده ی خدا جان برار

مره گنه مشت حسن دشت دله ته کس و کار

من فقط خوامبه ته جه وقتی اینه پائیز ماه

هپاته بینج تاچه زندی، امه هوا ره دار

همیشه پیدا بونه مشتی حسن وقت نشاء

معرفت دره ،نمرده انتی سال و روزگار

**

سگ و شال واری زوزه کشنی با زندگی

 چنده آسوک مجنی، با اتا دریا زندگی

بوی گل در نینه تا استا واوجی بوه سوز

اتا آدم دنیه بهوه زیبا زندگی

اتا آدم  که ونه دل مثل آسمون بوئه

بهووه ،هنتا دره اینور درکا زندگی

دل خوانه ،ورف زمستون ره، تی تی او هاکنه

کهنه سال ماه بوره بهووه پیدا زندگی

گته مار چل و معکو ره دماسه رج بزنه

انتری گب بزنه، نکته از  تا زندگی

چه ونه هرکی شه راه ره کج هاکنه یک طرف

هر کسی بوره شه سی هاکنه  سیوا زندگی

بختی  خو کشنی ؟ دل ته بلاره راست بواش !!

من  ته جه هستمه، شه چش ره هاکن وا زندگی

کوه و جنگل دست به دست هم هدانه تا ابد

کی گنه وسنی بوییم همیشه با همدیگه بد؟

به جای دوسن سد بلند، بی خدی

بزنیم به سینه ی اخم و کدورت دست رد

راس بواش تیلند شو ره ته نکن دستک ماس

خوامبه با ته هاکنم شه مهربونی ره رصد

عقل و تدبیر شما مسند شاهی نه شنه

صد زمانی صد بونه دهووه هشتاد و نود

 خوامبه همه بدونن، گتا ونه مرام دارن

گت نیه هر کی بوئه مردم سه سنگ لحد

برو تا با همدیگه همیشه مهربون بوئیم

بعد ما ، دنواشه ، یزید و شمرو ابن سعد

**

ته بدون بین من و ته صد تا دریا دکشن

یا که دیوار چینی تا عرش اعلا دکشن

همه درمونده بوئیم که چتی  با هم دواشیم

گل خرزهره ره با اوجی و استا دکشن

اتا خنه بسازن نه در،نه  پنجره نداره

تازه ونه میونه اگر و اما دکشن

همه ی لوشه نفیر بوئه به وقت همدلی

به جای فکر درس ارمون بی جا دکشن

معلومه که دشمنه چکه سما بونه بلند

نونه بلیم بی ین امه سه فردا دکشن

چنده خشه که با هم، پلی بسازیم، دل وشا

پلی که خدا خوانه میون دلها دکشن

**

وطن از عشق من و ته، دینه بوی پاپلی

وقتی که فرقی نداره ته گلی و مه گلی

آسمون پر بونه از روجا و ونگ روشنی

طلا شونه دار سر، گنه اذان هم دلی

مثل آیینه بونه اتا وضوجه دل و دین

دل نماز په شونه، هنتا خداوند پلی

اونجه که درد بی درمون همه دوا بونه

خط قرمز کشنه بر سر  اما و ولی

ونوشه قطار قطار چکه سما کنده اینه

تا که مل مل بکشه بهار رو بند هلی

دواره گیسه ی افرا و اوجا بوه دیار

بی یه شونه بکشه، جنگل ذلفه ولولی

 حیف که هر کی بیه فاق یکی ره بهیره

حیف که رج بزنیم بر سر  راه هم تلی

**

ته همون بالا بلندی  حیفه پائین دکفی

چه ونه با بی خیالی از سر زین دکفی

عقل و تدبیر ته کو  کجه وره او بدایی؟

بالا سر خدا دره نکنه از دین دکفی

وقتشه، با یا علی، کاری کارستون هاکنی

زندگی پل صراطه حیفه از این دکفی




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

جور دیگر بییه الان زمانه           همسایه همسایه ره نشناسنه

دم بدا بییه اسب پالون و زین    اسب شیره بییه بیب بیب ماشین

به جای کلک و کردی و پشکار    کاپشن بمو با آمریکایی شلوار

کالچرم جا بمو چکمه افسری    اسبه چارقد جا سیو روسری

سرخ جمه کننه پرجایی کیجا    دکل ملوم نیه کیجا و زنا

الان سخت بییه همه روز و شو   پرجایی بییه این رو و اون رو

لل- وا بشکسه خونش بمرده     شو روز نئی امه لمپا دمرده

سجرو مه رییه ته او درازی   هر چی که من گمه تو نونی راضی

اسا که تموم که نوونه تنه او   ونه تموم بووشه مه گفتگو




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اونکه همش خو نشونه ویشاره، مِه ماره

گَرِه ی وَر، نیشته و بی قراره، مه ماره

اونکه مِره کانده همش نواجش

بودِنِ وِه، مثّه گال بهاره، مه ماره

اونکه خاشه جانده دِنه مِوِسته

غصه و غم وِنِ شوم و قَینیاره، مه ماره

اونکه همش اِشکُفنه بو دِنه

اُورشِم رنگ مثه گال اِناره، مه ماره

اونکه نَشونه هیچگُدِر چرخ تو

سره دله همش مه ور تیناره، مه ماره

اونکه مره دارنه همش خاشه کَش

یِتّا خله غم وِنه دِلده باره، مه ماره

اونکه مره شیر هِدا سُز بموندم

نخاتی جِه تن ونه زرده زاره، مه ماره

اونکه مِوِه اِفتا واری سو دنه

هر جا دَوو برکت مه تِلاره، مه ماره

اونکه قرآن، وِرِه هِدائه وعده

بهشت وِنه لینگ تَه جِه دِیاره، مه ماره

اونکه غلام هَسّه وِنِه خاطر خواه

همش گونه وِه مِنه اعتباره، مه ماره




 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

وقتی ته دس پول دره شه فقیری ره یاد نکن

پتو گلبافت ته سر دره لمه گلی ره یاد نکن

زبون فارسی یاد بهیتی مازرونی ره یاد نکن

با کلاسه کفش پوشنی لینگ تلی ره یاد نکن

غذای شهری خرنی لوه لاقلی ره یاد نکن



 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

فتانه جانه دل چه بشتی بوردی

مره غم دار هاکردی بشتی بوردی

شه یاده ایون سر بشتی بوردی

شه درده مه دله ور بشتی بوردی

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

دلبر ته حاله روزه دارمه خبر

بیتابی کنیو گیرنی مه خبر

دلبر جان دوموا ندارنی گناه

گناه ره دارنه ته بمرده ننا

دلبر جان دوموا نکردی کاری

سوزنی سازنی تو بیقراری

دلبر عالم بسوزه تره ورمه

ته دسه گیرمه وا شه همراه ورمه

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

جانه دل بشتونسمه کنی برمه

شبا نیشتی پتو بن کنی ناله

خدا درد بیاره ته ماره دله

غصه ندابو وه مه جانه دله

روزی بونه ته مار بونه پشیمون

وینه وه ته غم ره وه بونه دلخون

پشیمون بونه وا خدا شه دونه

دیگر پشیمونی فایده نداینه

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

شومه انگر محله شه جانه محله

قدم زمه منو هی زمه ناله

شومه آقا سیدرضی زیارت

بلکه وه هکنه منه شفاهت

آقا سید رضی ته نامه قربون

مه دل درد دره وا بویه پرخون

مه دله درده تو هاده درمون

من بومه غلامه ته چهار تا ستون

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

خبر نارنه حسین شه یاره حاله

ندارنه قاصدو وه زنه ناله

امید قلی زاده گمه شه درده

حسین قلی پوره دل پوره درده

امید گنه عباس تو بزن ناله

حسین دله درد در بونه پاره

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

 

ای دپیته عطر مه مازندرون سرخ گل       دل ره غش ایارنه نوای بلبلون مس دل

سبز شال وندنه تسکا شه کمر افرای پیش     تتی کاک سلوم شونه خشک چنار چو و چل

از صفارود تا هراز و تجن روشن او           او چه اویی کننهو شربته شربت عسل

ونوشه گیرنه بهار بک و بو دل دنشه          سرپیش سرخ انار وندنه سرره سرخ جل

تفت کلاک زمسون خر و خش بورده پئی          خرد چله غلطه بییه اسا پنمه شل

تو تراک ورف روز توم بونه افتاب کشه          تش انگشت شونه مار سیو بونه سرخ کتل

دس وندمه حنا کمه شه تن اسپه جمه        شومبه تا رنگ بکنم عیدی بن مرغنه کل

هشته ازال منه جور ورزا همن اورگ بزه        رسنه نوبت ورز و واردنی کسو کمل

بنشا المه شه دشته کوچ بار سمت اوریم       که اگر در بجومندم کفنه اسببه سپل

مازرون سفره پر برکتی و پر بک و بو              آرزو کممه تره باقی بداره ته عمل


 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]
هوشته مره پلای سر گنه تن نگار انه

سفره ره جم نکن نور یار سر نهار انه

درانه دساپا هاکن، بور همه ره صدا هاکن
چکه بزن سما هاکن سرزده با وقار انه

تشت بور لگن بیار طبل و دسر کتن بیار
دشمن ور کفن بیار بورده پار و پرار انه

دهره بیار گلن بزن گو ره بور همن دون
خارک پیراهن دکن یار سمن سوار انه

لمتکا و متکا بیار، کاسه و پیلکا بیار
بزکله جونکا بیار مظهر کردگار انه

زهره انه روجا انه نقره انه طلا انه
خنده انه صفا انه جلوه شام تار انه

لینگ نشون گنه انه، دسا دهون گنه انه
دور زمون گنه انه بلبل بی قرار انه

اسپه میها ره بو نرو وارش و وا ره بو نرو
سرد هوا ره بو نرو چرده دوسه دار انه

حجله نشین هلی ره بو ممرز و ولولی ره بو
پج بدا انجلی ره بو ککی و ککی مار انه

غرصه نخر صوا انه روز دهون الا انه

یار نئو خدا انه دلبر غرصه خوار انه

چله شونه هوا شونه ورف شونه میها شونه
چکه شونه سما شونه یار تن کنار انه

سبزه پرس چمن پرس دره پرس همن پرس
مرده در کفن پرس چله سر بهار انه

زردکلا کئی انه سرخ تتی ائی انه
ورف دهون هئی انه باغ انه نپار انه

تازه پچا پچا ره بو ترنه ونوشه ها ره بو
پهلم و گندیما ره بو سوزی سبزه زار انه

درد انه دوا انه عشق انه جفا انه
برمه و ونگ وا انه غرصه بیشمار انه

ظلم دره ستم دره محبت دم به دم دره
غم دره گاه کم دره گاه هزار هزار انه

لاله همن همن انه، سنبل و یاسمن انه
قاصدک چمن انه، سرخ تتی انار انه

حافظ خوش سخن گنه عمر دراز ره بخواه
راسه نمیر بهار انه، کمبزه با خیار انه

این همه ره فنا بوین همه ره نابجا بوین
جای همه خدا بوین عشقه که پایدار انه

حجت دل دماغ دور باته امیدوار باش
عمر ننه زمون ننه گردش روزگار انه [
مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اسارت اهل بیت علیه السلام

ای سر ز تن بیه جدا

تن بمونسه قتلگاه

کربلا ره دپیته اون صدای قرآن تو

هنوز که دارمه انّه خون از تن عریان تو

بکوشتنه تره عدو

غرق خون بیه ته گلو

بمونسه سیاه حسین در این بیابون بلا

من دارمه شومبه اسیری همراه ته زین العابدین امام

هر جا بورم در به دری

تو مه دل دله دری

ته وچون ره گیرمه شه دوش

هر جا شه هوراه ورمه

سه سره کنار نیشتمه

ته وسه غصه خرمه

تو چلچراغ خواخری

مه مار جان پسری

مه همسفر هستی برار بر سر نیزه این سفر

بالای نیزه نیشتی و هر جا مره دارنی نظر

من که شوره تا سوایی

کشمبه چنده بی خویی

بیداری کشمبه ته این

رز رزه وچون باخسن

همه خستونه خون به دل

همه لینگ دره رسن



 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

برار برار برار  برار خواخر نفسه  

اخ برار برار براربرار   خوار برار همه کسه

من تک سواری داشتمه 

شه وسه یاری داشتمه 

مه دل دره پاره وونه 

روزی براری داشتمه 

هر وقت مره غم دئیه 

 حسین مه ناز ر کشیه 

هم زینب برار بیه 

هم مه پیر مه مار بیه

برا با هم بخوندیم ناله ها ر

 برا محمل دوندیم ناقه ها ر 

برا تا  به قیامت غم بهیریم 

برا  واویلتا  ر   دم   بهیریم 

برا از کربلا دائیم بخوندیم 

برا از  غصه دارون  جا نموندیم

برا  مشتی  امام رضائی بویم

خدا  هاکانه  کربلائی  بویم

اشعار محلی مازندرانی


تِلا وَنْگ بَزو ، فِرو بُورْده شُو ، مِه یار نِمو
دِل پِره دَرده ، نُور ره بَوِرْده ، مِه چِشمه سُو
بَس که هارِشیمه دِرازه راه ره
بَس که وَنْگ هِدامه جانه خدا ره
دِل بَیّه  لِر، درد بَیْته سَر
کِه ره بَووهِم شه حال وزاره
خدایا بَرِسِن مه جانه یار ره
دِلداره سه دِل زَنّه پَر
هاکِرده غم مه دِل ره پِر ، شه جانه جا بَهیمه سِر
خدا مه یار دَره کِجه ، هاکِرده چه وِه اَنْده دِر
♂شیشِک بَیّه گوم  شو بَیّه تِموم ، وا بَیّه روز
آفتاب بَزو سَر ، روجا بَیْته پَر ، دِل دارْنه سو
مثال چِلچِلا دِل زَنّه پَرپَر ، خوانه پَر بَکِشه یاره خانه سَر
وِه هَسّه مه دله قِرار
خستگی دَر شونه مه تَنْجه وِلّا
وقتی که یار گِنه خدا قوت یار ، خدا وِره مِوِسّه دار
اِنا اِنا مه جانه یار که اِسّائه مه انتظار
بِرو بِرو هِنیش مه وَر ، که بَیْره تا مه دل قِرار
رَفت و روش وَسّه ، اَی وُونی خَسّه ، مه وَر هِنیش
♀غُصّه نِدارْمه تا تِه ره دارْمه شه چِشه پیش
ته مه چِشه سو و دله قِراری
مه ره پیر هاکِرْده چشم انتظاری
دِرازه شو نَشومْبه خو
♂چَنْده پِرمِهری و شیرین زِبونی
به قربون ته  و ته مهربونی
ته نَوی مه چِش نِدارْنه سو
ته هَسّی مه دله قِرار ، مِنو بِهار مه جانه یار
بِرو که دم غنیمِته ، فَلِک نِدارْنه اعتبار




 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

بورم یزد و ته وِ یزدی بیارم           ته وسّه مخمل عالی بیارم

کاری نکن ته سر وسنی بیارم      ته ململ چش ره عصری بیارم

 

ته بوردن بوردن آ مه هارش هارش قشنگ کیجا جان دنبال ره هارش

 کهو آسمون ره کمبه سفارش      ته بوری بین راه دئیره وارش

 

 سر تپه نماز کند کیجا جان          کمر ره دلا راس کند کیجا جان

 خدا جه التماس کند کیجا جان     مه ره شِه ور دراز کند کیجاجان

 

اونجه ته اسّایی مه روبروئه        ته تن کت و شلوار رنگ کهوئه

 اگر دونم این عاشقی دروئه        یک مثقال تریاک این جان گروهه

 

 دیاری دیاری نزن اشاره             دشمنون بیتنه دور اماره

 الهی دشمن دل بووئه پاره         من آ ته عاشقی ندارنه چاره   

 

اگر مه ره خوانی شب تار برو      ندارنی وسیله با قطار برو

 اگر دشمن بهیته سر راه ره       هاکن میون برو آب دریاره

 

 برو تا گندم یک دانه بویم           برو تا اب رودخانه بویم

 همین که شو بیّه دستی به گردن که روز روشن بیه بیگانه بویم



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

مرغنه جنگی

عمو نوروز بره مرغنه جنگی        

بزن بشکن درو و دل ده رنگی

ات کل دت کل سه تا چارتا نووشه

پایین تا بال مله رسوا بووشه

سیوئی اسبه دیمه رو نیئنه

تیلاشی دل خنه ره سو نیئنه

بزن بشکن رنگی هاکرده کله

نشون هاده وه رسماسیه دل ره

بشکسه مرغنه هاکرده خنه

نکرده استخاره بوی مارمه

اته بیار ونوشه بک و بو ره

روشن هاکن خنه بی سک و سو ره

بشن او کنای سر مشت هاووشه

روشنگ چرخ هاییره وشت هاووشه

همیشگ پنجره ور خو بووشه

نو سال توم بووئه تا شو بووشه

بزن بشکن بخون کنا به کنا

بخون خار خار بخون دل دل بوو وا

((باد بهارون بیئمو

نوروز سلطون بیئمو

مژده دهید دوستون

گل در گلستون بیئمو

مشت عموی با خدا

ایشالا بوری کربلا

باد بهارون بیئمو

نوروز سلطون بیئمو)) 

ته کیسکاگ مشته مشته عمو نوروز

خداوری ته ور شوئه یا گه روز

جمع هاکن بشکنی کل و سیو دل

دوش هاییر پید ساله هچی سرچل



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]
مه مازندرون
Me mazenderon
تره ویمبه مه چش هی کنده اسلی
Tere vimbe me chesh hey kendeh asli
ناخش تن دارنی و جـان من هسی
Nakhesh tan darni o jane men hasi
تـه مــه مـازنـدرونی مه چش سو
Te me mazenderoni me chesh so
کی بکـــوشته تــره دل هسه سیو
Ki bakoshteh tere del bayeh siyoh
ته صــحرای همنـــدی بـــلاره
Te sahraye hemendiye belare
دماونده بلندی ی بـــلاره
demavandeh belendiyeh belareh
همــن سبزه قـــوا ره کی بروته
Hemen sabze ghevare ki baroteh
کهــــو سنگه طــلا ره کی بروته
Kaho sange telere ki baroteh
خونش دم للــــواره من بنــازم
Khonesh dam lalevare men benazem
تــه اون قد و بــالا ره من بنازم
Te on ghad o balare men benazem
تــه دریـــوی صدا کلاک اوره
Te deryoye seda kelake ore
ته صـــحرا ته هوای بک و بوره
Te sahra te hevaye bek o bore
ته جنگل و صفـــا ره کی بروشته
Te jangel o sefare ki baroshte
ته لمپا نیمچه سوره کی دکـوشته
Te lampa nimche sore ki dakoshteh
تــره ویمبه، نویمبه نـالـــه دارمه
Tere vimbeh navimbeh naleh darmeh
بمــوئن تـه پلی ره بـــانه دارمه
Bemoan te palire bane darmeh
زمسون ورف و سرمـا ره چی بیه
Zemeson varf o sermare chi bayeh
زلال اوی  بچـــــاره چــی بیه
Zelale oye bechare chi bayeh
خیابــون گو و گوگزاره چی بیه
Khiyabon goo o gogzare chi bayeh
چپون و گسفن همــراره چی بیه
Chapon o gesfen hemrare chi bayeh
خنه چــاچ و وه گالـه سر نویمبه
Khene chach o ve galeh sar navimbeh
کاکل زرده کــلاره سر نــویمبه
Kakel zarde kelare sar navimbeh
هنــه لو اسبه کوکو ره نــویمبه
Hane loo esbeh kokore navimbeh
خیابون ونگــه منگــوره نویمبه
Khiyabon vange mangore navimbeh
دشونـه کـــره دوره آرزومــه
Deshone kare dore arezomeh
ایـوونــه گره تـوره آرزومــه
Ivone gare tore arezomeh
مسلمونـون مسلمونـی چـی بیه
Mesalmonon mesalmoni chi bayeh
شو نشینی امیر خونی چـی بیه
Sho neshini amir khoni chi bayeh
اگـه رسم وطـن داری وه هسه
Age rasme vatendari ve haseh
برو مازنـــدرون اینجه ته هسه
Bero mazenderon injeh te haseh
ته اون ذلف طلاره من بگردم
Te on zelfe telare men bagerdem
شونه بزه کــــلاره من بگردم
Shoneh baze kelare men bagerdem
کر و بینج و کوفاره من بگردم
Kar o binja kofare men bagerdem
جینگا سر هی و هاره من بگردم
Jingasar hay o hare men bagerdem
اودنگه سر شه اوره چاره کردن
Odange sar she ore chare kerden
خشک هیته لب دباره تازه کردن
Kheshk hayte lab debare taze kerden
کتولــی و نجمــاره سر هدامه
Katoli o najmare sar hedameh
امیری ، طــالبا ره سر هـــدامه
Amiri taleba re sar hedameh
تیل و تیل دکتی ره ونگ هدامه
Til o til daketi re vang hedameh
دل اشکستنی ره سنگ هـدامـه
Dele eshkasteni re sang hedameh
کوتره بهــارماره پـر هــدانــه
Kotere behar mare par hedaneh
لچــری دود و آره ور هـدانـه
Lacheri dod o are var hedaneh
ته مسه چش همیشه خــو نشونه
Te mase chesh hamisheh kho nashoneh
تـه گـد روخنه چـــه او نشونه
Te gad rokheneh che o nashoneh
تـه دریـا و بیابــــون برمه کنه
Te darya o biyabon bermeh keneh
غم و قصه خـــله دل پاره کنه
Gham o gheseh khale del pare keneh
تــه خسه لینگه  ویمه  لنگ بهیه
Te khase linge vimeh lang bahiyeh
جنگل تــور تـــاشه ونگ بهیه
Jangel tor o tashe ye vang bahiyeh
ته سنگین بـــلاره دوش کشمه
Te sanguine belare dosh kashemeh
حرف اینتا اونتاره گوش کشمه
Harfe inta ontare gosh kashemeh
ته اون خشک هیته جاره سبزه کمه
Te on khesh hayteh jare sabzeh kemeh
تـه اون گل نیه جـاره خنه کمه
Te on gel nayeh jare kheneh kemeh
تـه لتکـــای دلــــه دار کشمه
Te letkaye delere dar kashemeh
تـه سامونــــه صناور دار کشمه
Te samone senavar dar kashemeh
دعـا لب من خــداره ونگ وامه
Deaa lab men khedare vangevameh
تیم دکــاشته بنه ره چش به رامه
Tim dekashte benere chesh berameh




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

آرشی دیگر                                          

      هوا لم بیته دشمن دم

زمین ره وارش نم نم

نه بویی از زلنگ اینه

نه ونگی از کل کوهی

نغوم پیت کله و زوزه ی ورگ و بهو کر شال

پیغومه روزگار غرصه و درد

پسه حا ل و هوای دین مرد و زن عاشق

هوای عاشقی سرد

و این غدار دشمن خله نا مرد

  صدایی در نه نه نا از گلی و سینه ی آدم

گمون کندی پلنگ ویشه ره دیگر دنیه دم

میون داری دنیه تا کهر ره بوره جینگا

ونه شیهه دپیجه تادل صحرا، میون کیمه در آیش

بوره  تا جنگل افرا

همو ن افرا که هج و راست وه کوه دماوند دنه لا لا

- کمین افراسیاب اینجه کمین دره

بفکر بیتن  این سر زمین دره

کمین تهمینه ره با شه بلشت چش  دوسه چش

مگر این خاک رستم خیز

بی رستم بموندسه؟

که انتی از هدار هاکردن این ملک

دشمن ره بموئه خش

  درفش کاوه ره کی  خوانه  دس بیره؟

شه  دشمن نفس بیره

وجب به وجب این خاک

که با خون سیا وش ها عجین هسته

و شا باش هزاران مرد در این سر زمین هسته

ونه با غیرت هر مرد ایرانی بوئه  آباد

خله بده                                                                

ور هدائن

 شه غیرت ره پر هدائن

پلنگ لاش سر ورگ بتتن؟!

نکمبه باور

 ونه مرد خطر بویم

اتا مازندرونی مرد

اتا ازاده ی شبگرد

اتا سر باز اهل درد

کسی که بزنه شه دل ره به دریا

نداره ترس

ونه چرخه تو جه دشمن بهیره غم

اگر چه ونه نوم  افراسیاب و هر که نامرده

پرس سه با کمانی که ونه په غیرت ایران و ایرانی

بکشه  پر

بوره تا اون سر دنیا- آمو دریا

ازون جه بوره بالا تر

هنتا تا منزل عنقا

خله اونور ترک -اونجه

که آسمون لمبرهسته نا پیدا

دشمن شام آخر بوه دگرده  -

 امه چنبلی کوتر بوه  بگرده

برامنده - زمستونه سیو ابر تتاری ره

 روز و شوی نخاری ره

چه ونه سینه سو-هر کس  

 شه نعش بوره از این خنه بیرون

بوینه این ، تیلنده شو

دره  دار و بنه ره کشنه داهون

صدا اینه

صویی، که دار طلای ونگ

کشنه اسپه چادر ره                                              

میون ایش و جنگل

  - دره رزه ره وا هاکن!

زمین نموندنه بی مرد

بی  کلوکی و خوندش

 بی بته تن چشمه ، بی شوکا ی مست  کوه

که تاش آریو برزن در این ملک

ولی امروز

که دشمن شه بلشت چش ره دوسه

به امه  چش

زنده جینگا- خوانه تا امه خواری  جه

بهووه خش

ونه  تن تن سو- در کرک ره بیارم پائین

بختن ؛  یا شه خد کت په بیتن- ور هدائن ،بتر سین؛

خدا دونده ،که انتی تیم تال

 این ملک میونه نبونه سوز

درفش کاوه ره بروکه دس بیریم

هرس سیم  سینه به سینه ی دماوند

 شه دشمن نفس بیریم

بدونه دشمن خونی

که  هنتا یک نفر اسا

اتا مرد خطر اسا

همون تا یی که با تیری کلوم و دود مان هر چه نا مرد-         بزوئه تش

هر چی دشمن دل گر

صدا اینه

هوا لم بیته دشمن دم

نغوم پیت کله و زوزه ی ورگ و بهو کر شال               

چه نه نه کم!

 کل کوهی دشونه کوه

اتا چش ونه پیش و – صد تا چش دنبال                        

چکل ره سینه سو کنده

سر کوه ورف او کنده

بچاه بچاه ره بو کنده

  شونه تا غله ی دب بند

– اسپه دب ره دونده بند

هنیشه با  خدایی که دره سر کوه

و جر کوه - لشکر ورگ وبهو کر شال

هنتا  دارو بنه ره کشنه داهون

گمون کنده امه دراز شو دیگر نوونه توم

صدا اینه

خدایی، از بلند کوی جا اینه

دی بیته خنه ره ونه بیارم سو

کوتر چمبلی ره بال و پر هادم

 امسه چلچلا بوه

ونه خوندش ،امه درد  دوا بوه

کمین دشمن امه خاک کمین دره

بفکر بیتن  این سر زمین دره

کل کوهی دماوند سرین اسا

به عشق آرش این سر زمین اسا

بورین بوین عمو نوروز

دواره داستانی ره بهیره سر

به نوم آرشی دیگر

      به نوم آرشی دیگر 



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

بهاریه

یاد دش بخیراون قدیما

یره به کینکه  ، خرما جرینگ جرینگ –چه گل بهار نازنین

چش درکا ،چلیک مار

گوپان و پشتی.. چدومبه صد تا هنر داشتنه وچون

اتا اشکم داشتنه پلا و بلا وشون سه بیه یکسون

کنس و ولیک، وشونسه بیه عسل ماز واری شیرین - بدونه چاشت و نهار

سر بینه ،صویی تا  نماشون- اینهمه ناز و ادا نداشتنه

 

زمستون- اسب میک ره هر کی داشته

اتا لتکاره تله جه کرده اورک

واش خواره تیکا ره خوندسه که برو

 اسپه چینک – سیو تیکا - هنوالی تله ی ور کشیه دوک

"هنو الی  هنوالی  دودوک بکش

همین راسته  همین راسته اجیک دره خله مسته  تره وسته"

زندگی تله ی ور ، وروشه ی په - مثل اوی واری - کلاک زوئه شی یه

زمستون گته وارش, گته وا, وقتی که دار ره زوئه کشه

صوایی اغوزدار بن - پر بیه - وچه و کچه

هر کسی اتا خله اغوز ره گیته کرده  تریک

تا نماشته کشته کا بیه ونه کار

نه هول بز داشته  نه بز کله و  یار

زمستون اسپه اسب - سک و صغیر بینه سوار

وره پیش کردنه تا گذر بهار

هلی تی تی که ایمو بهار سلوم

هول و تکون بیه گت گتای ارمون

بوردن شهر- لکلا بیتنه وچون

نو کلوش-  شبره دوندی

نقل و نبات - برای سفره ی عیدی

دنگ سر بوردن وچال بنی هاکردن

اغوز نون – پیسه گنده – اتا بنه سیر و سنجه- ونه په - سرکه و سکه

... همه به یک کنار- گرد دیه ی سره - حسینی خنه ی قران- که دیه منبر بالا

که بیه برکت خنه –

فکر مادرمه  که وسه - به نوم اتا نفراز کته تا گت

هر کی هسته ونه نوم - خوار بوئه- وقت استخاره

 همه ی اینها به کنار

گت ما ر مشهدی فضه که همش داد زوئه گته

انتی وقت –صد تا چش و دس داری کمه

بد غلطه بهو وم  - امه دل  دل ره خنه ریه بتیم ره- نکنه- یک سال نشستی بمونده

    سال نو بوئه دل گر - وچون اما..عیدی سفره ره وشون دوش دوندی گنه کمه

زنجپیلی نون نشنه- به درک!

 هر کی اینه-  گنه که  شاخ دار کرک مرغنه خوامبه شمه جه- مرغنه  جنگی وسه خله خواره ---   سیو حلواره ونه جا بدائن  - وچه نوینه

عیدی که اینه ننا  - لیز دینه اسپه گل جه  کوهنه خنه ره  - خنه بونه هنتا عاروس

 چند خشه ونه دله دوه عاروس

مرغنه جنگی و عیدی – ونه په جینگای وچون

این سر تا اون سر خنه – دیه مهمون

دوست و دشمن بینه یک سون- همه با هم کدورت و ناخشی ره کردنه گوم

هلی – تی تی جه شه سر ره کشیه لا

دیاری عاروس ره موندسه – که خوانه

یک نفر وره تعارف هاکنه بوه بفرما

شه وسه ناز هاکنه  - کلک سری هادین تا بی ام

سور دار ململ تن- هرس سایی ویشه ره په نه

افرای گوشه واره مرواریه -  چش خوانه که وره بوینه

این همه مهر و محبت همه از لطف خدا – مهر  بهاره

ککی سر نا زنده  تی تی کا ک  - نقاره

نوروز خون شه وسه حال و هوای دیگه دارنه

این سره اون سره سر دینه صدا ره - گنه که :

مشتی عموی با خدا – شمه سر پیش ره دواره زمبه پا

خدا شماره سلامتی هاده – هر چی ته دل خوانه و گتی هاده

ته پسر رخت دامادی دپوشه –شمه کل تلار ره گل بن هاکنه

شمه مله پر بوئه از سک و سو—شمه لتکا  پربوئه از بک و بو

 حا جی  فیروزه با اون ناز و ادا- دایره زنگی ره هی یارده صدا–

گته که مه رو سیاه هسته بدون – خشی هر درد دوا هسته بدون

سال نو شمه تن قوا بوئه  روز خش حال و روز شما بوئه

مال جدی  ایموئه  با شه الم – آقا جل ره وندسه وچون دس

چشمه ی او ونوشه ره – په گیته

لب و لوچه جه خشالی ره گیته

چشمه ی او – خشالی –عیدی گردش- سفره ی هفت سین

قرانی –اسکناس پنج زاری - نو لکلا – در کنار اینهمه

لطف خدا – شماره مبارکا



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اون قدیما کله په وچونا

سک و  صغیر کشه زونه تچکل و انگشت کلو ره

ناله بن ورف دیه تا ساخ

کرچه مار جاج کرده شیه چیندکا ره گیته شه ور

زرده سگ کت کته په لب بیه تن تن کرده لوحه

وا اغوزه داره دیمره گته شیش واری روشته

پا بزا وقتی که خواسته بوره بریم

ونه په اتا نفر هم بیه راهی

نکنه آل بیه تازه چل مار بوه بی وقتی

وره بیره بوره اونجه که ندومبه کجوئه

اینجه و اونجه و یا هر کجه بیبو

زک و زا بمپری کاک کردنه شینه خنه ره اشتنه شه سر

کاتی ور

بامبلوی رزه اگه دیگه نیبو

کترازن مثل اجل معلق بیه حاضر

گت ببا چش قلی کرده که یعنی

جق بکنین کترا زن صدا زمبه شمه سر بوسنده

زکا زا وقتی که کاتی ره اشانه

بامبلوی رزه ره تا که دینه وا

شه خدر وردنه گت گتا ی په

گت ببا تله قلیون ره گیته دس

کچکه قلیون تکنه ره کشیه هورت

 ونه کف وقتی بیه کوک

صدا ره سردائه خوندسته امیری کتولی نجما و رعنا

زکه زای دین و ایمون بیه کاتی

زائو پتج همیشه تجسته ال

وشونه پتج همیشه کاتی ور

اتا رمه کله وسن دییه

بیرون وچه گیر ونگه زن دراز قوا

شوکه قبرستون میون نصیبه ورگ و سگ شال نییبو هاکرد بو هدار

مرده لینگ زنده ره گیته همیشه

شو زمونی که ایمو افتاب ره ورده اون وره سی

تاریکی بزه واری دشت چرسته

ما دکته شو اگر بیبو که هیچی

وای ازون زمون که آسمون ماه بیبو نا پیدا

همه جا جن دییه هر جمنده ورد زبون بیه بسم الله

شو بیه  شو په ی سه تراکنش، تیلنده چایی و نخاری

غرصه ی بتتن و بی کس و کاری

هول تکون سک و صغیر سره

برمه باره ی وچه که دره گهر ه

اون زمونی که طلا بی وقتی خوندش ره گیته سر

کله یه دی خنه ره کرده قلیه

سرخه دیم زکه زائون میس میس اندا ،تچکل ور اسوک اسوک

خو کلین واری لا زوئه وشون ره

گت خی ملک ورا کرده و شیه اون وره سی

سگ شال یاردنه نغوم

ورگ زوزه ایش کشیه داهون

اتا مردی که ونه نوم بیه میراب

ونه دل میس میس اندا دهیه خون

برای ابرو داری خسه تن ره کشیه لوش

شه پلی هی کرده سروش

شیه تا گت کیله ی سر

کال دشت ره کرده هدار

روز و شو لت روئه ره کشه زوئه

گل به گل خیال ایمو وره تری کرده که بپره

دل ترکندی دشت ونه بتتن

ونه بپا بوئن وقتی بونی میراب

صد تا چش داشتن و خو ره خو بدین

خو ونه وقتی که میراب بونی

ارمون بوئه

میسه قله بوئه گلی سر هنیشه تا که نخسی

تیناری را دکفی گت کیله ی ور

سگ و شاله په بتجی تا صوایی

تیناری ورگ واری بکشه زوزه

گل به گل هول تکون سگ واری تره بجوئه

را ره کج کندی اگه بونه دگردی

ایش خی تره پنه

صداره کال زمین دله سر دنی گنی

" اهای های های

                     اهای های های

                                       اهای های ..."

اسمون استاره ی سو دنیه اتا کرپ ماه اگه بیبو دنیه

ارمجی واری شو چفنه تن ره

غرصه لوش کشنه ته ره

لت کی ورگ واری ورنه

پرچین په – کرسه رو – نفاره سر

بامبلوی رزه هنتا دیگه نیه       



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

من ته جه هستمه، بنده ی خدا جان برار

مره گنه مشت حسن دشت دله ته کس و کار

من فقط خوامبه ته جه وقتی اینه پائیز ماه

هپاته بینج تاچه زندی، امه هوا ره دار

همیشه پیدا بونه مشتی حسن وقت نشاء

معرفت دره ،نمرده انتی سال و روزگار

**

سگ و شال واری زوزه کشنی با زندگی

 چنده آسوک مجنی، با اتا دریا زندگی

بوی گل در نینه تا استا واوجی بوه سوز

اتا آدم دنیه بهوه زیبا زندگی

اتا آدم  که ونه دل مثل آسمون بوئه

بهووه ،هنتا دره اینور درکا زندگی

دل خوانه ،ورف زمستون ره، تی تی او هاکنه

کهنه سال ماه بوره بهووه پیدا زندگی

گته مار چل و معکو ره دماسه رج بزنه

انتری گب بزنه، نکته از  تا زندگی

چه ونه هرکی شه راه ره کج هاکنه یک طرف

هر کسی بوره شه سی هاکنه  سیوا زندگی

بختی  خو کشنی ؟ دل ته بلاره راست بواش !!

من  ته جه هستمه، شه چش ره هاکن وا زندگی

کوه و جنگل دست به دست هم هدانه تا ابد

کی گنه وسنی بوییم همیشه با همدیگه بد؟

به جای دوسن سد بلند، بی خدی

بزنیم به سینه ی اخم و کدورت دست رد

راس بواش تیلند شو ره ته نکن دستک ماس

خوامبه با ته هاکنم شه مهربونی ره رصد

عقل و تدبیر شما مسند شاهی نه شنه

صد زمانی صد بونه دهووه هشتاد و نود

 خوامبه همه بدونن، گتا ونه مرام دارن

گت نیه هر کی بوئه مردم سه سنگ لحد

برو تا با همدیگه همیشه مهربون بوئیم

بعد ما ، دنواشه ، یزید و شمرو ابن سعد

**

ته بدون بین من و ته صد تا دریا دکشن

یا که دیوار چینی تا عرش اعلا دکشن

همه درمونده بوئیم که چتی  با هم دواشیم

گل خرزهره ره با اوجی و استا دکشن

اتا خنه بسازن نه در،نه  پنجره نداره

تازه ونه میونه اگر و اما دکشن

همه ی لوشه نفیر بوئه به وقت همدلی

به جای فکر درس ارمون بی جا دکشن

معلومه که دشمنه چکه سما بونه بلند

نونه بلیم بی ین امه سه فردا دکشن

چنده خشه که با هم، پلی بسازیم، دل وشا

پلی که خدا خوانه میون دلها دکشن

**

وطن از عشق من و ته، دینه بوی پاپلی

وقتی که فرقی نداره ته گلی و مه گلی

آسمون پر بونه از روجا و ونگ روشنی

طلا شونه دار سر، گنه اذان هم دلی

مثل آیینه بونه اتا وضوجه دل و دین

دل نماز په شونه، هنتا خداوند پلی

اونجه که درد بی درمون همه دوا بونه

خط قرمز کشنه بر سر  اما و ولی

ونوشه قطار قطار چکه سما کنده اینه

تا که مل مل بکشه بهار رو بند هلی

دواره گیسه ی افرا و اوجا بوه دیار

بی یه شونه بکشه، جنگل ذلفه ولولی

 حیف که هر کی بیه فاق یکی ره بهیره

حیف که رج بزنیم بر سر  راه هم تلی

**

ته همون بالا بلندی  حیفه پائین دکفی

چه ونه با بی خیالی از سر زین دکفی

عقل و تدبیر ته کو  کجه وره او بدایی؟

بالا سر خدا دره نکنه از دین دکفی

وقتشه، با یا علی، کاری کارستون هاکنی

زندگی پل صراطه حیفه از این دکفی




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

جور دیگر بییه الان زمانه           همسایه همسایه ره نشناسنه

دم بدا بییه اسب پالون و زین    اسب شیره بییه بیب بیب ماشین

به جای کلک و کردی و پشکار    کاپشن بمو با آمریکایی شلوار

کالچرم جا بمو چکمه افسری    اسبه چارقد جا سیو روسری

سرخ جمه کننه پرجایی کیجا    دکل ملوم نیه کیجا و زنا

الان سخت بییه همه روز و شو   پرجایی بییه این رو و اون رو

لل- وا بشکسه خونش بمرده     شو روز نئی امه لمپا دمرده

سجرو مه رییه ته او درازی   هر چی که من گمه تو نونی راضی

اسا که تموم که نوونه تنه او   ونه تموم بووشه مه گفتگو




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اونکه همش خو نشونه ویشاره، مِه ماره

گَرِه ی وَر، نیشته و بی قراره، مه ماره

اونکه مِره کانده همش نواجش

بودِنِ وِه، مثّه گال بهاره، مه ماره

اونکه خاشه جانده دِنه مِوِسته

غصه و غم وِنِ شوم و قَینیاره، مه ماره

اونکه همش اِشکُفنه بو دِنه

اُورشِم رنگ مثه گال اِناره، مه ماره

اونکه نَشونه هیچگُدِر چرخ تو

سره دله همش مه ور تیناره، مه ماره

اونکه مره دارنه همش خاشه کَش

یِتّا خله غم وِنه دِلده باره، مه ماره

اونکه مره شیر هِدا سُز بموندم

نخاتی جِه تن ونه زرده زاره، مه ماره

اونکه مِوِه اِفتا واری سو دنه

هر جا دَوو برکت مه تِلاره، مه ماره

اونکه قرآن، وِرِه هِدائه وعده

بهشت وِنه لینگ تَه جِه دِیاره، مه ماره

اونکه غلام هَسّه وِنِه خاطر خواه

همش گونه وِه مِنه اعتباره، مه ماره




 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

وقتی ته دس پول دره شه فقیری ره یاد نکن

پتو گلبافت ته سر دره لمه گلی ره یاد نکن

زبون فارسی یاد بهیتی مازرونی ره یاد نکن

با کلاسه کفش پوشنی لینگ تلی ره یاد نکن

غذای شهری خرنی لوه لاقلی ره یاد نکن



 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

فتانه جانه دل چه بشتی بوردی

مره غم دار هاکردی بشتی بوردی

شه یاده ایون سر بشتی بوردی

شه درده مه دله ور بشتی بوردی

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

دلبر ته حاله روزه دارمه خبر

بیتابی کنیو گیرنی مه خبر

دلبر جان دوموا ندارنی گناه

گناه ره دارنه ته بمرده ننا

دلبر جان دوموا نکردی کاری

سوزنی سازنی تو بیقراری

دلبر عالم بسوزه تره ورمه

ته دسه گیرمه وا شه همراه ورمه

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

جانه دل بشتونسمه کنی برمه

شبا نیشتی پتو بن کنی ناله

خدا درد بیاره ته ماره دله

غصه ندابو وه مه جانه دله

روزی بونه ته مار بونه پشیمون

وینه وه ته غم ره وه بونه دلخون

پشیمون بونه وا خدا شه دونه

دیگر پشیمونی فایده نداینه

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

شومه انگر محله شه جانه محله

قدم زمه منو هی زمه ناله

شومه آقا سیدرضی زیارت

بلکه وه هکنه منه شفاهت

آقا سید رضی ته نامه قربون

مه دل درد دره وا بویه پرخون

مه دله درده تو هاده درمون

من بومه غلامه ته چهار تا ستون

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

خبر نارنه حسین شه یاره حاله

ندارنه قاصدو وه زنه ناله

امید قلی زاده گمه شه درده

حسین قلی پوره دل پوره درده

امید گنه عباس تو بزن ناله

حسین دله درد در بونه پاره

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

 

ای دپیته عطر مه مازندرون سرخ گل       دل ره غش ایارنه نوای بلبلون مس دل

سبز شال وندنه تسکا شه کمر افرای پیش     تتی کاک سلوم شونه خشک چنار چو و چل

از صفارود تا هراز و تجن روشن او           او چه اویی کننهو شربته شربت عسل

ونوشه گیرنه بهار بک و بو دل دنشه          سرپیش سرخ انار وندنه سرره سرخ جل

تفت کلاک زمسون خر و خش بورده پئی          خرد چله غلطه بییه اسا پنمه شل

تو تراک ورف روز توم بونه افتاب کشه          تش انگشت شونه مار سیو بونه سرخ کتل

دس وندمه حنا کمه شه تن اسپه جمه        شومبه تا رنگ بکنم عیدی بن مرغنه کل

هشته ازال منه جور ورزا همن اورگ بزه        رسنه نوبت ورز و واردنی کسو کمل

بنشا المه شه دشته کوچ بار سمت اوریم       که اگر در بجومندم کفنه اسببه سپل

مازرون سفره پر برکتی و پر بک و بو              آرزو کممه تره باقی بداره ته عمل


 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]
هوشته مره پلای سر گنه تن نگار انه

سفره ره جم نکن نور یار سر نهار انه

درانه دساپا هاکن، بور همه ره صدا هاکن
چکه بزن سما هاکن سرزده با وقار انه

تشت بور لگن بیار طبل و دسر کتن بیار
دشمن ور کفن بیار بورده پار و پرار انه

دهره بیار گلن بزن گو ره بور همن دون
خارک پیراهن دکن یار سمن سوار انه

لمتکا و متکا بیار، کاسه و پیلکا بیار
بزکله جونکا بیار مظهر کردگار انه

زهره انه روجا انه نقره انه طلا انه
خنده انه صفا انه جلوه شام تار انه

لینگ نشون گنه انه، دسا دهون گنه انه
دور زمون گنه انه بلبل بی قرار انه

اسپه میها ره بو نرو وارش و وا ره بو نرو
سرد هوا ره بو نرو چرده دوسه دار انه

حجله نشین هلی ره بو ممرز و ولولی ره بو
پج بدا انجلی ره بو ککی و ککی مار انه

غرصه نخر صوا انه روز دهون الا انه

یار نئو خدا انه دلبر غرصه خوار انه

چله شونه هوا شونه ورف شونه میها شونه
چکه شونه سما شونه یار تن کنار انه

سبزه پرس چمن پرس دره پرس همن پرس
مرده در کفن پرس چله سر بهار انه

زردکلا کئی انه سرخ تتی ائی انه
ورف دهون هئی انه باغ انه نپار انه

تازه پچا پچا ره بو ترنه ونوشه ها ره بو
پهلم و گندیما ره بو سوزی سبزه زار انه

درد انه دوا انه عشق انه جفا انه
برمه و ونگ وا انه غرصه بیشمار انه

ظلم دره ستم دره محبت دم به دم دره
غم دره گاه کم دره گاه هزار هزار انه

لاله همن همن انه، سنبل و یاسمن انه
قاصدک چمن انه، سرخ تتی انار انه

حافظ خوش سخن گنه عمر دراز ره بخواه
راسه نمیر بهار انه، کمبزه با خیار انه

این همه ره فنا بوین همه ره نابجا بوین
جای همه خدا بوین عشقه که پایدار انه

حجت دل دماغ دور باته امیدوار باش
عمر ننه زمون ننه گردش روزگار انه [
مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اسارت اهل بیت علیه السلام

ای سر ز تن بیه جدا

تن بمونسه قتلگاه

کربلا ره دپیته اون صدای قرآن تو

هنوز که دارمه انّه خون از تن عریان تو

بکوشتنه تره عدو

غرق خون بیه ته گلو

بمونسه سیاه حسین در این بیابون بلا

من دارمه شومبه اسیری همراه ته زین العابدین امام

هر جا بورم در به دری

تو مه دل دله دری

ته وچون ره گیرمه شه دوش

هر جا شه هوراه ورمه

سه سره کنار نیشتمه

ته وسه غصه خرمه

تو چلچراغ خواخری

مه مار جان پسری

مه همسفر هستی برار بر سر نیزه این سفر

بالای نیزه نیشتی و هر جا مره دارنی نظر

من که شوره تا سوایی

کشمبه چنده بی خویی

بیداری کشمبه ته این

رز رزه وچون باخسن

همه خستونه خون به دل

همه لینگ دره رسن



 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

برار برار برار  برار خواخر نفسه  

اخ برار برار براربرار   خوار برار همه کسه

من تک سواری داشتمه 

شه وسه یاری داشتمه 

مه دل دره پاره وونه 

روزی براری داشتمه 

هر وقت مره غم دئیه 

 حسین مه ناز ر کشیه 

هم زینب برار بیه 

هم مه پیر مه مار بیه

برا با هم بخوندیم ناله ها ر

 برا محمل دوندیم ناقه ها ر 

برا تا  به قیامت غم بهیریم 

برا  واویلتا  ر   دم   بهیریم 

برا از کربلا دائیم بخوندیم 

برا از  غصه دارون  جا نموندیم

برا  مشتی  امام رضائی بویم

خدا  هاکانه  کربلائی  بویم

اشعار محلی مازندرانی


تِلا وَنْگ بَزو ، فِرو بُورْده شُو ، مِه یار نِمو
دِل پِره دَرده ، نُور ره بَوِرْده ، مِه چِشمه سُو
بَس که هارِشیمه دِرازه راه ره
بَس که وَنْگ هِدامه جانه خدا ره
دِل بَیّه  لِر، درد بَیْته سَر
کِه ره بَووهِم شه حال وزاره
خدایا بَرِسِن مه جانه یار ره
دِلداره سه دِل زَنّه پَر
هاکِرده غم مه دِل ره پِر ، شه جانه جا بَهیمه سِر
خدا مه یار دَره کِجه ، هاکِرده چه وِه اَنْده دِر
♂شیشِک بَیّه گوم  شو بَیّه تِموم ، وا بَیّه روز
آفتاب بَزو سَر ، روجا بَیْته پَر ، دِل دارْنه سو
مثال چِلچِلا دِل زَنّه پَرپَر ، خوانه پَر بَکِشه یاره خانه سَر
وِه هَسّه مه دله قِرار
خستگی دَر شونه مه تَنْجه وِلّا
وقتی که یار گِنه خدا قوت یار ، خدا وِره مِوِسّه دار
اِنا اِنا مه جانه یار که اِسّائه مه انتظار
بِرو بِرو هِنیش مه وَر ، که بَیْره تا مه دل قِرار
رَفت و روش وَسّه ، اَی وُونی خَسّه ، مه وَر هِنیش
♀غُصّه نِدارْمه تا تِه ره دارْمه شه چِشه پیش
ته مه چِشه سو و دله قِراری
مه ره پیر هاکِرْده چشم انتظاری
دِرازه شو نَشومْبه خو
♂چَنْده پِرمِهری و شیرین زِبونی
به قربون ته  و ته مهربونی
ته نَوی مه چِش نِدارْنه سو
ته هَسّی مه دله قِرار ، مِنو بِهار مه جانه یار
بِرو که دم غنیمِته ، فَلِک نِدارْنه اعتبار




 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

بورم یزد و ته وِ یزدی بیارم           ته وسّه مخمل عالی بیارم

کاری نکن ته سر وسنی بیارم      ته ململ چش ره عصری بیارم

 

ته بوردن بوردن آ مه هارش هارش قشنگ کیجا جان دنبال ره هارش

 کهو آسمون ره کمبه سفارش      ته بوری بین راه دئیره وارش

 

 سر تپه نماز کند کیجا جان          کمر ره دلا راس کند کیجا جان

 خدا جه التماس کند کیجا جان     مه ره شِه ور دراز کند کیجاجان

 

اونجه ته اسّایی مه روبروئه        ته تن کت و شلوار رنگ کهوئه

 اگر دونم این عاشقی دروئه        یک مثقال تریاک این جان گروهه

 

 دیاری دیاری نزن اشاره             دشمنون بیتنه دور اماره

 الهی دشمن دل بووئه پاره         من آ ته عاشقی ندارنه چاره   

 

اگر مه ره خوانی شب تار برو      ندارنی وسیله با قطار برو

 اگر دشمن بهیته سر راه ره       هاکن میون برو آب دریاره

 

 برو تا گندم یک دانه بویم           برو تا اب رودخانه بویم

 همین که شو بیّه دستی به گردن که روز روشن بیه بیگانه بویم



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

مرغنه جنگی

عمو نوروز بره مرغنه جنگی        

بزن بشکن درو و دل ده رنگی

ات کل دت کل سه تا چارتا نووشه

پایین تا بال مله رسوا بووشه

سیوئی اسبه دیمه رو نیئنه

تیلاشی دل خنه ره سو نیئنه

بزن بشکن رنگی هاکرده کله

نشون هاده وه رسماسیه دل ره

بشکسه مرغنه هاکرده خنه

نکرده استخاره بوی مارمه

اته بیار ونوشه بک و بو ره

روشن هاکن خنه بی سک و سو ره

بشن او کنای سر مشت هاووشه

روشنگ چرخ هاییره وشت هاووشه

همیشگ پنجره ور خو بووشه

نو سال توم بووئه تا شو بووشه

بزن بشکن بخون کنا به کنا

بخون خار خار بخون دل دل بوو وا

((باد بهارون بیئمو

نوروز سلطون بیئمو

مژده دهید دوستون

گل در گلستون بیئمو

مشت عموی با خدا

ایشالا بوری کربلا

باد بهارون بیئمو

نوروز سلطون بیئمو)) 

ته کیسکاگ مشته مشته عمو نوروز

خداوری ته ور شوئه یا گه روز

جمع هاکن بشکنی کل و سیو دل

دوش هاییر پید ساله هچی سرچل



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]
مه مازندرون
Me mazenderon
تره ویمبه مه چش هی کنده اسلی
Tere vimbe me chesh hey kendeh asli
ناخش تن دارنی و جـان من هسی
Nakhesh tan darni o jane men hasi
تـه مــه مـازنـدرونی مه چش سو
Te me mazenderoni me chesh so
کی بکـــوشته تــره دل هسه سیو
Ki bakoshteh tere del bayeh siyoh
ته صــحرای همنـــدی بـــلاره
Te sahraye hemendiye belare
دماونده بلندی ی بـــلاره
demavandeh belendiyeh belareh
همــن سبزه قـــوا ره کی بروته
Hemen sabze ghevare ki baroteh
کهــــو سنگه طــلا ره کی بروته
Kaho sange telere ki baroteh
خونش دم للــــواره من بنــازم
Khonesh dam lalevare men benazem
تــه اون قد و بــالا ره من بنازم
Te on ghad o balare men benazem
تــه دریـــوی صدا کلاک اوره
Te deryoye seda kelake ore
ته صـــحرا ته هوای بک و بوره
Te sahra te hevaye bek o bore
ته جنگل و صفـــا ره کی بروشته
Te jangel o sefare ki baroshte
ته لمپا نیمچه سوره کی دکـوشته
Te lampa nimche sore ki dakoshteh
تــره ویمبه، نویمبه نـالـــه دارمه
Tere vimbeh navimbeh naleh darmeh
بمــوئن تـه پلی ره بـــانه دارمه
Bemoan te palire bane darmeh
زمسون ورف و سرمـا ره چی بیه
Zemeson varf o sermare chi bayeh
زلال اوی  بچـــــاره چــی بیه
Zelale oye bechare chi bayeh
خیابــون گو و گوگزاره چی بیه
Khiyabon goo o gogzare chi bayeh
چپون و گسفن همــراره چی بیه
Chapon o gesfen hemrare chi bayeh
خنه چــاچ و وه گالـه سر نویمبه
Khene chach o ve galeh sar navimbeh
کاکل زرده کــلاره سر نــویمبه
Kakel zarde kelare sar navimbeh
هنــه لو اسبه کوکو ره نــویمبه
Hane loo esbeh kokore navimbeh
خیابون ونگــه منگــوره نویمبه
Khiyabon vange mangore navimbeh
دشونـه کـــره دوره آرزومــه
Deshone kare dore arezomeh
ایـوونــه گره تـوره آرزومــه
Ivone gare tore arezomeh
مسلمونـون مسلمونـی چـی بیه
Mesalmonon mesalmoni chi bayeh
شو نشینی امیر خونی چـی بیه
Sho neshini amir khoni chi bayeh
اگـه رسم وطـن داری وه هسه
Age rasme vatendari ve haseh
برو مازنـــدرون اینجه ته هسه
Bero mazenderon injeh te haseh
ته اون ذلف طلاره من بگردم
Te on zelfe telare men bagerdem
شونه بزه کــــلاره من بگردم
Shoneh baze kelare men bagerdem
کر و بینج و کوفاره من بگردم
Kar o binja kofare men bagerdem
جینگا سر هی و هاره من بگردم
Jingasar hay o hare men bagerdem
اودنگه سر شه اوره چاره کردن
Odange sar she ore chare kerden
خشک هیته لب دباره تازه کردن
Kheshk hayte lab debare taze kerden
کتولــی و نجمــاره سر هدامه
Katoli o najmare sar hedameh
امیری ، طــالبا ره سر هـــدامه
Amiri taleba re sar hedameh
تیل و تیل دکتی ره ونگ هدامه
Til o til daketi re vang hedameh
دل اشکستنی ره سنگ هـدامـه
Dele eshkasteni re sang hedameh
کوتره بهــارماره پـر هــدانــه
Kotere behar mare par hedaneh
لچــری دود و آره ور هـدانـه
Lacheri dod o are var hedaneh
ته مسه چش همیشه خــو نشونه
Te mase chesh hamisheh kho nashoneh
تـه گـد روخنه چـــه او نشونه
Te gad rokheneh che o nashoneh
تـه دریـا و بیابــــون برمه کنه
Te darya o biyabon bermeh keneh
غم و قصه خـــله دل پاره کنه
Gham o gheseh khale del pare keneh
تــه خسه لینگه  ویمه  لنگ بهیه
Te khase linge vimeh lang bahiyeh
جنگل تــور تـــاشه ونگ بهیه
Jangel tor o tashe ye vang bahiyeh
ته سنگین بـــلاره دوش کشمه
Te sanguine belare dosh kashemeh
حرف اینتا اونتاره گوش کشمه
Harfe inta ontare gosh kashemeh
ته اون خشک هیته جاره سبزه کمه
Te on khesh hayteh jare sabzeh kemeh
تـه اون گل نیه جـاره خنه کمه
Te on gel nayeh jare kheneh kemeh
تـه لتکـــای دلــــه دار کشمه
Te letkaye delere dar kashemeh
تـه سامونــــه صناور دار کشمه
Te samone senavar dar kashemeh
دعـا لب من خــداره ونگ وامه
Deaa lab men khedare vangevameh
تیم دکــاشته بنه ره چش به رامه
Tim dekashte benere chesh berameh




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

آرشی دیگر                                          

      هوا لم بیته دشمن دم

زمین ره وارش نم نم

نه بویی از زلنگ اینه

نه ونگی از کل کوهی

نغوم پیت کله و زوزه ی ورگ و بهو کر شال

پیغومه روزگار غرصه و درد

پسه حا ل و هوای دین مرد و زن عاشق

هوای عاشقی سرد

و این غدار دشمن خله نا مرد

  صدایی در نه نه نا از گلی و سینه ی آدم

گمون کندی پلنگ ویشه ره دیگر دنیه دم

میون داری دنیه تا کهر ره بوره جینگا

ونه شیهه دپیجه تادل صحرا، میون کیمه در آیش

بوره  تا جنگل افرا

همو ن افرا که هج و راست وه کوه دماوند دنه لا لا

- کمین افراسیاب اینجه کمین دره

بفکر بیتن  این سر زمین دره

کمین تهمینه ره با شه بلشت چش  دوسه چش

مگر این خاک رستم خیز

بی رستم بموندسه؟

که انتی از هدار هاکردن این ملک

دشمن ره بموئه خش

  درفش کاوه ره کی  خوانه  دس بیره؟

شه  دشمن نفس بیره

وجب به وجب این خاک

که با خون سیا وش ها عجین هسته

و شا باش هزاران مرد در این سر زمین هسته

ونه با غیرت هر مرد ایرانی بوئه  آباد

خله بده                                                                

ور هدائن

 شه غیرت ره پر هدائن

پلنگ لاش سر ورگ بتتن؟!

نکمبه باور

 ونه مرد خطر بویم

اتا مازندرونی مرد

اتا ازاده ی شبگرد

اتا سر باز اهل درد

کسی که بزنه شه دل ره به دریا

نداره ترس

ونه چرخه تو جه دشمن بهیره غم

اگر چه ونه نوم  افراسیاب و هر که نامرده

پرس سه با کمانی که ونه په غیرت ایران و ایرانی

بکشه  پر

بوره تا اون سر دنیا- آمو دریا

ازون جه بوره بالا تر

هنتا تا منزل عنقا

خله اونور ترک -اونجه

که آسمون لمبرهسته نا پیدا

دشمن شام آخر بوه دگرده  -

 امه چنبلی کوتر بوه  بگرده

برامنده - زمستونه سیو ابر تتاری ره

 روز و شوی نخاری ره

چه ونه سینه سو-هر کس  

 شه نعش بوره از این خنه بیرون

بوینه این ، تیلنده شو

دره  دار و بنه ره کشنه داهون

صدا اینه

صویی، که دار طلای ونگ

کشنه اسپه چادر ره                                              

میون ایش و جنگل

  - دره رزه ره وا هاکن!

زمین نموندنه بی مرد

بی  کلوکی و خوندش

 بی بته تن چشمه ، بی شوکا ی مست  کوه

که تاش آریو برزن در این ملک

ولی امروز

که دشمن شه بلشت چش ره دوسه

به امه  چش

زنده جینگا- خوانه تا امه خواری  جه

بهووه خش

ونه  تن تن سو- در کرک ره بیارم پائین

بختن ؛  یا شه خد کت په بیتن- ور هدائن ،بتر سین؛

خدا دونده ،که انتی تیم تال

 این ملک میونه نبونه سوز

درفش کاوه ره بروکه دس بیریم

هرس سیم  سینه به سینه ی دماوند

 شه دشمن نفس بیریم

بدونه دشمن خونی

که  هنتا یک نفر اسا

اتا مرد خطر اسا

همون تا یی که با تیری کلوم و دود مان هر چه نا مرد-         بزوئه تش

هر چی دشمن دل گر

صدا اینه

هوا لم بیته دشمن دم

نغوم پیت کله و زوزه ی ورگ و بهو کر شال               

چه نه نه کم!

 کل کوهی دشونه کوه

اتا چش ونه پیش و – صد تا چش دنبال                        

چکل ره سینه سو کنده

سر کوه ورف او کنده

بچاه بچاه ره بو کنده

  شونه تا غله ی دب بند

– اسپه دب ره دونده بند

هنیشه با  خدایی که دره سر کوه

و جر کوه - لشکر ورگ وبهو کر شال

هنتا  دارو بنه ره کشنه داهون

گمون کنده امه دراز شو دیگر نوونه توم

صدا اینه

خدایی، از بلند کوی جا اینه

دی بیته خنه ره ونه بیارم سو

کوتر چمبلی ره بال و پر هادم

 امسه چلچلا بوه

ونه خوندش ،امه درد  دوا بوه

کمین دشمن امه خاک کمین دره

بفکر بیتن  این سر زمین دره

کل کوهی دماوند سرین اسا

به عشق آرش این سر زمین اسا

بورین بوین عمو نوروز

دواره داستانی ره بهیره سر

به نوم آرشی دیگر

      به نوم آرشی دیگر 



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

بهاریه

یاد دش بخیراون قدیما

یره به کینکه  ، خرما جرینگ جرینگ –چه گل بهار نازنین

چش درکا ،چلیک مار

گوپان و پشتی.. چدومبه صد تا هنر داشتنه وچون

اتا اشکم داشتنه پلا و بلا وشون سه بیه یکسون

کنس و ولیک، وشونسه بیه عسل ماز واری شیرین - بدونه چاشت و نهار

سر بینه ،صویی تا  نماشون- اینهمه ناز و ادا نداشتنه

 

زمستون- اسب میک ره هر کی داشته

اتا لتکاره تله جه کرده اورک

واش خواره تیکا ره خوندسه که برو

 اسپه چینک – سیو تیکا - هنوالی تله ی ور کشیه دوک

"هنو الی  هنوالی  دودوک بکش

همین راسته  همین راسته اجیک دره خله مسته  تره وسته"

زندگی تله ی ور ، وروشه ی په - مثل اوی واری - کلاک زوئه شی یه

زمستون گته وارش, گته وا, وقتی که دار ره زوئه کشه

صوایی اغوزدار بن - پر بیه - وچه و کچه

هر کسی اتا خله اغوز ره گیته کرده  تریک

تا نماشته کشته کا بیه ونه کار

نه هول بز داشته  نه بز کله و  یار

زمستون اسپه اسب - سک و صغیر بینه سوار

وره پیش کردنه تا گذر بهار

هلی تی تی که ایمو بهار سلوم

هول و تکون بیه گت گتای ارمون

بوردن شهر- لکلا بیتنه وچون

نو کلوش-  شبره دوندی

نقل و نبات - برای سفره ی عیدی

دنگ سر بوردن وچال بنی هاکردن

اغوز نون – پیسه گنده – اتا بنه سیر و سنجه- ونه په - سرکه و سکه

... همه به یک کنار- گرد دیه ی سره - حسینی خنه ی قران- که دیه منبر بالا

که بیه برکت خنه –

فکر مادرمه  که وسه - به نوم اتا نفراز کته تا گت

هر کی هسته ونه نوم - خوار بوئه- وقت استخاره

 همه ی اینها به کنار

گت ما ر مشهدی فضه که همش داد زوئه گته

انتی وقت –صد تا چش و دس داری کمه

بد غلطه بهو وم  - امه دل  دل ره خنه ریه بتیم ره- نکنه- یک سال نشستی بمونده

    سال نو بوئه دل گر - وچون اما..عیدی سفره ره وشون دوش دوندی گنه کمه

زنجپیلی نون نشنه- به درک!

 هر کی اینه-  گنه که  شاخ دار کرک مرغنه خوامبه شمه جه- مرغنه  جنگی وسه خله خواره ---   سیو حلواره ونه جا بدائن  - وچه نوینه

عیدی که اینه ننا  - لیز دینه اسپه گل جه  کوهنه خنه ره  - خنه بونه هنتا عاروس

 چند خشه ونه دله دوه عاروس

مرغنه جنگی و عیدی – ونه په جینگای وچون

این سر تا اون سر خنه – دیه مهمون

دوست و دشمن بینه یک سون- همه با هم کدورت و ناخشی ره کردنه گوم

هلی – تی تی جه شه سر ره کشیه لا

دیاری عاروس ره موندسه – که خوانه

یک نفر وره تعارف هاکنه بوه بفرما

شه وسه ناز هاکنه  - کلک سری هادین تا بی ام

سور دار ململ تن- هرس سایی ویشه ره په نه

افرای گوشه واره مرواریه -  چش خوانه که وره بوینه

این همه مهر و محبت همه از لطف خدا – مهر  بهاره

ککی سر نا زنده  تی تی کا ک  - نقاره

نوروز خون شه وسه حال و هوای دیگه دارنه

این سره اون سره سر دینه صدا ره - گنه که :

مشتی عموی با خدا – شمه سر پیش ره دواره زمبه پا

خدا شماره سلامتی هاده – هر چی ته دل خوانه و گتی هاده

ته پسر رخت دامادی دپوشه –شمه کل تلار ره گل بن هاکنه

شمه مله پر بوئه از سک و سو—شمه لتکا  پربوئه از بک و بو

 حا جی  فیروزه با اون ناز و ادا- دایره زنگی ره هی یارده صدا–

گته که مه رو سیاه هسته بدون – خشی هر درد دوا هسته بدون

سال نو شمه تن قوا بوئه  روز خش حال و روز شما بوئه

مال جدی  ایموئه  با شه الم – آقا جل ره وندسه وچون دس

چشمه ی او ونوشه ره – په گیته

لب و لوچه جه خشالی ره گیته

چشمه ی او – خشالی –عیدی گردش- سفره ی هفت سین

قرانی –اسکناس پنج زاری - نو لکلا – در کنار اینهمه

لطف خدا – شماره مبارکا



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اون قدیما کله په وچونا

سک و  صغیر کشه زونه تچکل و انگشت کلو ره

ناله بن ورف دیه تا ساخ

کرچه مار جاج کرده شیه چیندکا ره گیته شه ور

زرده سگ کت کته په لب بیه تن تن کرده لوحه

وا اغوزه داره دیمره گته شیش واری روشته

پا بزا وقتی که خواسته بوره بریم

ونه په اتا نفر هم بیه راهی

نکنه آل بیه تازه چل مار بوه بی وقتی

وره بیره بوره اونجه که ندومبه کجوئه

اینجه و اونجه و یا هر کجه بیبو

زک و زا بمپری کاک کردنه شینه خنه ره اشتنه شه سر

کاتی ور

بامبلوی رزه اگه دیگه نیبو

کترازن مثل اجل معلق بیه حاضر

گت ببا چش قلی کرده که یعنی

جق بکنین کترا زن صدا زمبه شمه سر بوسنده

زکا زا وقتی که کاتی ره اشانه

بامبلوی رزه ره تا که دینه وا

شه خدر وردنه گت گتا ی په

گت ببا تله قلیون ره گیته دس

کچکه قلیون تکنه ره کشیه هورت

 ونه کف وقتی بیه کوک

صدا ره سردائه خوندسته امیری کتولی نجما و رعنا

زکه زای دین و ایمون بیه کاتی

زائو پتج همیشه تجسته ال

وشونه پتج همیشه کاتی ور

اتا رمه کله وسن دییه

بیرون وچه گیر ونگه زن دراز قوا

شوکه قبرستون میون نصیبه ورگ و سگ شال نییبو هاکرد بو هدار

مرده لینگ زنده ره گیته همیشه

شو زمونی که ایمو افتاب ره ورده اون وره سی

تاریکی بزه واری دشت چرسته

ما دکته شو اگر بیبو که هیچی

وای ازون زمون که آسمون ماه بیبو نا پیدا

همه جا جن دییه هر جمنده ورد زبون بیه بسم الله

شو بیه  شو په ی سه تراکنش، تیلنده چایی و نخاری

غرصه ی بتتن و بی کس و کاری

هول تکون سک و صغیر سره

برمه باره ی وچه که دره گهر ه

اون زمونی که طلا بی وقتی خوندش ره گیته سر

کله یه دی خنه ره کرده قلیه

سرخه دیم زکه زائون میس میس اندا ،تچکل ور اسوک اسوک

خو کلین واری لا زوئه وشون ره

گت خی ملک ورا کرده و شیه اون وره سی

سگ شال یاردنه نغوم

ورگ زوزه ایش کشیه داهون

اتا مردی که ونه نوم بیه میراب

ونه دل میس میس اندا دهیه خون

برای ابرو داری خسه تن ره کشیه لوش

شه پلی هی کرده سروش

شیه تا گت کیله ی سر

کال دشت ره کرده هدار

روز و شو لت روئه ره کشه زوئه

گل به گل خیال ایمو وره تری کرده که بپره

دل ترکندی دشت ونه بتتن

ونه بپا بوئن وقتی بونی میراب

صد تا چش داشتن و خو ره خو بدین

خو ونه وقتی که میراب بونی

ارمون بوئه

میسه قله بوئه گلی سر هنیشه تا که نخسی

تیناری را دکفی گت کیله ی ور

سگ و شاله په بتجی تا صوایی

تیناری ورگ واری بکشه زوزه

گل به گل هول تکون سگ واری تره بجوئه

را ره کج کندی اگه بونه دگردی

ایش خی تره پنه

صداره کال زمین دله سر دنی گنی

" اهای های های

                     اهای های های

                                       اهای های ..."

اسمون استاره ی سو دنیه اتا کرپ ماه اگه بیبو دنیه

ارمجی واری شو چفنه تن ره

غرصه لوش کشنه ته ره

لت کی ورگ واری ورنه

پرچین په – کرسه رو – نفاره سر

بامبلوی رزه هنتا دیگه نیه       



[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

من ته جه هستمه، بنده ی خدا جان برار

مره گنه مشت حسن دشت دله ته کس و کار

من فقط خوامبه ته جه وقتی اینه پائیز ماه

هپاته بینج تاچه زندی، امه هوا ره دار

همیشه پیدا بونه مشتی حسن وقت نشاء

معرفت دره ،نمرده انتی سال و روزگار

**

سگ و شال واری زوزه کشنی با زندگی

 چنده آسوک مجنی، با اتا دریا زندگی

بوی گل در نینه تا استا واوجی بوه سوز

اتا آدم دنیه بهوه زیبا زندگی

اتا آدم  که ونه دل مثل آسمون بوئه

بهووه ،هنتا دره اینور درکا زندگی

دل خوانه ،ورف زمستون ره، تی تی او هاکنه

کهنه سال ماه بوره بهووه پیدا زندگی

گته مار چل و معکو ره دماسه رج بزنه

انتری گب بزنه، نکته از  تا زندگی

چه ونه هرکی شه راه ره کج هاکنه یک طرف

هر کسی بوره شه سی هاکنه  سیوا زندگی

بختی  خو کشنی ؟ دل ته بلاره راست بواش !!

من  ته جه هستمه، شه چش ره هاکن وا زندگی

کوه و جنگل دست به دست هم هدانه تا ابد

کی گنه وسنی بوییم همیشه با همدیگه بد؟

به جای دوسن سد بلند، بی خدی

بزنیم به سینه ی اخم و کدورت دست رد

راس بواش تیلند شو ره ته نکن دستک ماس

خوامبه با ته هاکنم شه مهربونی ره رصد

عقل و تدبیر شما مسند شاهی نه شنه

صد زمانی صد بونه دهووه هشتاد و نود

 خوامبه همه بدونن، گتا ونه مرام دارن

گت نیه هر کی بوئه مردم سه سنگ لحد

برو تا با همدیگه همیشه مهربون بوئیم

بعد ما ، دنواشه ، یزید و شمرو ابن سعد

**

ته بدون بین من و ته صد تا دریا دکشن

یا که دیوار چینی تا عرش اعلا دکشن

همه درمونده بوئیم که چتی  با هم دواشیم

گل خرزهره ره با اوجی و استا دکشن

اتا خنه بسازن نه در،نه  پنجره نداره

تازه ونه میونه اگر و اما دکشن

همه ی لوشه نفیر بوئه به وقت همدلی

به جای فکر درس ارمون بی جا دکشن

معلومه که دشمنه چکه سما بونه بلند

نونه بلیم بی ین امه سه فردا دکشن

چنده خشه که با هم، پلی بسازیم، دل وشا

پلی که خدا خوانه میون دلها دکشن

**

وطن از عشق من و ته، دینه بوی پاپلی

وقتی که فرقی نداره ته گلی و مه گلی

آسمون پر بونه از روجا و ونگ روشنی

طلا شونه دار سر، گنه اذان هم دلی

مثل آیینه بونه اتا وضوجه دل و دین

دل نماز په شونه، هنتا خداوند پلی

اونجه که درد بی درمون همه دوا بونه

خط قرمز کشنه بر سر  اما و ولی

ونوشه قطار قطار چکه سما کنده اینه

تا که مل مل بکشه بهار رو بند هلی

دواره گیسه ی افرا و اوجا بوه دیار

بی یه شونه بکشه، جنگل ذلفه ولولی

 حیف که هر کی بیه فاق یکی ره بهیره

حیف که رج بزنیم بر سر  راه هم تلی

**

ته همون بالا بلندی  حیفه پائین دکفی

چه ونه با بی خیالی از سر زین دکفی

عقل و تدبیر ته کو  کجه وره او بدایی؟

بالا سر خدا دره نکنه از دین دکفی

وقتشه، با یا علی، کاری کارستون هاکنی

زندگی پل صراطه حیفه از این دکفی




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

جور دیگر بییه الان زمانه           همسایه همسایه ره نشناسنه

دم بدا بییه اسب پالون و زین    اسب شیره بییه بیب بیب ماشین

به جای کلک و کردی و پشکار    کاپشن بمو با آمریکایی شلوار

کالچرم جا بمو چکمه افسری    اسبه چارقد جا سیو روسری

سرخ جمه کننه پرجایی کیجا    دکل ملوم نیه کیجا و زنا

الان سخت بییه همه روز و شو   پرجایی بییه این رو و اون رو

لل- وا بشکسه خونش بمرده     شو روز نئی امه لمپا دمرده

سجرو مه رییه ته او درازی   هر چی که من گمه تو نونی راضی

اسا که تموم که نوونه تنه او   ونه تموم بووشه مه گفتگو




[ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اونکه همش خو نشونه ویشاره، مِه ماره

گَرِه ی وَر، نیشته و بی قراره، مه ماره

اونکه مِره کانده همش نواجش

بودِنِ وِه، مثّه گال بهاره، مه ماره

اونکه خاشه جانده دِنه مِوِسته

غصه و غم وِنِ شوم و قَینیاره، مه ماره

اونکه همش اِشکُفنه بو دِنه

اُورشِم رنگ مثه گال اِناره، مه ماره

اونکه نَشونه هیچگُدِر چرخ تو

سره دله همش مه ور تیناره، مه ماره

اونکه مره دارنه همش خاشه کَش

یِتّا خله غم وِنه دِلده باره، مه ماره

اونکه مره شیر هِدا سُز بموندم

نخاتی جِه تن ونه زرده زاره، مه ماره

اونکه مِوِه اِفتا واری سو دنه

هر جا دَوو برکت مه تِلاره، مه ماره

اونکه قرآن، وِرِه هِدائه وعده

بهشت وِنه لینگ تَه جِه دِیاره، مه ماره

اونکه غلام هَسّه وِنِه خاطر خواه

همش گونه وِه مِنه اعتباره، مه ماره




 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

وقتی ته دس پول دره شه فقیری ره یاد نکن

پتو گلبافت ته سر دره لمه گلی ره یاد نکن

زبون فارسی یاد بهیتی مازرونی ره یاد نکن

با کلاسه کفش پوشنی لینگ تلی ره یاد نکن

غذای شهری خرنی لوه لاقلی ره یاد نکن



 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

فتانه جانه دل چه بشتی بوردی

مره غم دار هاکردی بشتی بوردی

شه یاده ایون سر بشتی بوردی

شه درده مه دله ور بشتی بوردی

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

دلبر ته حاله روزه دارمه خبر

بیتابی کنیو گیرنی مه خبر

دلبر جان دوموا ندارنی گناه

گناه ره دارنه ته بمرده ننا

دلبر جان دوموا نکردی کاری

سوزنی سازنی تو بیقراری

دلبر عالم بسوزه تره ورمه

ته دسه گیرمه وا شه همراه ورمه

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

جانه دل بشتونسمه کنی برمه

شبا نیشتی پتو بن کنی ناله

خدا درد بیاره ته ماره دله

غصه ندابو وه مه جانه دله

روزی بونه ته مار بونه پشیمون

وینه وه ته غم ره وه بونه دلخون

پشیمون بونه وا خدا شه دونه

دیگر پشیمونی فایده نداینه

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

شومه انگر محله شه جانه محله

قدم زمه منو هی زمه ناله

شومه آقا سیدرضی زیارت

بلکه وه هکنه منه شفاهت

آقا سید رضی ته نامه قربون

مه دل درد دره وا بویه پرخون

مه دله درده تو هاده درمون

من بومه غلامه ته چهار تا ستون

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

خبر نارنه حسین شه یاره حاله

ندارنه قاصدو وه زنه ناله

امید قلی زاده گمه شه درده

حسین قلی پوره دل پوره درده

امید گنه عباس تو بزن ناله

حسین دله درد در بونه پاره

تو بوردی جانه دل تنها بومه

اسیره غصه دنیا بومه

فتانه بوردیو تنها بومه

از دسته ته مارا رسوا بومه

 

ای دپیته عطر مه مازندرون سرخ گل       دل ره غش ایارنه نوای بلبلون مس دل

سبز شال وندنه تسکا شه کمر افرای پیش     تتی کاک سلوم شونه خشک چنار چو و چل

از صفارود تا هراز و تجن روشن او           او چه اویی کننهو شربته شربت عسل

ونوشه گیرنه بهار بک و بو دل دنشه          سرپیش سرخ انار وندنه سرره سرخ جل

تفت کلاک زمسون خر و خش بورده پئی          خرد چله غلطه بییه اسا پنمه شل

تو تراک ورف روز توم بونه افتاب کشه          تش انگشت شونه مار سیو بونه سرخ کتل

دس وندمه حنا کمه شه تن اسپه جمه        شومبه تا رنگ بکنم عیدی بن مرغنه کل

هشته ازال منه جور ورزا همن اورگ بزه        رسنه نوبت ورز و واردنی کسو کمل

بنشا المه شه دشته کوچ بار سمت اوریم       که اگر در بجومندم کفنه اسببه سپل

مازرون سفره پر برکتی و پر بک و بو              آرزو کممه تره باقی بداره ته عمل


 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]
هوشته مره پلای سر گنه تن نگار انه

سفره ره جم نکن نور یار سر نهار انه

درانه دساپا هاکن، بور همه ره صدا هاکن
چکه بزن سما هاکن سرزده با وقار انه

تشت بور لگن بیار طبل و دسر کتن بیار
دشمن ور کفن بیار بورده پار و پرار انه

دهره بیار گلن بزن گو ره بور همن دون
خارک پیراهن دکن یار سمن سوار انه

لمتکا و متکا بیار، کاسه و پیلکا بیار
بزکله جونکا بیار مظهر کردگار انه

زهره انه روجا انه نقره انه طلا انه
خنده انه صفا انه جلوه شام تار انه

لینگ نشون گنه انه، دسا دهون گنه انه
دور زمون گنه انه بلبل بی قرار انه

اسپه میها ره بو نرو وارش و وا ره بو نرو
سرد هوا ره بو نرو چرده دوسه دار انه

حجله نشین هلی ره بو ممرز و ولولی ره بو
پج بدا انجلی ره بو ککی و ککی مار انه

غرصه نخر صوا انه روز دهون الا انه

یار نئو خدا انه دلبر غرصه خوار انه

چله شونه هوا شونه ورف شونه میها شونه
چکه شونه سما شونه یار تن کنار انه

سبزه پرس چمن پرس دره پرس همن پرس
مرده در کفن پرس چله سر بهار انه

زردکلا کئی انه سرخ تتی ائی انه
ورف دهون هئی انه باغ انه نپار انه

تازه پچا پچا ره بو ترنه ونوشه ها ره بو
پهلم و گندیما ره بو سوزی سبزه زار انه

درد انه دوا انه عشق انه جفا انه
برمه و ونگ وا انه غرصه بیشمار انه

ظلم دره ستم دره محبت دم به دم دره
غم دره گاه کم دره گاه هزار هزار انه

لاله همن همن انه، سنبل و یاسمن انه
قاصدک چمن انه، سرخ تتی انار انه

حافظ خوش سخن گنه عمر دراز ره بخواه
راسه نمیر بهار انه، کمبزه با خیار انه

این همه ره فنا بوین همه ره نابجا بوین
جای همه خدا بوین عشقه که پایدار انه

حجت دل دماغ دور باته امیدوار باش
عمر ننه زمون ننه گردش روزگار انه [
مهدی درخشانی منصورکوهی ]

اسارت اهل بیت علیه السلام

ای سر ز تن بیه جدا

تن بمونسه قتلگاه

کربلا ره دپیته اون صدای قرآن تو

هنوز که دارمه انّه خون از تن عریان تو

بکوشتنه تره عدو

غرق خون بیه ته گلو

بمونسه سیاه حسین در این بیابون بلا

من دارمه شومبه اسیری همراه ته زین العابدین امام

هر جا بورم در به دری

تو مه دل دله دری

ته وچون ره گیرمه شه دوش

هر جا شه هوراه ورمه

سه سره کنار نیشتمه

ته وسه غصه خرمه

تو چلچراغ خواخری

مه مار جان پسری

مه همسفر هستی برار بر سر نیزه این سفر

بالای نیزه نیشتی و هر جا مره دارنی نظر

من که شوره تا سوایی

کشمبه چنده بی خویی

بیداری کشمبه ته این

رز رزه وچون باخسن

همه خستونه خون به دل

همه لینگ دره رسن



 [ مهدی درخشانی منصورکوهی ]

برار برار برار  برار خواخر نفسه  

اخ برار برار براربرار   خوار برار همه کسه

من تک سواری داشتمه 

شه وسه یاری داشتمه 

مه دل دره پاره وونه 

روزی براری داشتمه 

هر وقت مره غم دئیه 

 حسین مه ناز ر کشیه 

هم زینب برار بیه 

هم مه پیر مه مار بیه

برا با هم بخوندیم ناله ها ر

 برا محمل دوندیم ناقه ها ر 

برا تا  به قیامت غم بهیریم 

برا  واویلتا  ر   دم   بهیریم 

برا از کربلا دائیم بخوندیم 

برا از  غصه دارون  جا نموندیم

برا  مشتی  امام رضائی بویم

خدا  هاکانه  کربلائی  بویم

امیر پازواری

امیر پازواری

امیر پازواری مشهور به شیخ العجم ’امیر الشعرا 

ازشاعران تبری سرای مازندران بود.وی ازمردم شیع روستای پازوار بابل بود ومعشوقه ای بنام گوهر داشت

اودر دوران حکومت محمد صفوی (؟-ق)بدنیا امد وپس از برانداخته شدن فرمانروایان محلی بدست شاه عباس صفوی به وی پیوست بعدازمرگ شاه عباس (1038) به پازواربرگشت وهمانجا درگذشت.

که بند بعضی از سرودهای منسوب به وی را برای شما حاضر کردم

سه ماه زمستون یک روز بهار نونه  صدتا ستاره حلال ماه نونه

صد مزیرمرد جان برار نونه          صدتا کد بانو مه جان مار نونه

سه ماه زمستان یک روزبهارنمیشه  صدتا ستاره حلال ماه نمیشه

صدمردقوی هیکل مانند برادرم نمیشه  صدتا کدبانومانند مادرم نمیشه

انده خارروزبدیمه بیته بارون   انده شیر نربدیمه زیرپالون

انده بی کفن بمردنه مال دارون   این کهنه دنیا بفا ندارنه یارون

انقدرروز خوب دیدم که یک دفعه بارون گرفت

                                         انقدرشیر نردیدم زیر زین اسب

انقدربی کفن مردن دامداران

                                  این دنیای کهنه وفاندارد ای یاران

انده دارواش هدامه شه گلاره   دار چله چو بوردمه خواره

تازه بورده شیر دکفه مه پلاره  خور بمو ورگ بزو منه گیلاره

انقدربرگ درخت دادم به گوساله ام   که شاخ برگ درخت لباس ام را پاره کرد

تازه میخواستم با برنج ام’ شیر بخورم   که برام خبر امد که گاو را گرگ خورد

فعلا تا اینجا داشته باشید تا بعدا     

دلاوری اهالی مازندران

آقای رحیم چراغی در مقاله خود به نام«چهار هزار سال زندگی»در مجله چیستا، شماره 1 مهرماه 1368، درباره دلاوری اهالی مازندران، شاهدی از شاهنامه آورده‌اند:

«استاد طوس، هزار سال پیش در بزرگترین حماسی نامه ملی ایران(شاهنامه)روحیه استقلال طلبی و جنگاوری مردان شمال ایران را از زبان«زال»چنین توصیف می‌کند:

«که آن خانه دیو افسونگرست

طلسم است و در بند جادوگر است

که آن بند را هیچ نتوان گشاد

مده مرد و گنج و درم را به باد

که آن را به شمشیر نتوان شکست

به گنج و به دانش نیاید بدست

سپه را به دانسو نباید کشید

ز شاهان کس این رای فرخ ندید»

داستان از این قرار است که کی‌کاوس به طمع دست یافتن بر گنج‌ها و ثروت‌های مازندران، تصمیم می‌گیرد که به آن سرزمین لشکرکشی کند.بزرگان و پهلوانان ایرانی، عواقب چنین اقدامی را به درستی می‌دانند، تلاش می‌کنند که کاوس را از این عمل منصرف نمایند.اما دم گرم آنان، در آهن سرد مغز کاوس تأثیر نمی‌کند.آنان به ناچار دست به دامن زال می‌شوند.او به ایران می‌آید و ضمن سخنانی به کاوس می‌گوید:

چنین گفت:کای پادشاه جهان

سزاوار تختی و تاج مهان

ز تو پیشتر پادشه بوده‌اند

که این راه هرگز نپیموده‌اند

که بر سر مرا روز چندی گذشت

سپهر از بر خای چندی بگشت

منوچهر شد زین جهان فراخ

ازو ماند ایدر بسی گنج و کاخ

همان زو و با نوذر و کیقباد

چه مایه بزرگان که داریم یاد

ابا لشکر گشن و گرز گران

نکردند آهنگ مازندران

که آن خانه دیو افسونگرست

طلسم است وز بند جادو درست

مر آن را به شمشیر نتوان شکست

به گنج و به دانش نیاید به دست

هم آن را به نیرنگ نتوان گشاد

مده رنج و گنج و دوم را بباد

589

مازندران در دنياي اساطير

مازندران در دنياي اساطير
غلامرضا پيروز
کد خبر:5152 تاریخ:13:43-03/12/1388

مازندران از جمله سرزمين‌هایی است که هم در دنيای اساطير و هم در دنيای واقعی حضوری پر رنگ دارد. در منابع کهن پهلوی بارها به ديوان مازندران اشاره شده است.

بنا به گزارشهای کهن، پيش از اسلام مازندران هيچگاه منطقه قوم آريايی شمرده نمی‌شده است. در شاهنامه نيز از مازندرانيان را از جمله دشمنان کيش برشمرده است  .بنا بر شاهنامه فردوسي، از شاهان ايراني تنها کاووس قصد گشادن مازندران را کرد که به دست ديو سفيد که خطرناک ترين ديوان بود گرفتار شد و رستم پس از گذشتن از هفت خوان، ديو سپيد را بکشت و شاه را نجات داد. درباره هويت مازندران انگاره های متفاوتی وجود دارد همچون: جنوب دريای خزر، شامات، يمن، هندوستان، مصر و مغرب و سواحل آفريقای جنوب شرقی هر کدام جداگانه قلمرو شاهنامه دانسته شده است. 


در مورد وجه تسميه مازندران نيز نظرات به همين اندازه متشدد و متفاوت است به نحوی که نمي توان در اين مورد هيچگونه اظهار نظر قطعی کرد.

فردوسی در شاهنامه مازندران را با تبرستان يکی دانسته و از توصيفاتش اين مطلب کاملا هويداست:


              کـه مـازنـدران شـهـر مـا يـاد بـاد    هـمـيـشـه بــر و بـومـش آبـاد بـاد


              که در بوستانش هميشه گل است     به کوه اندرون لاله و سنبل است


جليل ضياءپور در شاهنامه شناسی معتقد است در داستان کيکاووس و مازندران دو چيز مشخص است: اول خارج بودن آن از ايران و ديگری دشمنی ديرين ايران و مازندران و اظهار نظر کرده که بنابر اين نبايد مازندران همين تبرستان باشد که صادق کيا هم در کتاب شاهنامه و مازندران سعی در اثبات چنين ادعايی دارد. در پاسخ بايد گفت بديهی است مازندران در ميان دژ سبز و ستبر البرز محصور بوده و همواره از تعرض مهاجمين مصون بوده و بوميان مازندران در برابر نظامهای مهاجر آريايی به دفاع پرداخته اند و حتي سالها پس از ورود اسلام نيز کسی نتوانست آنها را منقاد کند.


تجلی ديگر مازندران در شاهنامه آنجاست که فريدون، منوچهر را به جنگ سلم و تور مي فرستد و بيشه های پر آب و گل مازندران توصيف مي شود؛ هم در اين بخش و هم در بخش تاريخي به آمل، ساری و گرگان به عنوان شهرهای بزرگ مازندران اشاره شده است.


واژه ديو در ميان اقوام آريايی معني خدا مي دهد. ديوان مازندران بوميانی بودند که به دين زرتشتی اعتقاد نداشتند و اعتقاد ديرينه شان به ديو يسنا بود و اين سبب جنگهای ديرپا ميان ايرانيان زرتشتي و آنان شده بود. در شاهنامه تهمورث ديو بند در قبال آموختن سواد و نوشتن ديوان را آزاد مي کند. پس دانش، تمدن، هنر و فرهنگ آنان بيشتر از آدميان بوده چنانکه به تهمورث خط را مي آموزند و به فرمان جمشيد خانه مي سازند. ديوان شهر نشين مازندران آدميانی زورمند و دلير و جنگجو بوده اند.

در اسامي جایها و نام خانواده‌ها و افراد بومی مازندران هم کلمه ديو بسيار کاربرد دارد. مانند ديوکلا، ديوا، ديو دشت و... ذبيح الله صفا با تاکيد بر مطابقت مازندران کنونی و اساطيری به جايهای متعددی که مردم محلی برای ديو سپيد در مازندران نشان می‌دهند اشاره می‌کند. جالب اينکه کوهی به نام اسپروز در آلاشت سواد کوه وجود دارد و تختگاه‌ها و گورهای باستانی درآن قابل مشاهده می‌باشد.


با توجه به جميع اين موارد شکی نيست که مازندران اساطيری همان مازندران امروزی است

مازندران در شاهنامه

دانش آموزان دینی

خشنوثره مزداهه اهورهه
مازندران در شاهنامه

پیش کشی به روان جاوید استاد امش اوروان  فردوسی بزرگ

که مازندران شهر ما یاد باد
همیشه برو بومش آباد باد

در شاهنامه هر وقت نام هفت خوان رستم به میان می آید بی گمان به یاد سختی رستم، برای نجات دادن شاه ایران و لشکریان از بند دیو سفید و دیوان مازندران می افتیم. نکته بسیار مهمی که باید ذکر گردد، تعیین مکان مازندران می باشد.

غالبا این ناحیه را همان مازندران کنونی که مجاور دریای خزر و گیلان می باشد، می پندارند و مکان مجاور آن را به نام گرگسار که غالبا با هم در شاهنامه می آیند را همان گرگان امروزی پنداشته اند و می پندارند اما رای نویسنده ی این نوشتار بر آن استوار نیست. و سعی بر آن دارد که با دلایل منطقی و اسناد به اثبات کردن پندار خود، بپردازد.

چو نامه به سام نیرم رسید
یکی باد سرد از جگر برکشید...
یکی لشکری راند از گرگسار
که در پای سبز اندرو گشت خوار
چو نزدیک ایران کشید آن سپاه
پذیره شدندش بزرگان به راه

اولین برخورد ها در شاهنامه که باعث می شود نام مازندران و گرگسار و سگسار به این کتاب افزوده شود در جنگ های سام با نره دیوان آن قوم است که در مناطقی به همان نام ساکن بوده اند. دریافت می شود که مناطق یاد شده در کنار یکدیگر قرار داشته اند و به این دلیل است که نام این مکان ها با هم در بیشتر مواقع ذکر شده است.

سام در بسیاری از جنگ های خود اسیرانی به همراه خود از مازندران به پایتخت منوچهر که در تمیشه بود می آورد. برای همین نگاهی به موقعیت جغرافی اسطوره یی تمیشه می کنیم.

ز آمل گذر سوی تمیشه کرد
نشست اندر آن نامور بیشه کرد
کجا کز جهان کوس خوانی همی
جز این نام نیزش ندانی همی

تمیشه tamisheh ، تمیش، تمیشان، نام دو محل تاریخی مازندران ایران کنونی است. نخست در پایان خاک مازندران و در شرق هم مرز با گرگان که آن را تمیش کوتی بانصران خوانده اند و دیگری بیشه ی تمیسر( تمیسانسر ) است که روستا تمیشان حوزه شهر آمل امروزی کنار دریا و محل کارخانه ی چوبری دولتی است.

اما نظر فردوسی بزرگ کدام تمیشه بوده است، ابن اسفندیار معتقد است که همان تمیشه اول است یعنی تمیشه کوتی بانصران که نزدیکی بیشه ی نارون بوده است. وی آثاری را مانند گرمابه و خندق که منصوب به فریدون شاه پیشدادی است را به گفته ی خود شخصا بازرسی کرده است (تاریخ طبرستان ج1-ص58(

مرعشی مازندرانی منظور فردوسی را تمیشه دوم می داند یعنی در نزدیکی دیلم (تاریخ طبرستان ورویان و مازندران ص106-107)و خود فردوسی این منطقه را در حدود کوس می داند که از آن اطلاع چندانی نیست.

در کتاب مقدس اوستا نام فریدون غالبا در کنار نام مکانی به نام ورن verena آمده است و غالبا شرق شناسان این نام را به صورت کلی با گیلان، دیلم و پدشخوارگو، تطبیق داده اند و برخی نیز آنرا ورک vereka دانسته اند که محل تولد فریدون بوده است (استاد ابراهیم پورداودیشت ها-ج1-ص192)

با مقدمات ذکر شده می توان دریافت کرد که پایتخت کی کاووس که بعد از چند سال از ماجرای دیوان مازندران همان تمیشه بوده است که ذکرش رفت و بعد از آن پایتخت به استخر پارس انتقال داده شد.

به داستان رجوع می کنیم که بیشترین معروفیت را برای مازندران به دست آورده است. کاوس کی، در سر هوای فتح مازندران را دارد بزرگان دربار مانند زال و طوس و گودرز او را بر حذر می کنند از این کار و زال او را یادآوری می کند که:
یکی پند دیگر بگویم ترا
ز دل تیرگی ها بشنویم ترا...
تو دانی نیای تو جمشید بود
که تاجش به رخشنده خورشید بود
همه دیو و دد بد به فرمان او
سراسر جهان بد به پیمان او
نبودش به دل یاد مازندران
نبودش بدین کار او سرگران
فریدون نکرد اینچنین کار یاد
که خود تخت ضحاک داد او بیاد...
منوچهر شد زین جهان فراخ
و زو ماند ایدر بسی گنج و کاخ
همان زو ابا نوذرو کی قباد
چه مایه بزرگان که داریم به یاد
ابا لشکر کشن و گنج کیان
نکردند آهنگ مازندران

اما شاه خود سرکیانی پند بزرگان را نمی شنود و موجب درد سری بزرگ برای خود و لشکریان ایران می شود
دگر روز برخاست آوا زکوس
سپه را همی راند گودرز و طوس
همی رفت کاووس لشکر فروز
بزدگاه بر پیش کوه اسپروز

مکان کوه اسپروز esparuz یا اسپروز esporuz یا اسپروس aspruc چندان آشکار نیست. در برهان قاطع تنها ذکری از آن شده که کوه بلندی است. برخی به اشتباه این کوه را زاگرس دانسته اند شاید به استناد به این بیت شاهنامه گمراهی به آنان راه یافته است.
به کوه اسپروز اندر آمد سپاه
به لشکر چنان راه دیدونه شاه
به جایی که پنهان شود آفتاب
برانجا یکه ساخت آرام و خواب

پنهان شدن آفتاب را به نشانه ی مغرب و کوه اسپروز را همان زاگرس غرب ایران دانسته اند که به پندار این جانب اشتباه است که کوه زاگرس را با کوه اسپروز همانند دانست زیرا در بند و هشن آمده که این کوه بالای چینستان است (بند و هشن ص 73)که شرق ایران و در توران است در داستان بیژن و منیژه محل زندانی بیژن در توران در منطقه یی در مازندران در نزدیکی چینستان است.
به گوسیوز آنگه بفرمود شاه
که بند گران ساز و تاریک چاه...
ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو
که از ژرف دریاش کیهان خدیو
فکنده است بر بیشه چینستان
بیاور ز بیژن بدان کین ستان

و نکته ی دیگر اینکه از همان منابع کهن یونان و رومی ماننداسترابو، هرودوت، کتزیاس وگزنقون رشته کوه غربی ایران را از آن زمان به نام زاگرس می دانسته اند و اصولا زاگرس یک کلمه یونانی است. اما این نکته نمی تواند بر آن باشد که ایرانیان این رشته کوه را اسپرو زمی نامیدند.

استاد ابراهیم پور داود در این مورد در کتاب برگردان یسنا در بخش چئچست در مورد کوه اسپروز می نویسند "در فرگرد 12 پاره ی 36 بند و هشن آمده کوه اسپروچ از ور var ( دریاچه )چیچست تا به پارس کشیده است .

در شاهنامه چندین بار اسپروز یاد شده یکی از آنها در مازندران است که کیکاوس به پیش آن فرود آمده:
همی رفت کاووس لشکر فروز
بزدگاه بر پیش کوه اسپروز
و دیگری کوهی است در مشرق ایران که افراسیاب گریزان از آن جا گذشت که هیچ کدام این کوه ها به اسپروچ بند و هشن راست نمی آید"

این دوگانه سخن گفتن بند و هشن کمی به پیچیدگی مکانی این کوه کمک فراوانی می کند. اما هم به نظر استاد پور داود و هم به نظر این جانب کوه سخن رفته در شاهنامه در مازندران است و نه در داخل ایران.
تو مر دیو را مردم بدشناس
کسی کو ندارد زیزدان سپاس
هر آن کو گذشت از رهی مردمی
ز دیوانشمو مشمرش آدمی
خرد گر بدین گفته ها نگرود
مگر نیک معنیش می شنود.

نکته ی بسیار مهم دیگر این است که در شاهنامه مازندران را جایی معرفی می کند که دیو در آن زندگی می کند.

دیو در کتاب مقدس اوستاdaeva ( دئوه ) و در پهلوی ساسانیک dev (دیو)و در زبان سانسکریت deva(دیوا) در زبان یونانی zeus (زئوس) و لاتین deus (دیوس)و فرانسوی dive (دیو) همه یک ریشه دارند(استادپورداود-شیت ها ج1-ص29)

حال جویای معنی این واژه می شویم. دانشمند گرامی دکتر ژاله آموزگار در کتاب تاریخ اسطوره یی ایران بعد ازاینکه ایزدان هند و ایرانی را دسته بندی می کند در مورد دیوان اینگونه می نویسند: "خدایان ارتشتار یا دئوه ها(دیوان): این گروه خدایان، خدایان جنگجو هستند که در راس آن ها ایندره indara قرار دارد که خدای طوفان است ، به وجود آورنده ی باران های سیلابی. همچنین خدای جنگ و نبرد نیز به شمار می آید و پشتیبان آریایی ها و همراه جنگجوی و دایی(veda)است.(تاریخ اساطیری ایران ص11 ).

سرنوشت این خدایان بعد از جدا شدن گروه هند و ایرانی و ورود آریان ها به ایران دگرگون شد. آریان های ایرانی بعد از اینکه به یکتا پرستی روی نهادند(سخن در مورد زردشتی شدن نیست می دانیم که قبل از زردشت نیز ایرانیان در مواردی یکتا پرست بوده اند. نمونه ی آن را می توان در پیامبر شاهی فریدون و جمشید دید. هر چند که به صورت قطعی نمی توان آن ها را جزء پیامبران آورد و به گفته ی متون دینی حتی جمشید از پیامبری سرباز می زند به این دلیل در انجام کار پیامبری خود را ناتوان می داند اما این نکته ها و گفتگوی جم و فریدون با سروش (seraoshita) که پیام آور اهورامزدا است (به تعبیری جبرئیل ادیان سامی نژاد) نشان دهنده ی این است که ایرانیان زودتر از زمان زردشت پیامبر هم به یکتاپرستی یا به مظاهری از یکتاپرستی معتقد بوده اند هر چند که دین رسمی یکتاپرستی بااشواسپنتمان زردشت جهانی می شود و به همین جهت است که در شاهنامه از نخستین برخوردهای ایرانیان با بومیان و یا ساکنان اطراف ایران وئج با عنوان دیو یاد شده است.

دیوان در ایران نخست به صورت خدایان بیگانه و سپس به خدایان دشمن در می آیند که در مقابل امشاسپندان و ایزدان قرار می گیرند.(ژاله آموزگار-تاریخ اساطیری ایران- ص13)و این لغب دیوها بعد از قرن ها به بومیان ایران که غیر آریایی بوده اند اطلاق گردیده که از دین گروه آریانی به دور بوده اند.

در کتاب مقدس اوستا در بخش یسنا که مهمترین بخش کتاب است در هات 40 بند 1 و همچنین هات 57 کرده ی 7 بند 17 هات 57 کرده ی 12 بند 32 خواستار شکست دیوان مازندران هستند بعداز پژوهش در مورد معنای واژه، دیو و با ذکر مقدمه یی از سینا می توان گفت این مازنی ها اقوامی بوده اند که از دین آریان ها تبعیت نمی کرده اند و از اقوام بومی فلات ایران بوده اند که هنگام مهاجرت قوم هند و ایرانی آریایی به آن ها به هر دلیلی به مقابله پرداخته اند، قوم مازنی اگر چه در نزدیکی قوم آریایی سکا که از نظر تاریخی متقدم تر از برخی نژادهای دارد به ایران هستند بوده اند اما تاثیر پذیر از دین سکاها نبوده اند. هر چند که خود قوم سکا(اجداد رستم) بعد از زردشتی شدن ایران کمی مقاومت کردند و به دین قدیم آریایی پایبند مانده و همین یکی از دلایل جنگی می شود که بین رستم و اسفندیار رخ می دهد و از نظر نژادی به تورانیان برمی گردند اما به هیچ وجه با آنکه در برهه یی از زمان از دین بهی سرزده اند و همچنین غیرایرانی بوده اند دیو شمرده نمی شوند.(در سراسر شاهنامه سیستان که نژاد سکا در آن اقامت دارد به عنوان کشوری نیمه رسمی و به غیر از ایران شمرده می شود که زیر لوای ایران است ).

رستم به عنوان بزرگترین اسطوره ی سکایی ایرانی شده نامش را در اوستا نمی توان یافت او بزرگترین قهرمان ملی حماسه ی ایران است جز در اندک مواردی در متون دینی پهلوی نامش نیامده است و دلایل آن رااین جانب این می داند که رستم از پذیرش دین زردشت سر باز زده است و دین زردشت را دین نو می داند که رسوم کهن را زیر پا گذاشته است و دلیل دیگر که مهم ترین دلیل شاید باشد برای این موضوع که نیامدن اسم رستم راتوجیه می کند کشته شدن سپنتودات Sepantodata که در شاهنامه اسفندیار خوانده می شود و بزرگترین حامی دین زردشت است به دست رستم جایی برای نام رستم در میان روایت مذهبی نمی گذارد.

هر چند که در مواردی دشمنان به رستم عنوان سگزی را اطلاق می کنند که معنای غیر ایرانی بودن رستم را نمایان می کند ولی در هیچ هنگام واژه ی دیو به او اطلاق نمی گردد.

واژه ی دیو برای دشمنان دینی غیر آریایی اطلاق می گردد حتی این واژه به تورانیان بزرگترین دشمن تاریخ اسطوره ایرانیان هستند اطلاق نمی گردد دلیل ساده آن این است که نخست ایرانیان و تورانیان( Tara ) از یک نژاد یعنی آریایی هستند و در ابتدا اگر دشمنی وجود دارد بر سر قدرت و سرزمین است و دشمنی دینی این دو قوم آریایی هنگامی رخ می دهد که ایرانیان از قوم کهن آریایی روی می تابند و به دین راستین زردشت در می آیند.

با این تفاسیر چگونه می شود که پایتخت کشوری که داعیه دینی را دارد که می خواهد به جهان صادر شود خود از این دین پیروی نکند و شاه برای اینکه از این ماجرا خلاص شود به پایتخت کشور خود لشکر کشی کند ( منظور نظریه مازندران همان مازندران کنونی است ) آیا این کمی دور از ذهن نیست؟!

در داستان مازندران آمده که هنگامی که ایرانیان به مازندران می رسند شاه دستور فتح مازندران را می دهد

بفرمود پس گیو را شهریار
دو بهره ز لشگر گزین کن سوار
کسی کو گر آید به گرز گران
گشاینده شهر مازندران
ایرانیان به کشتار مازنی ها می پردازند که شاید علت به بند کشیدن کی کاووس و لشکریان ایران به علت جبر اعتقادی که شاهنامه دارد باشد.

نکته دیگر اگر چه ایران در زمان پادشاهی اشکانیان که شاهنامه نیز آن را بیان کرده است به صورت ملوک الطوایفی اداره می شده است. اما هیچ زمان دیگر در باستان به این گونه نبوده است و در زمان کاوس ایران تنها یک شاه داشته است اگر چه خاندان رستم در سیستان به عنوان شاه سلطنت می کردند اما گفتیم که آنان را آریایی ایرانی شده می نامیم که جزء کشور ایران به صورت واحد نبوده اند ولی تحت لوای ایران و خدمت گزار شاه ایران بوده اند پس نیازی به شاه نداشته است ولی شاهنامه آن را ابتدا کشور می داند و سپس دارای شاه و شاه خود را از ایران جدا می داند:
خبر شد بر شاه مازندران
دلش گشت پر درد و شد سرگران
نه شاهش بمانیم و نه لشگرش
بگیریم سر تا سر کشورش...
اگر من کنم رای آوردگاه
ندانی تو خود باز ماهی ز ماه
همانا ترا زندگانی نماند
زمانت ز ایران برین مرز راند...
از ایران برآرم یکی تیره خاک
بلندی ندانند باز از مغاک

شاهد دیگری بر مدعا اینکه از جزیره ی سگسار که نزدیک مازندران است دو نشان عمده در تاریخ نویسان سنتی در دست داریم. نخست اینکه مستوفی نشان آن را در دریای زنک Zank می دهد ( نزهت القلوب ص 236 ) اسدس طوسی آن را یکی از شبه جزایر هند به نام قالون می داند که قوم سگسار در آن بوده اند ( گرشاسب نامه ص 174 )اما نکته مهم اینکه مستوفی می نویسد جزایر سگسار چند جزیره اند ( نزهت القلوب ص 236 )

اطلاق مازندران بر بخشی از نواحی طبرستان ( تپورستان )پدیده یی نسبتا جدید است و پیش از آن ناحیه یی دیگر به نام مازندران در بیرون از ایران قرار داشته است . گفتیم که سام در جنگ های خود اسیرانی از مازندران مورد بحث به تمیشه آورد و ساکن آن جا کرد و گمان می رود که آن قوم پس از سالیانی نام خود را پس از آنکه این ناحیه از مرکزیت و پایتختی در آمد و از اهمیت اولیه آن کاسته شد به آن منطقه دادهاند و آن منطقه را که تا آن زمان مازندران نامیده نمی شد به نام خود و یاد سرزمین خود مازندران نامیده اند.

شهر آمل نیز از مهاجران کناره ی رود آمور ( آموی )یادگار دارد. کاشان از کاسی ها یا سکاها، سیستان از سکاها،خزر در قوم خزر نام یافته اند.

با این دلایلی که ذکر گردید نویسنده این نوشتار عقیده دارد که مازندران ( مازن-مزن) سگسار و گرگسار در ابتدا نام اقوامی بودهاند که در نواحی مختلف اما نزدیک به هم در شرق ایران ساکن بوده اند و اینان از اقوام غیر آریایی و بومی فلات ایران و شاید کناره ی شبه قاره هند بوده اند که در هر جا ساکن می شدند نام خود را بر این مناطق می دادند. و بعد از قرن ها که از سرکوبی آنان توسط آریان ها گذشته یکی از سه قوم مذکور یعنی مازنی های به اسارت رفته به بخشی از ایران نام خود را بعد از اینکه ناحیه از اهمیت اولیه خود دور شد به آن مکان داده اند و نام مازندران ایران را متولد کرده اند.

سال  1379برابر 3738زردشتی
بازنویسی 1384 خورشیدی  3743 زردشتی